سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام

فریم تصویر

نکاتی درباره عاشورا

حجت الاسلام سید مهدی میرباقری

خلاصه آلبوم:

1.  مقام بسم الله؛ توجه به خداوند در رفع حوایج و نیازها راه دوری توحید و بندگی و دوری از شرک.

2.  بررسی حروف مقطعه و ادبیات و حقائق قرآن / بررسی شرک بوسیله آیه نور.

3.  مشاهده اسماء الله و الوهیت خدا در عالم و ارتباط آن با جایگاه اولیاء خدا / تقطع اسباب در مراحل مختلف.

4. اشاراتی بر بحث کفر و محرومیت ما از ولایت رسول اکرم(ص) / نگاه صحیح بر تمدن مادی.

5. بررسی لوازم ظهور و زمینه سازی های آن / طلوع ظهور از عاشورا و نقش امام سجاد(ع) در این جریان.

6.  رهایی از شرک خفی و رسیدن به بیوت نور و درک لقاء الله / بررسی مقام معرفت به کنه نورانیت.

7.  بررسی معیت قیومیه و نگاهی به مسئله خوف و حزن در وادی توحید و شرک

8.  قرار گرفتن توحید در جان انسان و فطرت و ارتباط آن با نیازمندی به وحی.

9.  بررسی حقیقت محرمات؛ تولی به شیطان و دشمنان رسول الله(ص) / جایگاه توبه و شرائط آن.

10. دوری از شرک و رسیدن به توحید با تمسک به قرآن و ولایت و ارتباط ایندو با هم / جایگاه امام حسین(ع) در وادی توحید.

تاریخ سخنرانی:‌ محرم ۱۳۹۲ - محرم ۱۳۹۲

۱۰ وضعیت متن

به همراه خلاصه سخنرانی ها

متنی که در زیر آمده گزارش تفصیلی جلسه نهم سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در دهه سوم محرم سال 92 می باشد که در تاریخ 12 آذرماه در «بیت المجتبی» واقع در منطقه باجک شهر مقدس قم برگزار شده است. ایشان در این سخنرانی ابتدا به صورت موردی خلاصه ای از جلسات گذشته را که در ارتباط با آیات ابتدایی سوره هود بود، بیان کردند. سپس با بیان آیاتی راجع به ظاهر و باطن گناه، به روایتی در ارتباط با همین موضوع پرداختند. در روایت فرمود: «محرمات در ظاهر قرآن، گناهانی است مانند دروغ، غیبت، ریا و ... و باطن همه اینها ولایت دشمن ما است» ایشان در ادامه فرمودند استغفار از دروغ ، غیبت، ریا و ... همه به استغفار از شرک و در مرحله بعد به استغفار از ولایت اولیاء طاغوت بر می گردد. سپس افزودند طبق عبارت «انما المشرکون نجس»، شرک نجاست است و نجاست، ائمه کفر هستند. در گناه، ابلیس نجاست خود را وارد قلب انسان می کند. در انتها به این موضوع پرداختند که «استغفروا ربکم ثم توبوا الیه»، یعنی به وادی ولایت برگردید و عهدتان را با امیرالمومنین(ع) نو کنید. ولایت ایشان را قبول کنید. همه قرآن تفصیل همین است. 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، و صل الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین. «بسم الله الرحمن الرحیم، الر کتابٌ أحکمت آیاتُهُ، ثُمَّ فصّلت من لدن حکیم خبیر(1) اَلّا تعبدوا الّا الله إننی لکم منه نذیر و بشیر(2) وَ أن استَغفروا ربکم ثم توبوا الیه، یمتّعکم متاعاً حسنا الی اجلٍ مسمّی وَ یُوتِ کُلَّ ذی فضلٍ فضلَه وَ اِن تولَّوا فَإِنّی أَخاف علیکم عذابَ یومٍ کبیر(3) إِلىَ اللَّهِ مَرْجِعُکمُ وَ هُوَ عَلىَ کلُ شىَ ءٍ قَدِیرٌ(4)»

خدای متعال در این آیات نورانی بیان فرموده که قرآن یک مرتبه احکام و یک مرتبه تفصیل دارد. که شاید مرتبه احکام قرآن که بعد تفصیل داده می شود، همان دعوت به توحید است. این کتابی که خدا بر پیغمبرش وحی کرده است، حاصل دعوتش این است: «أن لا تعبدوا إلا الله، إنّنی لکم منه نذیر و بشیر»، که من از جانب خدای متعال شما را انذار می کنم که اگر غیر خدای متعال را عبادت کردید، گرفتاری و رنج و عذاب به دنبالش هست، و بشارت می دهم که اگر خدا را عبادت کردید، ثواب و درجات هست. بعد می فرماید: «استغفروا ربَّکمُ ثُمَّ توبوا إلیه»، از پرستش غیر خدا استغفار کنید و بعد رو به خدا بیاورید. که اگر این کار را کردید، خدای متعال در همین دنیا شما را متمتع و برخوردار از نعمت ها می کند. متاع حسن به شما می دهد و آخرتتان هم تضمین می شود.

مروری بر مباحث جلسات گذشته / 1- ورود به بیوت نبی اکرم(ص) و وادی کلمه لا اله الا الله

اولین مورد این بود که عرض شد عبادت خدای متعال یعنی ورود به وادی کلمه توحید، کلمه لا اله الا الله. که این کلمه اصل و فرعی دارد. اصلش خود ائمه(ع) هستند و فرعش محیط ولایت آنها است. بنابراین پرستش خدای متعال یعنی ورود به محیط ولایت نبی اکرم(ص).

همین مطلب با بیان دیگری از قرآن عرض شد که پرستش خدای متعال وقتی واقع می شود که انسان وارد بیوت اهل بیت(ع) بشود. در اینصورت انسان همه زندگی اش می شود عبادت. و از شرک نجات پیدا می کند. دیگر زندگی اش تقسیم نمی شود بین خدای متعال و غیر خدای متعال. بازار و مسجدش یکی می شود. اگر وارد این خانه ها شد، تجارتش هم می شود نماز. خلاصه اینکه در این بیوت اخلاص در عبادت حاصل می شود. «کلمهُ لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی أمِنَ من عذابی»(1) بنابراین اخلاص در عبادت وقتی حاصل می شود که انسان وارد این خانه ها بشود، وارد وادی توحید و کلمه طیبه بشود. باید وارد این کلمه شد. این کلمه لفظ نیست، اگر لفظ بود، داخل شدن در لفظ که معنا ندارد. این کلمه همان شجره توحید است، که اصل و فرع دارد. ما باید وارد فرعش بشویم که وادی ولایت است، بعد این را پیگیری کنیم که به اصل شجره توحید برسیم. وقتی به اصل شجره توحید رسیدیم، حقیقت اخلاص و حقیقت توحید درک می شود.

امیرالمومنین(ع) در آن حدیث نورانیت به سلمان فرمودند که حقیقت معرفه الله این است که من را در مقام کنه نورانیتم بشناسید. بنابراین پرستش خدای متعال، رسیدن به توحید و درک حقیقت بندگی خدای متعال است. ورود به وادی ولایت و کلمه توحید و ورود به خانه های نبی اکرم(ص) است. این یک نکته بود که توضیح دادیم.

2- منظور از «لا تعبدوا الا الله»

«لا تعبدوا الا الله»، غیر را خدا را نپرستید، منظور فقط شرک آشکار نیست. بلکه شرک های خفی را هم شامل می شود. مثل پرستش غیر خدا، محبت غیر خدا، از غیر خواستن، به غیر امیدوار بودن، به غیر تکیه کردن. که همه اینها حتی اگر به صورت شرک خفی باشد، رنج و عذاب به دنبال خودش می آورد. اینها شرک مغفور و قابل مغفرت است ولی از آن هم باید پاک شد. بعد قرآن شرک جلی و شرک خفی را توضیح می دهد که تفصیل «لا تعبدوا» است. بنابراین باید تلاش کنیم شرک خفی هم در کار نباشد. پرستش غیر خدای متعال حتی اگر به اندازه رد پای مورچه سیاه در شب تاریک بر سنگ سیاه هم در باطن انسان باشد، مانع لقاءالله می شود و موجب رنج و عذاب است. پس از این هم باید نجات پیدا کرد.

3- سقیفه و اولیاء طاغوت، ریشه های شرک و بت پرستی

شرک در پرستش خدای متعال یعنی تعلق به دنیا، تعلق به نفس، تعلق به بت ها. ریشه همه اینها، از شرک آشکار گرفته که بت پرستی است تا شرک خفی، در شیطان، ابلیس و اولیاء طاغوت است. در جریان سقیفه و دشمنان حضرت هست. همینطور که نبی اکرم(ص) و اهل بیتشان بیت توحید و خانه توحید هستند و هر کس بخواهد به اخلاص برسد باید با تمام وجود وارد این خانه ها بشود، طرف مقابل هم محیط کفر و بت پرستی و شرک است. هیچ کس مبتلا به شرک نمی شود حتی شرک خفی، مگر آنکه در وادی آنها قدم گذاشته باشد. در روایت آمده است: «مَن أشرک بعباده ربّه فقد أشرک بولایتنا»(2) هر کسی دیدید شرک در بندگی دارد، بدانید شرک در ولایت ما دارد. در یک جایی غیر ما را ولی خودش گرفته است. اگر با همه وجود، مثل سلمان در محیط ولایت ما وارد می شد، به درجه دهم ایمان می رسید. به اخلاص می رسید.

4- آغاز وادی دائر و وادی بائر از همین دنیا

همه انذارها از محیط ولایت اولیاء طاغوت و دشمنان امیرالمومنین(ع) است که مفصل توضیح داده شد که جهنم در همین دنیا است، دار البوار همین جا است. آنهایی که وارد محیط ولایت دشمنان می شوند از همین جا وارد دار البوار و جهنم می شوند. آنطرف هم توضیح داده شد که همه دعوتهای به بندگی، از اصل توحید تا فروعش که نماز و روزه و حج و اخلاص است، دعوت به محیط ولایت امیرالمومنین(ع) است. که عبارت است از دار آباد و بهشت و نور و رحمت و نعمت.

5- شرایط شکوفا شدن بذر وجودی انسان

همه این دعوتها یعنی «لا تعبدوا الا الله»، با تمام فروعش در فطرت ما هست. حال این بذر وجود ما در این عالم یا در صراط مستقیم قرار می گیرد یا در راه غیر مستقیم. اگر در صراط مستقیم قرار گرفت به نعمت ولایت و معرفت و محبت می رسد. واگر در صراط غیر مستقیم قرار گرفت به ضلالت و غضب مبتلا می شود و جزو ضالین و مغضوبین می شود. این هم قرائتی دیگر از «لا تعبدوا الا الله» بود.

6- استغفار و توبه

آیه بعد می فرماید: اگر خالص بودید که الحمد الله. ولی این اخلاص کامل مخصوص 14 معصوم و بعد مخصوص انبیاء است. فرمود سه دسته هستند که به طور کامل حقیقت توحید و ولایت را درک می کنند: انبیاء مرسل، ملائکه مقرب و بندگان ممتحن مثل سلمان و ابوذر. فرمود اما شما استغفار کنید و به سوی پروردگارتان رجوع کنید. این استغفار، استغفار از شرک و پرستش غیر است. جز این از هیچ چیزی انسان نباید استغفار کند. همه محرماتی که خدای متعال ما را از آن منع کرده است، باطنش شرک است. به طور مثال دروغ گفتن اگر به شرک ختم نمی شود، چرا دروغ نگوییم؟ و یا اینکه اگر روزه گرفتن به توحید ختم نمی شود، چرا روزه بگیریم؟

بعبارت دیگر ما جز توحید هیچ تکلیف دیگری نداریم. این طور نیست که خدای متعال به ما بگوید ایها الناس موحد باشید، و وقتی کامل موحد شدیم آنوقت بگوید روزه بگیرید، نماز بخوانید. این که معنی ندارد. در عرض توحید هیچ چیزی نیست. «لا تعبدوا الا الله» یک کلمه است که یک نفی دارد و یک اثبات. نفی اش این است که غیر خدا را نپرستید و اثباتش این است که خدا را بپرستید. عهد خدای متعال با ما همین دو کلمه است.

« أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبین»(یس/60) نفی اش این است که اصلا غیر خدا را نپرستید. هر عبادت غیر خدا، عمقش عبادت شیطان است. عبادت اولیاء طاغوت است. بت پرستی و نفس پرستی هم ریشه اش آنجاست. اثباتش چیست؟ «و أَنِ اعبُدونی، هذا صراطٌ مُستقیم»، من را عبادت کنید در صراط مسقتیم باشید، در صراط غیر مستقیم و انحرافی نباشید. پس عهد خدای متعال با ما 2 چیز بیشتر نیست: غیر را عبادت نکنید، من را عبادت کنید. غیر این اصلا تکلیفی نیست. پس نماز بخوانید یعنی چه؟ نماز خواندن همان عباده الله است. دروغ گفتن چیست؟ دروغ گفتن پرستش شیطان است. همه محرمات و مکروهات باطنش شرک است.

