سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام


جستجوی پيشرفته
به مناسبت عید سعید فطر

نجوا با امام عصر

آخرِ ماه شد و ماه نیامد آخر

سی سحر ناله زدیم آه نیامد آخر

 

با کلافی سر بازار نشستیم ولی

حیف شد یوسفم از چاه نیامد آخر

 

جان ما از غم دوریش به لب آمده است

صاحب غیبت جانکاه نیامد آخر

مصطفی هاشمی‌نسب

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

گر سر ما به قدوم تو دوان خواهد شد

دوش ما راحت از این بار گران خواهد شد

 

به بلندای قدت بر تو سلامی دادم

زین بلندی ادب مسلم عیان خواهد شد

 

از خدا خواسته‌ام ذبح منای تو شوم

زده‌ام فالی و امروز همان خواهد شد

محمد سهرابی

بگذار رو به آیۀ «لاتقنطو» کنم

خواهم به چشمه سار دو چشمم وضو کنم

دل را به یاد تو، ز گنه  شستشو کنم

 

بار دگر به درگه لطف تو آمدم

تا با سرشک و ماتم دیرینه خو کنم

 

من کیستم که با تو کنم گفتگو، مگر

رخصت دهی که با تو دمی گفتگو کنم

سید هاشم وفایی

داریم یقین روزیِ او کرب و بلا شد

دیدی رمضان رفته و پر باز نکردم

تا خیمه گهِ سبز تو پرواز نکردم

 

ماه تو گذشت عاشقی آغاز نکردم

من پُست غلامیِ تو احراز نکردم

 

ساقی بده جامی که تو را درک نکردم

شاید که دگر میکده را درک نکردم

 

احسان محسنی‌فر

از همان روزی که . . ./استقبال از ماه رمضان

این روزها ، همه از رمضان حرف می‌زنند و من ... بغض گلویم را آن‌چنان روزه‌دار! می‌کند که حتی یک قطره آب از آن پایین نمی‌رود .....

ماه مهربان

 و اینک روزه، آفتاب، عطش، ماه خدا، میهمانی خدا و یاد لب‌های خشک خون خدا که خیزرانی به میزبانی‌اش می‌شتافت و اشک‌های دخترکی، لب‌های روزه‌دارش را به افطار فرا می‌خواند.


جلسۀ قبل گفته بود که مبلغ قرارداد پایین است و حاضر به امضای آن نیست. طرف عراقی با تردید قرارداد را روی میز می‌گذارد. بعد چند ثانیه مکث همراه با بغض و بدون نگاه به مبلغ قرارداد آن را امضا می‌کند.

«موضوع قرارداد: اصلاح و به سازی شبکۀ آبرسانی شهر کربلا»

همه وقتی می‌رفتند، خودشان را با خانواده‌شان معرفی می‌کردند. با نسبشان. ولی او نمی‌دانست چه بگوید. او که کسی نبود. نسبی نداشت. یک سیاه پوست غلام زاده! مصمم پا به میدان نهاد و فریاد زد: «امیری حسین و نعم الامیر»
بهترین نسبت را یافته بود و بالاترین شرافت را.

کربلا تا شام را بیست روزه طی کردند... سر آورده بودند.

 

 

همیشه نگرانش بود؛ از روزی که برادرش به او سپرده بودش.
دلش می‌خواست قد کشیدنش را ببیند؛ مرد شدنش را.
حالا عمو نگاه می‌کرد به برادرزاده که چقدر مرد شده بود؛ چقدر قد کشیده بود.
که طعم عسل چقدر به دهانش مزه کرده بود.
فقط مانده بود چگونه تا حرم برگرداندش.

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×