7- شرک در توحید، نتیجه شرک در ولایت

هر کجا شرک در توحید است، شرک در ولایت است. ما از هیچ چیزی نهی نشدیم الا شرک. که اصلش ولایت اولیاء طاغوت، ابلیس و سقیفه است. از او نهی شدیم. از آن طرف باطن همه واجبات و مستحبات و مباحات خدا پرستی است. که خدا پرستی هم به این موارد واقع می شود که: 1- وارد بیت النور نبی اکرم(ص) شویم. 2- وارد محیط لا اله الا الله و کلمه طیبه لا اله الا الله شویم که همان ولایت امیرالمومنین(ع)است. 3- وارد صراط مستقیم شویم که این هم همان امیرالمومنین(ع) است. چیزی غیر این نیست. بنابراین قرآن می شود تفصیل شرک، شرک را معرفی می کند که اجتناب کنیم و تفصیل توحید که توحید را معرفی می کند تا موحد شویم.

در قدم بعد همه عقوبتها و مجازاتهای دنیوی و اخروی و قبل از دنیا و بعد از دنیا می شود مجازات بر شرک. مجازات بر خروج از توحید، مجازات بر ولایت اولیاء طاغوت. جهنم تفصیل محیط ولایت اولیاء طاغوت است. عذابهایی که بوده همان عذابهایی است که نتیجه ولایت اولیاء طاغوت است. از آن طرف هم همه ثواب ها و رحمت ها تا بهشت همه تفصیل بشارت بر توحید و ولایت است. این اجمال بحثی بود که تا اینجا عرض شد.

ظاهر و باطن گناه

« قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَن»(اعراف/33) پروردگار من فحشاء را حرام کرده است. البته فحشا ظاهر و باطن دارد. یا در آیه دیگر می فرماید: « وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَن»(انعام/151) باز در آیه دیگری می فرماید: «ذَروُا ظاهِرَ الإثم و باطِنَهُ»(انعام/120) اثم و گناه ظاهر و باطن دارد. هم از ظاهر گناه پرهیز کنید، هم از باطن گناه. حال منظور از ظاهر و باطن گناه چیست؟ در روایت اینطور آمده، فرمودند: قرآن ظاهر و باطن دارد. محرمات در ظاهر قرآن، گناهانی است مثل دروغ، غیبت، تهمت، ریا، حسد، بخل، حرام عملی، حرام اعتقادی، حرام اخلاقی. و در باطن قرآن حرام ولایت دشمن ما است. یعنی باطن همه این محرمات ولایت دشمن ما است.

هیچکس حسود نمی شود الا اینکه برود در محیط ولایت اصحاب سقیفه. هیچ کس رغبت به دنیا پیدا نمی کند، الّا اینکه در محیط ولایت ائمه جور وارد شود. آنها دعوت به دنیا می کنند. حسد و میل به دنیا و حرص به دنیا ایجاد می کنند. و هیچ کس از حسد و حرص به دنیا نجات پیدا نمی کند، الّا اینکه ولایتش را عوض کند و وارد ولایت امیرالمومنین(ع) شود. فرمود حلال در ظاهر قرآن صفات، اعمال و اعتقادات خوب و در باطن قرآن ولایت ما است.

استغفار از تولی ولایت اولیاء طاغوت

همه استغفار ما باید از شرک باشد، استغفار از دروغ و ریا و غیبت و حسد و ... ، همه به استغفار از شرک برمی گردد. یک قدم جلوتر برویم به استغفار از ولایت اولیاء طاغوت برمی گردد، یعنی از شریک قرار دادن برای نبی اکرم(ص) و اهل بیتش. ما قرار بود با همه وجود زیر چتر نبی اکرم(ص) و اهل بیتش برویم. وارد این بیت النور شویم. اگر یک نگاهمان از این بیت النور بیرون رفت این نگاه می شود جهنم، می شود گناه. که خارج این بیت النور، ولایت اولیاء طاغوت است. وادی ایمن فقط همین جا است، بیرونش جهنم و عذاب است. «ولایه علی بن ابیطالب حصنی، فمن دخل حصنی أمن مِن عذابی»(3) این است که در روایات متعدد داریم که حضرت فرمودند اگر همه مردم ولایت امیرالمومنین(ع) را قبول می کردند، خدا اصلا جهنم را خلق نمی کرد.

پس چرا دروغ گفتن بد است؟ چون باطن دروغ ولایت اولیاء طاغوت است، خروج از ولایت امیرالمومنین(ع) است. چرا خروج از ولایت ایشان بد است؟ چون خروج از توحید است. پس هیچ گناهی نداریم الا شرک. عقوبت ها چیست؟ عقوبتها هم بخاطر شرک است. عقوبت دروغ گفتن، عقوبت رفتن در محیط ولایت شیطان و اولیاء طاغوت، جهنم است. بیرون ولایت امیرالمومنین(ع) جهنم و دار البوار است. ولایت ایشان بهشت است، نعمت و دار آباد است. همه گناهها به شرک برمی گردد، اصلا غیر این گناهی نداریم. اگر کسی موحد بود، گناه برای او معنایی ندارد، از آن طرف هم عبادتی غیر از توحید نداریم. تفصیل توحید می شود عقائد حقه، اخلاق خوب، عبادات، واجبات، مستحبات و مباحات. تفصیل شرک می شود عقائد فاسد، صفات رذیله، محرمات، مکروهات، عقوبتهای دنیوی و اخروی. جهاد اکبر هم بین نبی اکرم(ص) و دشمن ایشان است. ما باید در این بین تکلیف خودمان را در باطن خود، روشن کنیم که آیا مملکت وجودی خود را به امیرالمومنین(ع) می سپاریم یا به شیطان و اصحاب سقیفه؟ اگر به دست اصحاب سقیفه سپردیم، نفس حاکم می شود که از جنود شیطان است. اگر به امیرالمومنین(ع) سپردیم، حقیقت آن سرّ مومن که شعاع امیرالمومنین(ع) است، حاکم می شود. فطرت ما شعاعی از رسول الله(ص) است. و همه جنگ ها بین نبی اکرم(ص) و شیطان است، عقل و جهل. جهاد اصغر هم همین است. «اِستَغفِروا ربکم»، استغفار از چیست؟ گناه عملی، غیبت، دروغ، تهمت. یک قدم جلوتر گناه اخلاقی، حسد، بخل، کبر، ریا، یک قدم جلوتر گناه اعتقادی، شرک در اعتقاد. ولی همه اینها ظاهر است. باطنش ولایت دشمنان امیرالمومنین(ع) است. کسی که دروغ می گوید، عیبش این است که شیطان یک ولایتی به او پیدا می کند به اندازه همان دروغ. و به همین اندازه از ولایت نبی اکرم(ص) بیرون می رود و آلوده می شود. «عَدُوُّنا أصل کلّ شر»(4) هنگام انجام گناه آلوده به چه چیزی می شویم؟ آلوده به آنها. آنها عین النجاست هستند. کما اینکه نبی اکرم(ص) عین الطهاره است، « إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا»(احزاب/33)

اگر دروغ را دنبال کنی، می شود اجابت دعوت ابلیس، اجابت دعوت اولیاء طاغوت. یعنی شرک، بت پرستی. یعنی این دروغ که گفته شد رفت در دار البوار، هلاک شد، نمی ماند. کسی که نگاه حرام مرتکب شد، این نگاه حرام وارد دار البوار و جهنم می شود. مومن هم باشی باید پاک بشی، چون این نگاه در بهشت راه ندارد.

حال ما که دروغ گفتیم، نگاه حرام کردیم چه کنیم؟ استغفار کنید از اینکه ولایت شیطان را قبول کردید. استغفار، باطنش استغفار از شرک در ولایت و خروج از ولایت امیرالمومنین(ع) است. باید استغفار کنیم تا خدای متعال این آلودگی، این قذارت و ولایت شیطان که بر ما واقع شده است را پاک کند. لذا انسان یک دروغ که می گوید، واقعا به همان اندازه نجس می شود. « یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَس»(توبه/28) شرک نجاست است. نجاست، چه کسی است؟ نجاست، ائمه کفر هستند. اصل نجاست آنجاست. کما اینکه وقتی کسی یک نماز می خواند، معطر می شود، عطر نبی اکرم(ص) است. «بنا عبد الله، بنا عُرِف الله». اگر کسی یک بخششی در راه خدا می کند، شعاع نور نبی اکرم(ص) است. در گناه، ابلیس نجاست خود را در قلب انسان می آورد. قرآن هم همین ها را در دنیا و آخرت تفصیل می دهد. روایات هم آیات قرآن را شرح می دهد.

تدارک گناه، با استغفار، تجدید عهد، صلوات و لعن

«الاستغفارُ کلمه العلّیین»، استغفار حرف شیعیان امیرالمومنین(ع) است. کسی که در وادی ولایت نباشد، استغفارش هم گناه است. در آن وادی به چه استغفار می کند؟ روایت از امیرالمومنین(ع): آخر شب خودتان را بررسی کنید. ببینید آیا ترک معصیت کرده اید؟ خدمت به یک مومنی کرده اید؟ اگر این کارها را کرده اید خدا را حمد کنید، اگر گناه بوده، چند کار انجام دهید تا خدا گناهتان را بیامرزد:

1- استغفار کنید. 2- عهدتان را با امیرالمومنین(ع) تجدید کنید. دروغ گفتی یعنی عهدت را شکستی، تجدید کن. حتی ترک اولی هم شکستن عهد است.

3- صلواتتان را تجدید کنید. صلوات مبدأ طهارت ما است، سرشت انسان پاک می شود. که 4 خاصیت صلوات در زیارت جامعه آمده است. باطن صلوات خضوع در مقابل مقامات نبی اکرم(ص) و اهل بیتشان است. که باطن این خضوع سجده در مقابل خدای متعال است. مثل سجده ملائکه بر آدم که باطن این سجده عباده الله بود، کاری به آدم نداشتند، آدم خلیفه الله بود. عبادت خداوند از طریق سجده بر آدم واقع می شد. عبادت خدای متعال از طریق صلوات حاصل می شود. اگر می خواهید به محیط ولایه الله برگردید، باید به محیط صلوات برگردید. فرمود صلواتتان را تجدید کنید. یعنی دوباره نسبت به مقامات نبی اکرم(ص) و اهل بیت(ع) یک چیزی در شما واقع شده است که گناه کردید. اگر کسی نسبت به مقام نبی اکرم(ص) هیچ تردیدی نکند چرا گناه کند؟

4- لعنتان را هم تجدید کنید. هنگام گناه کردن، در واقع از عهد برائت بیرون رفتید. شما قرار بود با دشمنان ما دست ندهید، پس چرا گناه کردید؟ اگر دست به شیطان ندادی چرا گناه کردی؟ فرمود: «النَّظَرُ سَهمٌ مَسمُوم مِن سَهام اَبلیس»(5) او تیر را رها کرد تو هم اجازه دادی به قلبت بخورد. چرا؟ او دعوت کرد، تو هم اجابت کردی. روز قیامت می گوید من صدایت کردم، می خواستی نیایی. چه کسی گفت بیایی. مگر قرار نبود وقتی او صدا می زند، شما جواب ندهید؟ مگر قرار نبود وقتی اولیاء طاغوت و دشمنان امیرالمومنین(ع) شما را به محیط ولایت خودشان دعوت کردند، شما سرتان را زیر نیندازید و وارد ولایتشان نشوید؟ بنابراین آنجا عهد برائتتان را شکستید. دوباره تجدید کنید.

پس فرمود: آخر شب اگر گناه کردی: 1- استغفار کن 2- عهد خود را با امیرالمومنین(ع) تجدید کن. 3- صلوات خود را تجدید کن تا طهارت بیاید. 4-لعن خود را تجدید کن تا رذالت و قذارت و نجاست آنها برود. نجاست شیطان و اولیاء طاغوت با لعن می رود. طهارت امیرالمومنین(ع) با صلوات می آید. هر وقت صلوات می فرستید مطهر می شوید به طهارت امیرالمومنین(ع). حتی اگر جایی دیدید نجاست و قذارت ظاهری است، برای اینکه پرش شما را نگیرد، راهش لعن است. هر وقت هم خواستید خوشبو و معطر بشوید، از عطر ظاهری تا باطنی، راهش صلوات است. لباس وقتی آلوده می شود، اول می شویید، بعد معطر می کنید. پس راه این است اول این لباس را بشوئید (لعن) و بعد معطر کنید (صلوات).

استغفار و توبه، رجوع به وادی ولایت

وقتی می خواهیم رو به خدا آوریم و توبه کنیم، چه کنیم؟ اصلش این است: رجوع کنید به وادی کلمه توحید. کلمه لا اله الا الله. از وادی شجره خبیثه و کلمه خبیثه، از دار البوار بیرون آمدید، حال بروید در وادی توحید. وادی توحید کجاست؟ کلمه لا اله الا الله، ولایت علی بن ابیطالب(ع). پس توبه می شود «رجوع الی ولایه». اینست که خدای متعال وقتی می خواست توبه آدم را بعد از 200 سال گریه و استغفار قبول کند، «فَتَلَقّی آدم من ربّه کلمات»(بقره/37) مقامات 5 تن را به حضرت آدم عرضه کردند. حضرت آدم قبول کردند و این شد توبه. و اگر این توبه را نمی کرد آمرزیده نمی شد. خدای متعال به او رجوع نمی کرد. «فَتابَ علیه» حالا خدا به آدم رجوع کرد. پس توبه ما هم معنایش اینست: «استغفروا ربکم ثم توبوا الیه»، برگردید به وادی ولایت. عهدتان را با امیرالمومنین(ع) نو کنید، قبول کنید. قرآن تفصیل همین ها است.

پی نوشت ها:

(1) التوحید (للصدوق)، ص: 25

(2) تفسیر القمی، ج 2، ص: 47

(3) عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص: 136

(4) الکافی (ط - الإسلامیه)، ج 8، ص: 243

(5) بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج 101، ص: 38

 



×

متنی که در زیر آمده گزارش تفصیلی جلسه دهم سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در دهه سوم محرم سال 92 می باشد که در تاریخ 13 آذرماه در «بیت المجتبی» واقع در منطقه باجک شهر مقدس قم برگزار شده است. ایشان در این سخنرانی فرمودند راه دیگر بهره مندی از حقیقت توحید زندگی در فضای نورانی قرآن است. سپس با اشاره به عظمت قرآن فرمودند: این قرآنی که ما ساده تلقی می کنیم صرفا این کلمات و الفاظ نیست. بلکه رشته ای است بین ما و خدا که هر چه ما در این وادی سیر کنیم، باز در قدم اول هستیم. ایشان در ادامه با اشاره به روایتی فرمودند علم امام(ع) همان قرآن و کلمه روحی است که به پیامبر وحی شده. سپس با بیان فضایلی از قرآن اشاره کردند که امام و قرآن هیچوقت از هم جدا نمی شوند. نه به قرآن بدون امام می شود راه پیدا کرد و نه به امام بدون قرآن. طبق حدیث ثقلین، پناهگاه اصلی دو حقیقتی است که وجود مقدس نبی اکرم(ص) از عالم بالا به طرف پایین آوردند.حال یک راه میان بری است که آن زیارت امام حسین(ع) است. پس «لا تعبدوا الا الله»، یعنی خودتان را به امام حسین(ع) برسانید. که اگر در این دنیا خودتان را به امام رساندید، بارتان بسته می شود. در غیر اینصورت بارتان روی زمین می ماند. .

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، و صل الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین. «بسم الله الرحمن الرحیم، الر کتابٌ أحکمت آیاتُهُ، ثُمَّ فصّلت من لدن حکیم خبیر(1) اَلّا تعبدوا الّا الله إننی لکم منه نذیر و بشیر(2) وَ أن استَغفروا ربکم ثم توبوا الیه، یمتّعکم متاعاً حسنا الی اجلٍ مسمّی وَ یُوتِ کُلَّ ذی فضلٍ فضلَه وَ اِن تولَّوا فَإِنّی أَخاف علیکم عذابَ یومٍ کبیر(3) إِلىَ اللَّهِ مَرْجِعُکمُ وَ هُوَ عَلىَ کلُ شىَ ءٍ قَدِیرٌ(4)»

خلاصه جلسات گذشته

عرض شد که دعوت انبیاء الهی و آنچه خداوند در قرآن بیان فرموده است، دعوت به کلمه توحید است و انذار نسبت به اینکه انسان از این محیط خارج شود. همه بشارتها هم به کسانی است که در محیط توحید استقرار پیدا کرده اند. خروج از محیط توحید، خروج از محیط نبی اکرم(ص) و اهل بیتشان(ع) است. که ولایت امیرالمومنین(ع)، کلمه توحید و کلمه لا اله الا الله است. اگرچه این ولایت اصلی دارد و فرعی. اصلش خود امام و فرعش ولایتشان است. و اگر کسی از فرع شروع کند به اصل راه پیدا می کند. خروج از محیط ولایت و ورود به محیط شرک که باطنش جهنم است، ورود به محیط ولایت دشمنان امیرالمومنین(ع) است که دار البوار و جهنم و محیط شرک و بت پرستی است. بنابراین اگر کسی بخواهد به بشارتهای قرآن راه پیدا کند، باید وارد محیط ولایه الله بشود. و در آن فضای نورانی مستقر شود. و مراقبه کند که از این محیط خارج نشود و تخلف نکند. و طبیعتاً اگر می خواهد از انذارهای قرآن در امان باشد باید از محیط ولایت دشمنان حضرت، پرهیز کند.

تمسک به قرآن، راه بهره مندی از حقیقت توحید

ورود به محیط توحید و بهره مندی از حقیقت توحید، چهره دیگری هم دارد و آن چهره، چهره تمسک به قرآن و بهره مندی از قرآن و زندگی در فضای نورانی قرآن است. آن قرآنی که ما ساده تلقی می کنیم. صرفاً این کلمات و الفاظ و آواها نیست بلکه یک رشته ای است بین ما و خدای متعال که هرچه ما با همه وجود دراین وادی سیر کنیم، و همه قوای ما فانی در قرآن بشود، با قرآن سیر کنیم، باز هم قرآن درجات دیگری دارد، مقاماتی دارد، مراتبی دارد. هر چه ما سیر کنیم، باز درقدم اول این وادی هستیم. لذا در روایت دارد که درجات بهشت به اندازه آیات قرآن است و در روز قیامت خدای متعال می فرماید: «إقرَأ وَ ارقَ»(1) قرآن را بخوان و به اندازه ای که قرآن در انسان محقق شده، درجه و رفعت دارد.

حدیثی در کتاب القرآن کتاب شریف کافی، در اولین حدیث واقع است. امام صادق (ع) فرمودند روز قیامت مردم در 120 هزار صف در صحرای محشر می ایستند، 80 هزار صف امت حضرت و 40 هزار صف امتهای دیگر. فرمودند قرآن در قیافه بسیار نیکو و زیبا متمثل می شود. از صف مومنین عبور می کند، مومنین می گویند این هر که هست از ماست ولی از ما بالاتر است، لابد از شهدا است. از صف شهدا عبور می کند، شهدا می گویند از ماست لکن برتر از ماست، گویا از شهدای بحر و دریاست. فرمود از صف شهدای دریا عبور می کند می گویند این از ماست ولی بالاتر از ماست، شاید از انبیاء است. بر صف انبیاء هم عبور می کند، همه انبیاء می گویند از ماست ولی برتر از ماست. قرآن را نمی شناسند، نمی دانند که این کیست و کدام پیغمبر است. کدام شخص با جلالت است. محضر وجود مبارک رسول الله(ص) می آیند، از حضرت سوال می کنند که این شخص پر جلالت کیست؟ حضرت معرفی می کنند: قرآن ، کتاب الهی است.

امیرالمومنین(ع) درسیمای یک بشر متمثل شدند. و الا امیرالمومنین(ع) که فقط این جسم نیست، اگراین ظاهر باشد که جلوه ای پشت سر او نمی آید. البته که ظاهر امیرالمومنین(ع) هم معزز است. اگر کسی ظاهرش را هم ببیند، متفاوت است. ولی آن کسی که جبرئیل و متوسمین از ملائکه هر کجا ظاهر می شود، دنبال حضرت می آیند، او ورای این ظاهر است.

قرآن، حقیقتی زنده

قرآن هم یک حقیقتی است که وقتی روز قیامت متمثل می شود، همه می گویند از ما بالاتر است. پس قرآن یک امر معمولی و عادی نیست. همانطور که می شود در بحر کمالات انبیاء غرق شد و فانی شد، در بحر حقایق قرآن هم می شود انسان فانی شود. قرآن چنین کتابی است. یعنی حقیقتی است زنده، حی و شفیع ماست، دستگیر ماست. در روایات آمده که هنگام نزول سوره انعام، 70 هزار ملک او را تا عالم دنیا مشایعت کردند.

آیات نورانی سوره حمد، آیه الکرسی، آیه شهد الله و آیه ملک را وقتی خدای متعال می خواست نازل کند، تا از عالم بالا بیایند و در دسترس ما قرار بگیرند، در روایت فرمود این آیات نورانی به عرش الهی متعلق شدند. پیداست که موجودات زنده و حی و دارای درک هستند. به خدای متعال عرض کردند خدایا ما را می فرستی به سوی انسانهایی که اهل گناه هستند؟ ما باید برویم با آنها مأنوس شویم؟ خدای متعال فرمود شما بروید، من بندگانی دارم که اینها به شما متوسل و متمسک می شوند و بعد از نمازهایشان شما را تلاوت می کنند. اگر آنها متوسل بشوند و متمسک بشوند، من با عین مکنونه خود، آن دیده پنهان که از مردم مخفی است، هفتاد بار به آنها نظر رحمت می کنم، که در هر نظری عنایات خاصی به آنها می شود. قرآن چنین چیزی است. این آیات وقتی از عالم بالا می آیند و در دسترس ما قرار می گیرند، اگر ما متمسک به اینها شویم، راه ما به سوی عین مکنونه خدا، چشم مخفی خدا باز می شود. اگر مومنی، محب اهل بیتی بعد از نمازهایش متمسک به این آیات بود، خدای متعال 70 بار با دیده رحمت خودش به این مومن نظر می کند و در هر نظری گناهانی از او پاک می شود. خیراتی به او می رسد، حقایقی به اومی رسد. قرآن یک حقیقت متعالی است. قرآن فوق این امری است که ما تلقی می کنیم. درک حقیقت قرآن، شناخت عظمت قرآن، کار اهل بیت(ع) است. خلاصه، قرآن، آن رزق و روزی است که خدای متعال در این عالم برای این پیغمبر بزرگ قرار داده است.

سه صورت تکلم خدای متعال با بشر

آیه ای در قرآن است که معنای آن به بحث کمک می کند. خداوند می فرماید: «وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللهُ إلّا وَحیاً أَو مِن وَراء حجابٍ أو یُرسِلَ رَسولاً، فَیوحَی بِإِذنِهِ ما یَشآء. إِنّه علیٌ حکیمٌ»(شوری/51) هیچ انسان و بشری نیست که خدا با او صحبت کند، الّا به یکی از این سه وجه. بهره ای که انسان از کلام الهی دارد، در همین سه قسم است. این خیلی مقام عظیمی است که خدای متعال با کسی صحبت کند. یا به او وحی می شود، پس وحی یک نوع تکلم خدا با بشر است. یا اینکه خدای متعال با این بشر صحبت می کند ولی کلام الهی از پشت یک حجاب و از وراء حجابی به این بشر می رسد، ولی باز هم تکلم است.

مثل موسای کلیم، که کلیم الله بود، خدای متعال با او صحبت کرد شاید اولین جایی که مخاطب شد و خدای متعال با او صحبت کرد، در کوه طور بود. حضرت موسی در آن شب تاریک، وقتی رفت برای همسرش شعله آتش بیاورد، مورد خطاب قرار گرفت. متوجه شد که نه، اینجا شعله آتش نیست. در آن وادی طور، خدای متعال از ورای شجره با موسای کلیم صحبت کرد. که یا موسی «إنّی أنا رَبُّک فاخلع نعلیک، إنّک بالواد المقدس طوی»(طه/12) موسای کلیم من پروردگار تو هستم، دارم با تو حرف می زنم. کلام پرورگارش را می شنود و آن ابتهاج و نشاط و سرور و تحولاتی که در اشخاصی که اهل خطاب با خدای متعال هستند، برای او واقع می شود که دیگر توصیف ناکردنی است. این قسم از تکلم ممکن است برای غیر انبیاء هم اتفاق بیفتد. تکلم من وراء حجاب است. کلام الهی است ولی آنقدر با عظمت و جلالت است که مستقیم بر قلب این پیغمبر واقع نمی شود. از وراء حجابی نازل می شود. آن حقیقت تنزل پیدا می کند و می رسد به آن بشری که خدا با او تکلم می کند. مثل حضرت موسی در بعضی روایات، این حجاب به سیدالشهدا(ع) تفسیر شده است. که حضرت از وراء این حجاب با او صحبت کردند. اینکه در روایات داریم که اگر کسی سیدالشهدا(ع) را در عرفه زیارت کند، «کَمَن زار اللهُ فی عرشه»(2) بعضی ها اینطور معنا کرده اند، یعنی آن حقایق و رحمتی که از طرف خدای متعال نازل می شود، آن هم در مقام عرش، یعنی رحمتی که مخصوص مقامات عرشی ها است، آن رحمت خاص از وراء حجاب امام حسین(ع) به زائر سید الشهدا(ع) می رسد. یعنی خدا را در فوق عرش زیارت می کنند. حال دیگر معنا کردنش خارج از عهده است که چه اتفاقی می افتد. یعنی می شود در زیارت سیدالشهدا(ع) به این مقام رسید. پس این هم نوع دوم تکلم.

«اَو یُرسِلَ رسولاً، فیوحی إلیه باذنه» نوع سوم یعنی یک فرستاده ای از طرف خدای متعال می آید و وحی الهی را برای این بشر می آورد. خیلی از وحی هایی که انبیاء الهی داشتند، از این جنس بوده است، یعنی فرستاده ای می آمده و پیام الهی را می آورده. حضرت جبرئیل سلام الله علیه، امین وحی الهی بود. بنابراین می شود خدای متعال با بشری تکلم کند، کلامی به آن بشر القا شود که آن کلام نه از وراء حجاب است نه به واسطه یک فرستاده و رسولی است. کلام الهی بدون حجاب به یک بشر القاء می شود.

وحی، تکلم بدون حجاب

در آیه بعد خدای متعال از وحی پیغمبرش صحبت می کند. «وَ کذلّکَ أوحینا إلیک روحاً مِن أمرنا، ما کُنتَ تدری ما الکتابُ و لاالایمان، ولکن جَعَلناهُ نوراً نهدی به مَن نشاءُ مِن عبادِنا»(شوری/52) پیامبر ما، ما اینطور به شما وحی کردیم، غیر وحی با واسطه و من وراء حجاب. یعنی کلمه ای را بدون حجاب به پیامبر گرامی(ص) وحی کرده است. کلمه الهی که پیامبر بعد از اینکه قالب بشر پوشید و روی زمین آمد و پیغمبر ما شد، آنوقت خدای متعال بدون حجاب با او تکلم کرده است. آنقدر با عظمت بود که وقتی لباس بشر هم پوشیده بود، کلام الهی بدون حجاب و واسطه به این پیغمبر(ص) القاء شد، عطا شد.

آن کلمه ای که خدای متعال به این پیامبر وحی کرد و این پیامبر تلقی کردند، این است: «أوحینا إلیک روحاً من أمرنا»، روحی را از امر الهی (که حالا هر چه هست) به تو وحی کردیم. وحی تکلم بدون حجاب است. منظور از کلمه، روح است. این کلمه الهی به این پیامبر وحی شد، عطا شد، القاء شد. همه این تعابیر از باب ضیق تعبیر است. این کلمه الهی که خدای متعال به گل سر سبد کائنات، وقتی لباس بشر پوشید و در قالب بشر ظاهر شد عطا کرد و با او صحبت کرد، اینست که فرمود: «ما کنتَ تدری ما الکتاب و لاالایمان»، اگر این کلمه الهی به شما، آنموقع که در قالب بشر ظاهر شدید، عطا نمی شد، شما از کتاب الهی و حقایق ایمان خبری نداشتید.

پس پیداست همه حقایق ایمان و همه کتاب الهی در همان کلمه ای که خدای متعال به این پیامبرش عطا کرد و بی حجاب این کلمه را به پیامبر(ص) وحی کرد، نهفته است. عرض شد بعد از اینکه لباس بشر پوشیدند. بحث از عوالم قبل این پیامبر نیست. ما این کلمه روح را که به شما القا کردیم، آن کلمه ای که شما از خدای متعال دریافت کردید، آن کلمه را نور قرار دادیم. گویا این کلمه اصلش حقیقتی است برتر. این کلمه را در سیمای نور جعل کردیم و به شما دادیم. همه مراتب کتاب و همه درجات انوار ایمان در این کلمه روح است. هم روح است، هم روحی است که جعل شده در قالب نور. هم نور الهی است، هم روح الهی است. خدای متعال این روح را جعل کرده است در نور. جعل یعنی حقیقتاً نور الهی است. «نهدی به مَن نشاءُ من عبادنا»، هر بنده ای را که بخواهیم هدایت کنیم، با این کلمه هدایت می کنیم. بنابراین این کتاب الهی که به پیامبر عطا شده، کلمه الهی است که در قالب روح و نور به این پیامبر عطا شده و هر کس هدایت می شود و جریان هدایت الهی به او می رسد، از طریق این کلمه روح است.

خلاصه اینکه خدای متعال با این پیامبر(ص) صحبتی کرده که این کلمه ای که به حضرت عطا شده، این صحبت خدا با پیامبرش، باب هدایت همه کائنات است. هر کس را بخواهند هدایت کنند، با این کلمه هدایت می کنند. این کلمه، قرآن است. پس قرآن فقط یک لفظ نیست و فقط یک معنا هم نیست. چیزی وراء اینها است. یکی از ارباب معرفت به یکی از علما فرموده بودند: شما نماز می خوانید، چگونه می خوانید؟ فرمود کلمات را با توجه قرائت می کنم و معانی را در نظر می گیرم. فرمودند پس کی نماز می خوانید؟ نماز اینها هست، ولی نماز اینها نیست. آن نمازی که معراج المومن است، انسان را عروج می دهد چیست؟ فرمودند: «نَحنُ الصَّلاه»(3) یک وادی از ولایت امیرالمومنین(ع) است. باید در نماز باب آن وادی گشوده شود. انسان وارد وادی نور و ولایت شود و در آنجا سیر کند، به محضر حضرت حق برسد.

سیر در معارف بی انتهای قرآن

قرآن که فقط این کلمات و معانی نیست. یک حبلی است بین ما و خدای متعال. که اگر این رشته را بگیریم و با این رشته بالا برویم، هرچه برویم باز هم وادی توحید است. قرآن هیچ جا معارفش تمام نمی شود. حضرت فرمود عجائب قرآن و خزائنش بی پایان است. اینطور نیست که اگر کسی با قرآن سیر کرد، به آخر قرآن برسد. این قرآن آخر ندارد. قرآن محیط نور است. همه حقایق ایمان و مراتب ایمان دراین کلمه هست. آنهایی که به درجه دهم ایمان هم می رسند ، یک شعاعی از قرآن در قلبشان پیدا می شود که کلمه ای است که خدای متعال با پیامبر با این کلمه صحبت کرده است. پس همانطور که ولایت امیرالمومنین(ع) محیط کلمه توحید است و انسان باید وارد این محیط بشود، قرآن هم اینگونه است. فرمودند: «أنا مدینه العلم و علیٌ بابُها»(4) «أنا مدینه الحکمه و علیٌ بابُها»(5) وقتی کسی می خواهد وارد این خانه شود، باید «سجّداً» وارد شود. نمی شود سر را بالا گرفت و وارد شد. باید همه انانیت انسان بریزد. اگر انسان در وادی انانیّت خودش است، هیچ وقت بر امام وارد نمی شود. باید از خودش بیرون بیاید. «وَادخُلوا البابَ سُجداً و قولوا حطه نغفر لکم خطایاکم»(بقره/58) آنوقت از خدا بخواهد که پاکش کند. همه خطایا پاک می شود و انسان مطهر وارد وادی ولایت می شود.

قرآن هم یک وادی نور است که مومن ممکن است با همه وجود وارد وادی نور شود. و اگر وارد وادی نور شد سیر در درجات نور شروع می شود. مثل کسیکه وارد مدینه الحکمه و مدینه العلم و بیت الحکمه وجود مقدس رسول الله(ص) می شود. اگر کسی از این باب وارد این مدینه شد، این شهر دیگر آخر ندارد.

قرآن و کلمه روح، علم امام(ع)

به حضرت صادق(ع) عرض کرد، آقا کسی نیست، می خواهم سوالی مهم بپرسم، حضرت به حسب ظاهر نگاهی کردند، فرمودند، نه. بعد به حضرت عرض کرد، آقا درست است که بابی از علم را نبی اکرم(ص) به روی امیرالمومنین(ع) باز کردند، که از این باب هزار باب دیگر باز می شد؟ حضرت فرمودند: بله، خیلی علم مهمی است، ولی علم ما این نیست. پرسید چه جور علمی است؟ علم جفر است؟ حضرت فرمودند: این هم خیلی مهم است، ولی این نیست. پرسید صحیفه فاطمیه است؟ فرمودند: این هم نیست. یکی یکی حضرت فرمودند، علم ما برای اینها است. آن قرآنی که خدای متعال به ائمه(ع) داده است، حقیقت قرآن در قلب ائمه(ع) نازل شده است. «بَل هُوَ آیاتٌ بَیِّنات فی صدور الذین اوتوا العلم»(عنکبوت/49) در روایتی به امام صادق(ع) عرض کرد: آقا علوم شما از کجا است؟ فرمود علوم ما همین است، «کذلک اوحینا الیک روحاً من أمرنا»، آن کلمه الهی در وجود امام است. علم امام این است. همان قرآن و کلمه روح است که در وجود امام(ع) است.

ورود به وادی قرآن، ورود به وادی ولایت

اگر قرآن را اینطور در نظر بگیریم، دیگر انسان با همه قوای ظاهری و باطنی اش می تواند وارد وادی قرآن بشود، که فرمود جوانی که قرائت قرآن می کند، گوشت و پوستش آمیخته به قرآن می شود. انوار قرآن در جسمش می آید. خانه ای که در آن قرائت قرآن می شود، برای آسمانیها می درخشد، مثل ستاره برای زمینی ها. یعنی انوار قرآن در وجود این تالی قرآن، خواننده قرآن ظاهر می شود. مثل لامپ و چراغی روشن می شود، مثل ستاره روشن می شود. بعد این ستاره برای آسمانیها است. یعنی چراغی که در وجود مومن هنگام قرائت قرآن، روشن می شود، چراغی است بالا سر ملائکه. مومن وقتی قرآن می خواند، نورانی به نور قرآن می شود. بالا سر عالم ملائکه قرار می گیرد. ملائکه مثل ستاره از نور این مومن استفاده می کنند. انسان اینطور باید وارد وادی قرآن شود. همینطور که نور ولایت باید در قلب انسان وارد شود، نور قرآن هم همین است. اینست که امام و قرآن هیچوقت از هم جدا نمی شود.

« إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدی لِلَّتی هِیَ أَقْوَم»(اسراء/9) فرمود: «للّتی هی اقوم» کیست؟ فرمود: امام است، «أنتم الصراط الأقوم»(6) کما اینکه امام هم دلالت به قرآن می کند. ذیل این آیه در روایتی از امام سجاد(ع) آمده که کسی گفت آقا شما چگونه معصوم هستید؟ چگونه گناه نمی کنید؟ فرمود: «الامام المعتصم بحبل الله»(7) خدای متعال یک رشته خاصی بین خودش و امام قرار داده است. امام از آن رشته جدا نیست. این رشته الهی است که امام به این رشته متصل است. لذا هیچ تخلف از مشیت خدا نمی کند. گفت آقا حبل الله چیست؟ فرمودند: کتاب الله. کتاب الله یک رشته ای بین امام و خدا است. بعد فرمودند: قرآن همین را می گوید: «إنّ هذا القرآن یهدی للّتی هی اقوم»، یعنی قرآن با امام یکی است. وقتی قرآن با قلب امام یکی شد، پس ورود به وادی قرآن، ورود به وادی ولایت هم هست.

لذا نه به قرآن بدون امام می شود راه پیدا کرد و نه به امام بدون قرآن. پس آن اتفاقی که باید بیفتد اینست که ما باید به دامن قرآن، همین کتاب خدا پناه ببریم. «ففروا الی الله»، یعنی فرار کنید به سمت قرآن. وارد وادی قرآن شوید. این قرآن وادی توحید است. نوری است که وسیله هدایت شما است و بر قلب این پیامبر(ص) نازل شده است. کلمه ای است که خدا به پیامبرش عطا کرده است. بعد هم این کلمه در وجود ائمه(ع) است و سیرتان با این کلمه است پس همینطور که ما برای فرار از شرک و بت پرستی باید به سمت اهل بیت(ع) فرار کنیم، «ففروا الی الله» یعنی «ففروا الی الامام». با همه وجود به دامن خلیفه الله یعنی به امام پناه ببرید. این فرار الی الله است، از شرک، از ابلیس، از اولیاء طاغوت. و اگر هم به سوی امام فرار نکنید، شما در چنگ آنها هستید. اصلا راهی برای نجات از ابلیس نیست مگر فرار به سوی امام. تنها پناهگاهی که خدای متعال در این عالم قرار داده وادی حصن است. وقتی آدم آنجا رفت وادی حصن است. پناهگاه دیگری از شیاطین نیست. شیاطین دستشان به همه جا دراز است، الّا همان یک وادی. به آن وادی قدرت تعرض ندارند. محیط حصن الهی است. همانطور که باید به امام پناه ببرید، به قرآن هم باید پناه ببرید.

پس همین طور که درجات ما درجات ولایت است، «هُم درجاتٌ للمومنین». درجات وجودی ما به اندازه سیرمان در صراط مستقیم و وادی ولایت است. پس فرار از بت پرستی یعنی فرار از راههای ضلال در دنیا به صراط مستقیم. همینطور که صراط مستقیم وجود امام است، راه ضلال هم وجود شیطان است. یعنی فرار به طرف بهشت از جهنم. همینطور که بهشت امام است، جهنم هم دشمن امام است. همینطور که ظلمت، وادی ولایت ائمه جور است، نور، وادی ولایت امام است. همینطور که ما باید به سوی بهشت و نور و جنت و دار حیاه و دار زندگی فرار کنیم، و از دار موت خارج شویم، باید فرار به سوی امام کنیم، فرار به سوی قرآن کنیم.

پناهگاه، این دو حقیقتی است که وجود مقدس نبی اکرم(ص) از عالم بالا به طرف پائین آوردند. شاید معنی این حدیث نورانی این باشد: «إنی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی، ما إن تمسکتم بهما لن تضلّوا ابداً»(8) همه وجودتان متمسک به قرآن بشود، تمسک به قرآن یعنی همه وجود انسان یک دستی باشد که این دست آمیخته به این حبل الهی است. و با همه وجود سیر با قرآن کند.

سیر با اهل بیت(ص) و قرآن، سیر با نبی اکرم(ص)

«لا تعبدوا الا الله، اننی لکم منه نذیر و بشیر»، همه بشارتها مال کسانی است که سیر با قرآن می کنند و همه انذارها مال کسانی است که از وادی قرآن بیرون هستند. همه بشارتها مال کسانی است که سیر با اهل بیت(ع) می کنند، همه انذارها مال کسانی است که از این وادی بیرون هستند. پس همه بشارتها در یک کلمه خلاصه می شود، همه بشارتها برای کسانی است که سیر با نبی اکرم(ص) می کنند. لذا در روز قیامت کسانی که صفشان را جدا کردند، حرفشان این است: «یا لیتنی اتّخذتُ مع الرسول سبیلا»(فرقان/27) ای کاش سبیلی که من در آن سیر کردم، سبیلی با پیامبر(ص) بود. این معیت، معیت قیومیه است. سبیلی که ما با پیغمبر(ص) داریم، یکی از شعب وجودی پیغمبر است که قوام وجود ما به اوست. وقتی ما با پیامبر سیر می کنیم، در واقع در سبیل پیامبر داریم حرکت می کنیم. مثل اینکه فرض کنید ما الان در جاذبه کره زمین هستیم. زمین دور خورشید می چرخد. ما هم که در جاذبه کره زمین قرار داریم، به تبع دور خورشید می چرخیم. زمین می چرخد، ما را هم دور خودش می چرخاند. و وقتی انسان همراه با زمین می چرخد که در جاذبه زمین باشد. در واقع جاذبه زمین در همه سلولهای بدن کسی که همراه زمین به دور خورشید می چرخد، وجود دارد. اگر کسی در جاذبه وجود نبی اکرم(ص) سیر کند. در دامن وجود نبی اکرم(ص) که صراط مستقیم است، سبلی است. مومن سبیلش با پیامبر(ص) است و با همه وجودش در این سبیل سیر می کند. و این سبیلی که همه وجودش، ظاهر و باطن و سرش در این سبیل است، نگهبان وجودش است. قوام وجود مومن به این سبیل است. نه اینکه چیزی در بیرون اوست. به طور مثال وقتی انسان در صفحه ذهن خودش یک شهری درست می کند، قوام این شهر به توجه او برمی گردد. اگر توجهش را بردارد، می پاشد. اگر مومنین سبیلی با پیامبر(ص) دارند، در واقع همراه پیامبر هستند. با این پیامبر(ص) سیر می کنند. این معیت، معیت قیومیه است. پیامبر(ص) در واقع باذن الله، قیوم وجود آنها می شود. و قوام وجودشان به این همراهی است. همراهی رسول را بر داری، وجودشان از بین می رود. همه نور مومن از پیغمبر است. پس «ففروا الی الله»، یعنی بیائید در دامن پیامبر(ص) و با پیامبر(ص) سیر کنید.

ختم همه سبل مومنین به صراط نبی اکرم(ص)

پیامبر(ص) به طرف خدا حرکت می کند، شما هم در دامن این پیامبر، یک سبیلی با ایشان پیدا کنید که سبیل شماست. مومن دیگر، سبیل دیگری دارد. و همه این سبیل ها به صراط نبی اکرم(ص) ختم می شود. باید قوام وجودتان به نبی اکرم(ص) باشد. مومن سر وجودش نبی اکرم(ص) است. وقتی این مطلب را می فهمد که اصلا چیزی جز این پیغمبر(ص) نیست، به مقام محبت می رسد. بنابراین مومن سیرش در این عالم مع الرسول است. مع الرسول نه اینکه پیامبر(ص) راه می رود، ما هم کنارش راه می رویم. نه این معیت بالاتر از آن معیت است. رسول می شود نگهبان انسان. همه قوای انسان می شود شعاع پیغمبر(ص). مومن از خودش هیچ چیزی ندارد. یک جلوه ای از پیامبر(ص) است. اینکه در روایت فرمود: «إن روح المومن لاشدّ اتصالاً بروح الله، من اتصال شعاع الشمس بالشمس»(9) اتصال روح مومن به روح الله از اتصال شعاع خورشید به خورشید بیشتر است. مومن شعاع امیرالمومنین(ع) است. شعاع رسول الله(ص) است. «ففّروا الی الله» یعنی همراه با همه قوا به دامن پیامبر(ص) فرار کنید، وقتی هم فرار می کنید و می خواهید وارد وادی پیامبر(ص) شوید، از این در وارد شوید: «أنا مدینه العلم و علیٌ بابها». سجداً وارد شوید. هیچ چیزی از خودتان نماند. وقتی چیزی از خودتان نماند، همه وجودتان را پیغمبر(ص) پر می کند. آنوقت یک سبیلی با پیغمبر(ص) پیدا می کنید. همه وجودتان می شود سبیل. مومن همه انانیت و نفس را کنار می گذارد و با همه وجود تابع پیامبر می شود. وقتی تابع امیرالمومنین(ع) شد، با پیامبر(ص) سیر می کند. سبیلی پیدا می کند. این می شود سیر در وادی توحید. انبیاء همه اینطور هستند. مومنین همه اینطور هستند.

نبی اکرم(ص)، معلم توحید

رفتن به دامن قرآن و دامن امام، رفتن به دامن رسول و یک راهی با رسول پیدا کردن است. و این وادی با این پیغمبر(ص) طی می شود. این وجود مقدس معلم توحید است. همه کسانی که سیر می کنند تا لقاء الله، با این پیغمبر(ص) سیر می کنند. خدای متعال در قرآن می فرماید: «قُل إنّما أنا بشرٌ مِثلُکُم یوحی اِلَیَّ أنّما إلهکم الهٌ واحد فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملاً صالحاً و لا یشرک بعباده ربّه احداً»(کهف/110) این بشر است، ولی بشری که به او وحی می شود. توضیح وحی عرض شد یعنی خدای متعال بدون حجاب با او تکلم کرده است. روح خودش را به او القا کرده است. این روح، این کتاب، این نور، محیط توحید است. هر کس با این پیغمبر(ص) سیر کند به لقاء الله می رسد. همه حجابها را برمی دارد. انسان را از حجاب عبور می دهد و به حضرت حق می رساند. البته تا حدی که برای ما ممکن است. که عرض شد راه رسیدن ما به خدای متعال اینست که کنه نورانیت نبی اکرم(ص) را درک کنیم. کنه نورانیت امیرالمومنین(ع) را بدون حجاب درک کنیم. برسیم به اصل وجود نبی اکرم(ص) و امیرالمومنین(ع). معرفت به نورانیت می شود معرفه الله. و بعد فرمود اگر می خواهید به لقاء الله برسید، ولایت و معرفت ائمه(ع) را داشته باشید و بعد هم در ولایت شریک قرار ندهید. این می شود سیر با نبی اکرم(ص). سیر با قرآن و امام، سیر الی الله است. فرار الی الله است.

راهی میان بُر جهت رسیدن به لقاءالله

حال یک راه میان بری است که آن راه را همه می دانند. «ففروا الی الله» یعنی «ففروا الی الحج». فرمود از آلهه خود به سوی خدا فرار کنید، یعنی به حج بروید. چون حج، فرار الی الامام است. چون پایان حج لقاء الامام است. و این در حالی است که زیارت امام حسین(ع) هفتاد هزار حج است. زیارت امام رضا(ع) هفتاد هزار حج است. «ففروا الی الله»، یعنی بروید در دامن امام حسین(ع). اگر کسی آنجا رفت، این فرار الی الله است. خلاصه همه صحبت های این 10 روز همین یک کلمه است. «ألا تعبدوا الّا الله» یعنی خودتان را به امام حسین(ع) برسانید. آنجا وادی توحید است. کسانی که خودشان را به امام حسین(ع) رساندند حتی در لحظه آخر، موحد شدند. شدند حر. حر در لحظه آخر به هر کیفیتی بود خودش را به امام حسین(ع) رساند. زهیر خودش را رساند. «ففّروا» یعنی مثل زهیر و حر باشید. خودتان را به ولی خدا برسانید. اگر رساندید بارتان بسته می شود، و اگر در این دنیا نرسانید، بارتان روی زمین مانده است. اَزهد زهاد هم باشید، در چنگ شیطان هستید. همه انذارها همین است. امام آمده در عالم دنیا، اگر خودتان را به امام رساندید بشارتها هست، نرساندید دیگر هلاکت و عقوبت، همه چیز هست. خدای متعال راه دیگری، مأمن دیگری در عالم قرار نداده است. السلام علی الحسین(ع) و علی علی بن الحسین(ع) و علی اولاد الحسین(ع) و علی اصحاب الحسین(ع).

پی نوشت ها:

(1) الکافی (ط - دارالحدیث)، ج 4، ص: 611

(2) کامل الزیارات، النص، ص: 172

(3) تأویل الآیات الظاهره فی فضائل العتره الطاهره، ص: 21

(4) عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص: 233

(5) الأمالی( للصدوق)، النص، ص: 526

(6) من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص: 613

(7) معانی الأخبار، النص، ص: 132

(8) الکافی (ط - دارالحدیث)، ج 2، ص: 25

(9) الکافی (ط - الإسلامیه)، ج 2، ص: 166

 



×

متنی که در زیر آمده گزارش تفصیلی جلسه اول سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در دهه سوم محرم سال 92 می باشد که در تاریخ 4 آذرماه در «بیت المجتبی» واقع در منطقه باجک شهر مقدس قم برگزار شده است. ایشان در این دهه به تفسیر آیات اولیه سوره هود پرداختند که این جلسه، مربوط به تفسیر آیه «بسم الله الرحمن الرحیم» است. ایشان بیان می دارند که برای راهیابی به مقام «بسم الله الرحمن الرحیم»، باید متوجه فقرهای خودمان باشیم و برای رفع احتیاجاتمان به غیر خدا اعتماد نکنیم و به اسباب مادی توجه و محبت نداشته باشیم. حتی خودمان را هم در رفع نیازهایمان موثر ندانیم. در غیراینصورت مشرک خواهیم بود. فقر انسان به خدا پایان ناپذیر است و راه رسیدن به بندگی خداوند، شناخت فقرها و اضطرارهای ما به خدای متعال و عدم نیاز به غیر خداست. که در این حالت به راحتی از این دنیا به آخرت سفر خواهیم کرد. 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، و صل الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین. «بسم الله الرحمن الرحیم، الر کتابٌ أحکمت آیاتُهُ، ثُمَّ فصّلت من لدن حکیم خبیر(1) اَلّا تعبدوا الّا الله إننی لکم منه نذیر و بشیر(2) وَ أن استَغفروا ربکم ثم توبوا الیه، یمتّعکم متاعاً حسنا الی اجلٍ مسمّی وَ یُوتِ کُلَّ ذی فضلٍ فضلَه وَ اِن تولَّوا فَإِنّی أَخاف علیکم عذابَ یومٍ کبیر(3) إِلىَ اللَّهِ مَرْجِعُکمُ وَ هُوَ عَلىَ کلُ شىَ ءٍ قَدِیرٌ(4)» این آیات ابتدایی سوره مبارکه هود است که اجمال و خلاصه معارف قرآن در این آیات است.

«بسم الله الرحمن الرحیم» جزء سوره

«بسم الله الرحمن الرحیم» که در آغاز هر سوره ای تکرار می شود، از نظر فقهای شیعه جزء سوره است. ولی بسیاری از اهل سنت، جزء سوره نمی دانند، لذا خیلی اوقات سوره ها را بدون «بسم الله الرحمن الرحیم» می خوانند. ولی طبق فتوای شیعه، جزء سوره است. لذا اگر کسی در نماز واجب، در سوره اش بسم الله الرحمن الرحیم را نخواند، لااقل خلاف احتیاط و بلکه اگر عمدا نخواند، نمازش باطل است.

در روایت فرموده اند «اعظم آیه فی القرآن»، اعظم آیات قرآن است. و همینطور فرمودند: «سَرَقوا اعظم آیه فی القرآن». عرض شد که اهل سنت، خیلی اوقات «بسم الله الرحمن الرحیم» را در آغاز سوره نمی گویند، یا مخفی می گویند. به عکس فتوای فقها، در نمازهای ظهر و عصر هم این آیه واجب یا مستحب است آشکارا گفته شود.

«بسم الله الرحمن الرحیم» مقام اسم اعظم الهی

باز در روایت فرمودند که آیه «بسم الله الرحمن الرحیم» به اسم اعظم الهی از سفیدی چشم به سیاهی چشم، نزدیکتر است. یعنی اگر کسی به حقیقت این آیه راه پیدا کند و نورانیت این آیه به قلب انسان برسد، انسان در مقام اسم اعظم قرار می گیرد و صاحب مقام اسم اعظم الهی می شود. کسی که حقیقت اسم اعظم را به او عطا کنند و واقعا در مقام «بسم الله الرحمن الرحیم» باشد، با بسم الله هم، همان کار را می تواند انجام دهد. چون مقام اسم اعظم الهی است.(1)

عاصف بن برخیا یک حرف از 73 حرف اعظم را داشت. که گاهی در روایات آمده: یک قطره از دریا. یعنی این اندازه از حقیقت علم الکتاب، برخوردار بود و آن تصرف عظیم را کرد. با استفاده از آن علم، کمتر از یک چشم به هم زدن، زمین را فرو برد، تخت بلقیس را گرفت و دوباره زمین را سر جای اولش باز گرداند. بین یمن تا شام، کمتر از یک چشم بر هم زدن، تخت را بر جناب سلیمان حاضر کرد.

«بسم الله الرحمن الرحیم»، حقیقت کتاب قرآن است که نازل شده، پائین آمده و در قالب «بسم الله الرحمن الرحیم» به ما رسیده است. اگر حقیقت این آیه به کسی برسد، یعنی این رشته را بگیرد، تا انتها برساند، آن حقیقت اسم اعظم الهی، البته به اندازۀ ممکن، به او می رسد. حال این تصرفات فرع است، اصل این است که کسی به حقیقت قرآن، باطن قرآن و نورانیت راه پیدا کند.

علت دستور شروع کارها با آیه « بسم الله الرحمن الرحیم »

ورود و خروج ما به کارها، معمولا جهت نیازهایی است که داریم. ما غنی نیستیم، هر کاری انجام می دهیم از سر فقر و نیاز و احتیاج است. به خلاف اینکه انسان توهم می کند که خیلی از کارهایش از سر بی نیازی است، همه کارهایی که ما انجام می دهیم، از سر فقر است. ما اگر حرفی می زنیم، علت اینست که خودمان را به این حرف زدن محتاج می دانیم، همینطور هنگام آب خوردن،غذا خوردن، نفس کشیدن، ازدواج کردن و ... . ما به همه اینها محتاجیم و همه کارهایی که انجام می دهیم برای رفع احتیاجاتمان است. بخواهیم یا نخواهیم روی پیشانی همه ما نوشته شده است که ما فقیریم، ما محتاجیم. منتها نکته مهم این است که ما باید موحد شویم. به این معنی که انسان این جمله را دریابد که: همه وجود انسان فقیر به خدای متعال است. اگر حاصل همه عمر انسان همین یک جمله باشد، کافی است. هم فقر خودش را دریابد و هم بفهمد این فقرها به حضرت حق و الوهیت اوست. ما فقیر به الله هستیم: «یا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمیدُ»(فاطر/15)

دو اشکال وجودی ما؛ توهم غنا و امید به غیر خدا

دو چیز نباید در ما شکل بگیرد، یکی توهم غنا است. غنایی در کار نیست، همه توهم است. ما همیشه مثل دوران طفولیت خود، که پشه را از خودمان نمی توانستیم دور کنیم، همیشه همانطور محتاجیم. منتها گاهی اشتباها توهم غنا می کنیم. زمانی که ما به دنیا آمدیم واقعا پشه را نمی توانستیم از خود دور کنیم، اگر محبت الهی در آن زمان نبود و دامن محبت پدر و مادر و بقیه عوامل و ملائکه ای که این کار را می کنند در کار نبود، ما بارمان خیلی ثقیل بود. حال اینها ظاهر قضیه است که انسان بطور مثال پدر و مادر را می بیند. هزاران نیاز دیگری که ما داریم، خدای متعال کم کم این نیازها را از ما برمی دارد. به طوری که دیگر خودمان را محتاج به پدر و مادر و برادر و دوست و ... نمی بینیم. این در حالی است که نسبت ما با خدای متعال هیچ تفاوتی نکرده است. از طفل هم محتاج تریم. این بزرگ شدن در ما توهم غنا ایجاد می کند و به نظرمان می آید که الحمدلله، دیگر بزرگ شد ه ایم.

اشکال ما این است. خیلی خوب است که وقتی بزرگ می شویم، برای خدا بزرگ نشویم. ما نسبتمان با خدای متعال هیچوقت تغییر نمی کند. آن موقعی که انسان به دنیا می آید، تا زمانی که جوان رشیدی شده است، نسبتش با خدای متعال هیچ فرقی نکرده است. همانطور فقیر است. فقر ما نسبت به خدای متعال علی الدوام اضافه می شود، کم نمی شود. هرچه تواناتر می شویم، فقیرتر می شویم. چون این توانایی ها از اوست. این توهم غناست که انسان احساس می کند که دیگر محتاج به خدا نیست.

اگر انسان احساس کرد، خودش کاره ای است، و اگر در حل نیازهای خودش، خودش را دید و توهم غنا کرد، معجب به نفس می شود و طبیعتا در باب خدای متعال طغیان می کند. «إِنَّ الْانسَانَ لَیَطْغَى * أَن رَّءَاهُ اسْتَغْنىَ»(علق/6) انسانی که غنی نیست، خودش را مستغنی می بینید و توهم می کند. و این توهم در انسان ایجاد طغیان می کند. نقطه مقابلش این است: انسانی که دائما اضطرار و فقر خودش را به خدای متعال احساس می کند، این انسان از مقام طغیان بیرون می رود و به مقام بندگی می رسد. آن چیزی که طغیان می آورد، توهم غنا و بی نیازی است، تخیل است و واقعیتی پشت آن نیست.

اشکال دوم این است که انسان فقر خودش را ببیند ولی طرف نیاز خود را اشتباه بگیرد. این امر باعث می شود انسان به واسطه ها تعلق پیدا کند. کم کم از آنها می ترسد، به آنها امیدوار می شود، به آنها دل می بندد، و محبت پیدا می کند و ... . که همه اینها مظاهری از شرک هستند. که گاهی شرک آشکار است و گاهی شرک پنهان. گاهی آنقدر پنهان است که تشخیصش از مورچه سیاه در شب تاریک بر سنگ سیاه هم دشوارتر است. ولی در عین حال همین شرک خفی مانع معرفت، ملاقات و محبت خدا می شود و نمی گذارد انسان به لقاء الله برسد. «فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَهِ رَبِّهِ أَحَداً»(کهف/110) فرمود آن شرکی که مانع لقاء می شود، شرک مغفور و آمرزیده شده است و به تعبیر روایات جزو شرکهایی که خدای متعال نمی بخشد، نیست. «إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاء»(نساء/48) خدای متعال شرک را نمی آمرزد ولی مادون شرک را می آمرزد. در اینجا منظور از شرک، شرک خفی نیست و الا همه ما گرفتار بودیم.

انسان اگر اهل تحلیل، دقت و محاسبه باشد، کم کم رگه هایی از این شرک خفی را در وجود خودش متوجه می شود. می فهمد که دقیقاً همان زمانی که خیال می کنیم مخلصیم، یک ترس ها و امیدهایی در وجودمان هست که اینها در نیت ما دخالت می کند. انسانی که در عرض خدای متعال، برای دیگران حساب باز می کند، به جایی که مطلوب پروردگار است، نرسیده است. «عَظُمَ‏ الْخَالِقُ‏ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِم‏»(2) انسان باید به جایی برسد که خدای متعال آنقدر در نظرش عظمت پیدا کند، که بقیه از چشم انسان بیفتند.

خوب پیداست انسانی که در نماز و تجارت و لباس پوشیدن و ... فقط رعایت مردم را می کند، به توحید نرسیده است.. توحید این است که انسان سر و کارش با خدا باشد و به مردم کاری نداشته باشد. و بعد هم خدای متعال دستور دادند انبیا بیایند و بار مردم را هم بردارند. اما نه از باب خود مردم و یا زینتهای دنیا و امثال این.

پس اگر ما نیازهای خودمان را نفهمیم، غافل باشیم، در غفلت به سر ببریم، این مسیر راهی به خدا پیدا نمی کند. و اگر نیازهای خودمان را دیدیم و توهم غنا کردیم، خیال کردیم خودمان بار خودمان را برمی داریم، به توانائیهای خودمان تکیه کردیم، معجب به نفس و مغرور می شویم. و بعد سر از طغیان برمی داریم.

به تعبیر دیگر اگر انسان خودش و خدا را دید، خوب پیداست که با خدا درگیر می شود. بطور مثال خدای متعال می فرماید دروغ نگو، اینطور جواب می دهد: چرا دروغ نگویم، چون منفعتم در آن است، می خواهم بگویم. انسان وقتی دروغ نمی گوید که خودش را فقیر بداند. وقتی دستور خدا را عمل می کند که فقیر محض باشد و الا طغیان می کند.

چگونگی ایجاد محبت غیر خدا در وجود انسان

اگر انسان فقر خودش را دید ولی این فقر را با اسباب حل و فصل کرد، محبت آنها، خوف و طمع آنها در دل انسان می آید. انسانی که اینگونه فکر می کند که هنگام گرسنگی محتاج به طعام است، به طعام دل می بندد، و غذا را دوست می دارد. چرا دوست نداشته باشد؟ این شرک خفی است. یک گوشه دل انسان غذا را دوست می دارد، یه گوشه امیال را، خواب، پدر، مادر، همسر و ... در این حالت واضح است که جایی برای محبت خدا نمی ماند. انسانی که از همه دستها می گیرد، چگونه موحد باشد؟ چرا از بقیه نترسد؟ چرا به بقیه امید نبندد؟ چرا بقیه را دوست نداشته باشد؟ حاصل همه اینها می شود همین دلِ ویران، که همه در آن جای دارند. و در این قلب دیگر جایی برای خداوند نمی ماند. پس قدم دوم این بود که انسان این فقرها را به اسباب تکیه ندهد.

پس بطور خلاصه می توان گفت: اولا اگر انسان فقرهای خودش را ندید، «غافل» است. ثانیا اگر فقرهایش را دید و کم کم احساس کرد خودش کاره ای است، تکیه گاه خودش، خودش شد، و اینطور فکر کرد که خودش می تواند مشکلاتش را حل کند، «معجب به نفس» می شود و ثالثا اگر فقرهایش را دید و به اسباب ارجاع داد، «مشرک» می شود.

یعنی اینطور فکر کرد: گرسنه می شویم خوب غذا می خوریم سیر می شویم. تشنه می شویم، آب می خوریم رفع می شود. خسته می شویم، خوب سرمان را روی بالشت می گذاریم استراحت می کنیم. می خواهیم راه برویم، پایمان را روی زمین می گذاریم. می خواهیم حرف بزنیم از زبانمان استفاده می کنیم، می خواهیم گوش بدهیم از گوشمان استفاده می کنیم. این آدم چگونه می شود؟

این آدم خاصیتش این می شود که خدا را گم می کند و بقیه را پیدا می کند. در روز روشن دنبال آفتاب می گردد. همین است که می گوید: «بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد» واقعا همینطور می شود. سطح فکر چنین آدمی همین است. می گوید این که زمین است، این هم که خورشید است، این هم که آسمان است، این هم که ... ، پس خدا کجاست؟ آدمی که به اینها تکیه می کند، کم کم همین موارد در نظرش بزرگ می شوند و خدا گم می شود. و بعد او دنبال خدا می گردد.

چنین شخصی اگر در جیبش پول باشد، راحت است، نباشد، می ترسد. خوب چرا نترسد؟ آدمی که از دخلش می خورد، طبیعی است که وقتی دخل خالی است، می ترسد. اصلا می شود نترسد؟! می شود وقتی دخلش پر است خوشحال نباشد، آرام نباشد؟! آیا این توحید است؟ آیا انبیا هم اینگونه بودند؟ قطعاً اینطور نیست. اینها همان شرکهای خفی است. آیا انبیا اگر کنار چشمه آب بودند خیالشان راحت بود و اگر وسط بیابان گیر می کردند، می ترسیدند؟ اینطور بودند؟ ما اینگونه هستیم. ما کنار چشمه آب خودمان را سیراب می بینیم و وسط کویر، گرسنه و تشنه.

مثالی از توکل و توحید حضرت ابراهیم(ع)

حضرت ابراهیم خلیل طفل خودش حضرت اسماعیل را با مادرش به وسط بیابانی برد که الان هم لم یزرع است. مکه آن زمان هیچ چیز نداشت. کعبه هم خراب شده بود، حضرت بنا کردند. برای اینکه بماند و یک نسل آنجا بمانند و نبی اکرم (ص) به دنیا بیایند. «رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتی‏ بِوادٍ غَیْرِ ذی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقیمُوا الصَّلاهَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَهً مِنَ النَّاسِ تَهْوی إِلَیْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرات»(ابراهیم/37)

می دانست که دارد خودش و نسلش را در آن سرزمین کویر می برد. غرض هم این است که اینها اهل اقامه صلاه شوند و نماز به پا دارند. بعد به خدای متعال می فرماید قلوب مردم را متوجه اینها کن. که محبت نسبت به ائمه (ع) همان دعای حضرت ابراهیم خلیل است. در ادامه می فرماید: خدایا اینها می روند در کویر، آنجا آب که نیست، گندم هم نیست. نمی فرماید آب و گندم به ایشان بده، می فرماید از ثمره کار دیگران به ایشان بده.

این می شود توحید. که بچه هایش را در وسط کویر گذاشته، نه آب هست نه نان و بعد هم می فرماید خدایا تو به اینها ثمره کار دیگران را بده. آدم موحد اینگونه است. در کویر احساس نمی کند گرسنه است، در سرزمین آباد و کنار چشمه هم احساس نمی کند سیراب است. خوب این بچه را با مادر کنار کویر گذاشت و رفت. بچه تشنه شد، مادر رفت بین صفا و مروه سعی می کرد. می رفت بالا، سراب می دید، دوباره برمی گشت می دید خبری نیست. از آنطرف سراب می دید. چند بار رفت و آمد. هرچه صدا زد دید کسی نیست، آبی در کار نیست. جناب جبرئیل سلام الله علیه آمدند، فرمودند: چه کسی هستی در اینجا؟ گفت: منم، همسر حضرت ابراهیم. جبرئیل سوال کردند اینجا چه کار می کنید؟ گفت: ما را آورده و طبق مأموریت الهی ما باید در اینجا بمانیم.

ما نمی دانیم خانواده حضرت ابراهیم چه مقدار در جریان ماجرا بودند، که نسل از این پسر باید در اینجا بماند تا بشود قصه ظهور نبی اکرم (ص). عمده اعراب جزیره العرب از نسل حضرت ابراهیم هستند. واقعاً انبیاء عجب کارهایی می کردند. چند هزار سال قبل این مادر و فرزند را در کویر گذاشته، می دیده که چند هزار سال بعد چه می شود. در این کار آینده را می دید.

بعد جبرئیل سوال کرد: در این کویر گرم جزیره العرب شما را به چه کسی سپرد؟ در جواب گفت: وقتی می رفت همین سوال را از ایشان کردم ، گفتند شما را به خدا می سپارم. جبرئیل گفت: تمام شد، به خوب کسی شما را سپرده است.

مادر برگشت، دید که طفل پاشنه پایش را زمین زده و زیر پایش زمزم جوشیده است. دور این آب سنگ چید، پرنده ها رفت و آمد می کردند. از رفت و آمد پرنده ها قبائلی که آنجا بودند، از حضرت ابراهیم اجازه گرفتند که کنار این مادر و فرزند بمانند. هم از آنها حمایت می کردند، هم به ایشان غذا می دادند، در عوض آب می گرفتند. این حاصل اتکا به خداوند است. توحید یعنی توحید حضرت ابراهیم.

توحید یعنی اینکه آدم بداند که فرقی بین کویر و کنار دریا نیست. خدایی که سیراب می کند، یکسان همه جا هست. همان طور که وسط دریا، این خدا هست، در دل کویر هم هست. در این حالت دیگر با خدا آرام است. خدا که هست، دیگر هیچ مشکلی نیست. حال اگر اینطور نشد، انسان یک نیازش را از آب گرفت، یک نیازش را از غذا و یک نیازش را از سفتی زمین گرفت، در این حالت فراموش می کند که خدای متعال است که آن را مهد قرار داده است. اگر خدای متعال آن را مهد قرار ندهد، می بینی که از هر جنبنده ای، جنبان تر است. اگر خدای متعال زمین را سفت نکند، می بینی که از آب هم شل تر است.

گستردگی رحمت خدا نسبت به بندگانش

لذا می بینی خدای متعال در قرآن می فرماید: اینها وسط دریا که قرار می گیرند، و کشتی شکست می خورد و دریا طوفان می شود، موحد می شوند. «فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّین»(عنکبوت/65) خدا را صدا می زنند. ما هم نجاتشان می دهیم. و اصلا نمی گوئیم تا به حال کجا بودید؟ می گوییم آمدید؟ خوش آمدید. اصلاً ما شما را وسط دریا بردیم، کشتی را شکستیم که ما را پیدا کنید. حال که پیدا کردید، خوش آمدید. ما اجابت می کنیم، نمی گوئیم تا حالا کجا بودید؟ تا حالا چرا بتها را صدا می زدید؟ تا حالا چرا به کشتی تکیه می کردید؟ خوب بگوئید همان کشتی نجاتتان بدهد. مگر تا حالا با تکیه بر کشتی آرام نبودید، خوب بروید از کشتی کمک بخواهید. (اگر ما بودیم اینطور می گفتیم). خدای متعال می فرماید: خیلی خوب شد آمدید، خوش آمدید. ولی در ادامه می فرماید: «فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ یُشْرِکُون» وقتی نجات پیدا می کند، دوباره سراغ بت هایش می رود. تا حالا به کشتی تکیه داده بود و حالا به سفتی زمین. می گوید دیگر خیالم راحت شد چون زمین سفت است. خدای متعال نمی فرماید: چرا آمدی؟ می فرماید چرا برگشتی؟ تو که آمده بودی، چرا در وادی توحید نماندی؟ خداوند گلایه می کند: «فلمّا نجّیهم ...»، دوباره روز از نو، روزی از نو. شروع می کند، زمین که سفت است، خدا از یادش می رود. خدای متعال چند تهدید می کند، یکی از آنها این است : می فرماید نمی ترسی خدا زمین را زیر پایت شل کند و مثل آب تو را در زمین فرو ببرد؟ خیال می کنی زمین سفت است؟ زمین هم مثل آب می ماند، واقعاً هیچ فرقی نمی کند. «إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا»(فاطر/41)

بررسی مصداق های شرک خفی

عرض شد که انسان فقیر است. نمی توانیم فقیر نباشیم. فقیر بودن چیز خیلی خوبی برای ما است. «یا ایها الناس أنتم الفقراء إلی الله». ولی اگر این فقر را به جایی تکیه دادی، به زمین، به زبانت، به گوشت، به چشمت، به آب، به خورشید، ماه، پدر، تجارت خانه، کتاب، استاد و ... ، به همین اندازه مشرک می شوی. چون وقتی به اینها تکیه می کنی، چرا آرام آرام از اینها می ترسی و به اینها دل می بندی. در این حالت وقتی زمین زیر پایت سفت است، آرام هستی و وقتی زلزله شد، می ترسی. طبیعی است آدمی که به سفتی زمین آرام است، وقتی زمین متزلزل شد، می ترسد. چرا نترسد؟ ولی کسیکه اتکاءش به سکونت زمین نیست، و می داند اوست که دارد زمین را آرام نگه می دارد، چنین کسی وقتی زمین هم می لرزد، نمی ترسد. می گوید مگر تو قبلاً من را نگه می داشتی که حالا داری تکانم می دهی؟ کسیکه در وسط طلوع خورشید هم بداند خورشید هیچ کاره است، این خورشید را هر کاری کنی، دو سه ساعت دیگر غروب می کند، این اگر کاره ای بود، خودش را نگه می داشت. این که خودش را نمی تواند نگه دارد، می تواند من را نگه دارد؟ پس یک کس دیگری دارد نور می دهد. تو غروب کن و تا آخر عمر هم بیرون نیا. مگر تا به حال تو کاری برای ما می کردی؟ کسی که اتکاءش به آب نیست، همه آبهای زمین هم خشک بشوند، طوری نیست. چه اتفاقی می افتد؟ مگر تا به حال شما ما را سیراب می کردید، که حالا شما نباشید ما تشنه بمانیم؟

معنی اطمینان نفس این است: «ِ أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب»(رعد/28) یعنی اگر کسی به مقامی رسید که خدای متعال به او توجه پیدا کرد، متوجه او شد، و او هم متوجه خدا شد؛ این شخص به مرحله آرامش می رسد. قبلش که آرامشی نیست. آدمی که روی موج خانه می سازد، اینکه آرام نیست، خوب موج است دیگر. موج زیر پای انسان می لغزد.

عاقبت تکیه بر غیر خدا

آنوقت به اندازه این تکیه به اسباب، شرک خفی در دل انسان می آید. هر یک باری که انسان آب می خورد و خیال می کند آب سیرابش می کند، به همان اندازه مشرک می شود. به همان اندازه جهنمی می شود. به عکس فرمود اگر یک ظرف آب را بردارید و با «بسم الله الرحمن الرحیم» بخورید، یعنی من از اللهِ رحمانِ رحیم استعانت می جویم، به آب کاری ندارم. خداوند رحمت خودش را در این آب قرار داده، می خورم. در چیز دیگری هم قرار دهد برای من فرقی نمی کند.

فرمود: اگر اینگونه خوردید، بعد هم یکدفعه سر نکشیدید، یک جرعه خوردید، گفتید «الحمدلله رب العالمین». و همان اندازه که تشنگیتان رفع شد، بجای اینکه بگوئید عجب آبی بود، بگوئید عجب خدایی بود، الحمدلله. فرمود اگر سه جرعه آبتان را اینطور بخورید، اهل بهشتید. به همان اندازه هم اگر آن آب را انسان برداشت، تا انتها سر کشید، و بعد هم لبهایش را پاک کرد، به همان اندازه مشرک می شود. این متن روایت در توحید صدوق است. به همین اندازه غبار شرک در دل انسان می نشیند.

انسان، فقیر مطلق و فقر انسان راهی به سوی خدا

قصه این است که ما همه فقیریم. فقر خیلی برای ما چیز خوبی است. راه ما به سوی خدا فقر ما است. ما اگر فقیر نبودیم که کاری با خدا نداشتیم. خدای متعال بود، ما هم می شدیم خدا. ما هم فقیر بودیم، هم فقیر هستیم، هم فقیر خواهیم بود. ثانیه ای پیش نمی آید که ما غنی باشیم. این هم که خیال کنید بعد از اینکه خدای متعال ما را آفرید، حالا غنی می شویم، خیر. بعد از این هم که ما را آفرید و همه چیز به ما داد، دوباره ما فقیریم و او غنی است.

الان هم اینطور است که «أنت الحی و أنا المیت». نه اینکه یه موقع من میت بودم، تو حی و حالا که تو من را زنده کردی تو یکی، من هم یکی، خیر الان هم «أنت الحی و أنا المیت». اینطور نیست که بگوییم خدایا یک زمانی ما ضعیف بودیم، حالا که به ما قدرت دادی، دیگر ما شریک تو شدیم. نه اینطور نیست، الان هم «انت القوی و انا الضعیف»، «أنت العالم و أنا الجاهل»، علم از توست من چیزی ندارم. الان هم همین است که «أنت الدائم و أنا الزائل»، تو دائم هستی و من زائلم. همین الان که خدای متعال به من بقا داده، من به بقاء الله باقی هستم. زائل نیستم. «أنت الباقی و أنا الفانی».

خلاصه، قصه ما این است: ما فقیر هستیم ازلاً و ابداً و خدای متعال غنی است ازلاً و ابداً. این فقرهای ما بی نهایت است. این فقرها چیز بدی نیستند. هر فقری یک راه به سوی خدا است. فقرهای ما راههای ما به سوی خدای متعال هستند. اگر این فقرها نبودند ما راهی به سوی خدا نداشتیم.

مضمون این روایت شریف در علل الشرایع صدوق است که بر موسی بن جعفر (ع) عرض کرد: مگر نمی گوئید ما روحمان قبل از این جسم بوده و در عالم ارواح و آن عالم نورانی و مصفا راحت بودیم؟ در آنجا نه مثل این دنیا تشنه و گرسنه می شدیم، نه اینطور خسته می شدیم، و نه ... . چرا خدای متعال ما را از آن عالم به این دنیا آورد که اگر نخوریم یک جور گرفتاریم، وقتی هم می خوریم طوری دیگر گرفتارمی شویم.

بعد از اینکه انسان می خورد، واقعاً افتضاح می شود. منتها ما به آن عادت کرده ایم. خدای متعال این کار را در دنیا سر آدمها آورده است. این تصادف نیست. در بهشت که می رویم، ان شاء الله اینطور نیست. وقتی می خوری بعدش یک اتفاق خیلی بدی می افتد. لذا در روایت آمده وقتی در تخلی می روید یک ملکی مأمور است سرتان را پائین بیاورد که حواستان جمع باشد، این هستید !

شنیده اید که به هارون گفت: هارون اگر وسط کویر آب پیدا نکردی، برای یک لیوان آب چقدر ملکت را می دهی؟ گفت نصفش را. گفت اگر خوردی، دفع نشد، چقدر می دهی دفع بشود؟ گفت: نصف دیگرش را. هر جفتش گرفتاری است. بخوری گرفتاری است، نخوری هم گرفتاری است.

پس این فقرهای ما چیز بدی است؟ پاسخ اینست که این فقرها خیلی خوب است. ما اگر فقیر نبودیم که می شدیم خدا. راهی به خدای متعال نداشتیم.

خداوند، مالک واقعی هستی

بعد از این هم که خدای متعال همه چیز به ما داد، باز هم ما فقیریم. چون وقتی به ما می دهد، از ملک او بیرون نمی رود. فرق اینکه آدم می رود چیزی می خرد این است: تا دیروز این خانه مال رفیقم بود، حالا مال من است. الان دیگر ملک رفیقم نیست. ولی در مورد خدای متعال اینگونه نیست. هرچه به ما می دهد، ملک خودش است از ملک خودش بیرون نمی رود. هیچوقت هم در ملک ما وارد نمی شود. چون ما مالک نبودیم و هیچوقت هم نیستیم: «لِلّه ما فی السموات و ما فی الارض». نه اینکه الان که خدا داد، از ملک خودش بیرون کرد به ما داد. اینگونه نیست. الان هم که خدا ملک را به ما می دهد، ملک خودش است. از ملکش بیرون نمی رود. او مالک است، ما مالک نیستیم.

در روایات تعبیر این است: اینها امانات خدا هستند. خودتان را مالک آنچه خدا به شما امانت داده است، نبینید. این رکن اول بندگی است. در حدیث عنوان بصری فرمود: رکن اول عبودیت این است که خودت را مالک امانات خدا نبینی. اینها امانت است.

مصداقهای فقر انسان و عدم اتکا به اسباب

حال این فقری که راه ما به سوی خداست، گاهی اوقات ما از آن غفلت می کنیم و می شویم غافل. آیا ما الان به فقرهایمان واقفیم؟ وقتی که خدای ناکرده قلب انسان درد گرفت، می فهمد. وقتی در اتاق ویژه بیمارستان رفت، آنجا می فهمد که اگر رگ قلبش بگیرد، چه اتفاقی می افتد. همینطور در ارتباط با سایر بیماریها. خلاصه اینکه ما فقیریم و غافل از فقرمان هستیم.

مشکل دیگر اینکه برخی وقتی غفلت رفع شد، می گویند سر درد کردم، دارو هست، دکتر هست، پول در جیبم هست. بوسیله این موارد، مشکلم را حل می کنم. این طرز فکر، شرک است. یا به خود معجب می شود یا به اسباب. به اندازه ای که ما تکیه به اسباب می کنیم، معجب می شویم و مشرک می شویم، ولو شرک خفی. در این حالت، حجاب غبار شرک روی دل انسان می نشیند و به همین اندازه محبت اسباب هم در دل انسان می آید.

فرمود حضرت ابراهیم، خلیل شد. خلیل یعنی فقط خدا را دوست داشت. خلیل الرحمان یعنی گداخته در محبت خدا. چرا خلیل شد؟ چون از غیر خدا هیچ چیز نخواست. چون وقتی از کسی چیزی می گیری، محبت او در دلت می آید. از آن طرف حاجت همه را می داد. رحمت خدا را می گرفت، بین مردم تقسیم می کرد.

یاد کردن نعمت های خدا، راه رسیدن به محبت خدا

لذا در روایات یکی از راههای رسیدن به محبت خدا اینست که انسان نعمتهای خدا را یاد کند. فرمود دراین حالت محبت خداوند در دلتان می آید. اگر انسان فهمید خدا به من چشم و گوش و زبان و دوست و رفیق و همسر و قلب و روح و سر و ... را داده است و دائماً هم به من لطف می کند، آرام آرام محبت خدا در دل انسان می آید. همینطور انسان اگر از دستهای دیگر گرفت، شرک در محبت پیدا می شود.

آدمی که غذا را دوست دارد، چرا دوست دارد؟ چون فکر می کند غذا او را تأمین می کند. چرا سنگ بغلش را دوست ندارد؟ اگر فهمید همه این لذتها و نگهداریها از اوست و این غذا هیچکاره است، نسبت به خدا محبت پیدا می کند.

 دیدید طفل لیوان را برمی دارد، خیال می کند لیوان رفع عطش می کند. لیوان که رفع عطش نمی کند، آب داخل لیوان است. آب هم مثل لیوان خالی است، آن رحمت خداست که انسان را سیراب می کند: «وَ بِرَحمَتِکَ تَعَلُّقیَ»(3)

ما فقیر به او هستیم. اگر انسان این نیازهایش را به غیر ارجاع داد، به همان اندازه مشرک می شود. از غیر خدا می ترسد. اگر من خیال کردم که این زمین من را آرام نگه می دارد، خوب وقتی بلرزد می ترسم. وقتی خیال کردم پول من، من را اداره می کند، جیبم خالی شد می ترسم. وقتی خیال کردم این دشمن، کاره ای است، گاو شاخدار است، خوب می ترسم. ولی اگر فهمیدم امنیت دست کسی نیست جز خدا، دیگر ترس بی معنی است. ترس های ما به خاطر شرکمان است.

اگر ما این فقرها را به غیر خدای متعال نسبت دادیم، به همان اندازه ترس از آنها، دلبستگی به آنها، محبت آنها، در دلمان می آید. این می شود حب الدنیا که «رأس کل خطیئه» است(4) این شرک در محبت است. در این حالت انسان کارهایش را هم برای غیر خدا انجام می دهد و غیر خدا در زندگی و حتی در نمازمان هم وارد می شود.

مقام «بسم الله الرحمن الرحیم»

بسم الله یعنی مطلقاً خودت را فقیر به غیر خدا نبینی. خوردن، خوابیدن، نفس کشیدن، نگاه کردن، حرف زدن و ... همه همراه با «بسم الله الرحمن الرحیم» باشد. حال اگر کسی «بسم الله الرحمن الرحیم» را اول صحبتهایش گفت، مثلا در اول منبر و تا آخر یادش رفت، واضح است که در این بین چرت و پرت می گوید. خود انسان وقتی حرف بزند، ناروا هم می گوید. اما اگر تا آخر در مقام بسم الله بود همیشه، در هر لحظه متوجه است که: «بسم الله الرحمن الرحیم».

اگر انسان بر سر سفره نشست، گفت «بسم الله الرحمن الرحیم»، بعد یادش رفت، در این بین مشرک می شود. اما اگر از اول تا آخر بسم الله در وجودش بود، این مقام «بسم الله الرحمن الرحیم» می شود. یعنی دیگر هیچوقت این بسم الله از وجودش جدا نمی شود. می شود: «فی صلاتهم دائمون». دائماً با بسم الله می خوابد، حرف می زند، روی زمین راه می رود، نکاح می کند، نفس می کشد و ... . این بسم الله همیشه در وجودش هست. این می شود «مقام بسم الله الرحمن الرحیم». دائماً تکیه اش به اسم اللهِ رحمانِ رحیم است.

اگر این آیه به انسان داده شود، نور این آیه در قلب انسان بیاید و وجود انسان با آیه «بسم الله الرحمن الرحیم» نورانی شود، این آدم می شود در مقامی که دیگر دائماً با خدا سر و کار دارد. با اسماء الهی سرو کار دارد. «وَ بِأَسْمَائِکَ الَّتِی مَلَأَتْ‏ أَرْکَانَ‏ کُلِّ شَیْ‏ء»(5) که همه آن اسماء هم می شود الله و رحمان و رحیم.

آدمی که سر و کارش با این اسماء است، دیگر آزاد است. این آدم دیگر روی آب هم راه می رود. برای او فرقی نمی کند، روی هوا هم راه می رود. این می شود همان مقام اسم اعظم. در کویر هم سیراب است. کویر و کنار دریا و زمین حاصلخیز برای او فرقی نمی کند.

حالت مرگ در انسان مؤمن

کسی که دائم در مقام بسم الله است، وقتی مرگش فرا می رسد، اتفاق مهمی نمی افتد. ما را از یک خانه خدا به یک خانه دیگر می برند. اتفاقی نمی افتد. ولی کسی که به این اسباب وابسته شده است، هنگام مرگ در واقع خداهایش دارند از او جدا می شوند. می ترسد و حق دارد که بترسد. ولی کسی که به اینها تکیه نداشت، می گویند آقا می خواهند شما را ببرند. دیگر خورشید را نمی بینی، می گوید خوب نبینم. مگر تا حالا خورشید کاره ای بوده. دیگر این زمین را نمی بینی. می گوید خوب نبینم مگر تا حالا ما با این زمین کاری داشتیم؟ موحد هیچوقت پایش را روی این زمین نگذاشته است که حال می گویند از این به بعد نمی توانی. می گوید مگر تا به حال این زمین را می دیدم؟ مگر تا به حال این خورشید و ماه و دوست و رفیق و همسر و این بدن کاری برای ما می کردند که حالا از این به بعد جدا شوم؟ مگر روزی که به دنیا آمدم، اینها بودند؟ خیلی هایشان نبودند، حالا هم نباشند. مگر اینها کاره ای هستند؟

 کسی که در این مقام است با یک «بسم الله الرحمن الرحیم» از این بساط، در آن بساط می نشیند، تمام می شود. با یک «بسم الله الرحمن الرحیم» پایش را آن طرف می گذارد. کسی که در این مقام نیست، آنوقت معلوم می شود، چه اتفاقی می افتد و این شرکها چه بر سر انسان می آورد. ترس های عند الموت همه مربوط به شرکهای انسان است. شرک در محبت، شرک در دلبستگی، امید، ترس و ... . خوب پیداست که انسانی که در مقام «بسم الله الرحمن الرحیم» است، شرکهایش از او برداشته می شود.

پی نوشت ها:

(1) البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏1، ص: 95  - که تمامی روایات فضل و آثار بسم الله الرحمن الرحیم را در ذیل همین باب از کتاب شریف البرهان می توان پیدا کرد.

(2) نهج البلاغه (للصبحی صالح)، ص: 303

(3) دعای ابوحمزه ثمالی - مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏2، ص: 591

(4) الکافی (ط - الإسلامیه)، ج‏2، ص: 131

(5) زاد المعاد - مفتاح الجنان، ص: 60

 



×

متنی که در زیر آمده گزارش تفصیلی جلسه دوم سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در دهه سوم محرم سال 92 می باشد که در تاریخ 5 آذرماه در «بیت المجتبی» واقع در منطقه باجک شهر مقدس قم برگزار شده است. ایشان در این جلسه ضمن روایتی مخاطبین قرآن را به سه دسته تقسیم کرده اند و سپس به تفصیل در مورد کسانی که خداوند به آنها شرح صدر عطا کرده و نور الهی به قلبشان وارد شده است، توضیحاتی ارائه کرده اند. در ادامه نیز ذیل آیه نور و آیه ظلمت، وادی نورانی و ظلمانی را شرح داده اند و مفهوم «لا تعبدوا الا الله» را از این منظر بیان کرده اند. در پایان نیز در مورد تفسیر حروف مقطعه و همچنین کل قرآن بیاناتی ایراد کرده اند. 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، و صل الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین. «بسم الله الرحمن الرحیم، الر کتابٌ أحکمت آیاتُهُ، ثُمَّ فصّلت من لدن حکیم خبیر(1) اَلّا تعبدوا الّا الله إننی لکم منه نذیر و بشیر(2) وَ أن استَغفروا ربکم ثم توبوا الیه، یمتّعکم متاعاً حسنا الی اجلٍ مسمّی وَ یُوتِ کُلَّ ذی فضلٍ فضلَه وَ اِن تولَّوا فَإِنّی أَخاف علیکم عذابَ یومٍ کبیر(3) إِلىَ اللَّهِ مَرْجِعُکمُ وَ هُوَ عَلىَ کلُ شىَ ءٍ قَدِیرٌ(4)»

ائمه(ع)، ظرف حقیقت قرآن

بعد از «بسم الله الرحمن الرحیم»، اولین آیه سوره هود با «الر» شروع می شود. «الر» جزء حروف مقطعه قرآن است. بزرگان فرموده اند که اینها رموزی است بین خدا و معصومین(ع). حقیقت علم قرآن مربوط به آن وجودهای مقدسی است که مخاطب به این خطاب هستند و حقیقت قرآن در قلب ایشان است. چون قرآن مرتبه نازله اش این الفاظ است. و این الفاظ از خدای متعال است. و حضرت در آنها دخالت ندارند. ایشان الفاظ را از حضرت حق تلقی کرده اند و به ما می رسانند. اما قرآن فقط این الفاظ نیست. قرآن یک حقیقتی است نورانی که از محضر خدای متعال تنزل پیدا کرده تا در قالب عربی آشکار و مبین به ما رسیده است و حضرت آن را به ما عطا کردند. مراتب این حقیقت نزد ما نیست. نزد معصومین(ع) است و به اندازه تقرب به معصومین(ع) و به اندازه ای که از حقیقت ولایت آنها و از علوم آنها به قلب کسی عطا بشود، به همان اندازه قرآن فهم می شود.

تقسیم بندی قرآن در روایتی از امیرالمومنین(ع)

در حدیثی نورانی که از امیرالمومنین(ع) نقل شده است، حضرت فرمودند: خدای متعال کلام خودش را سه قسم فرموده: «قَسَّمَ کَلَامَهُ ثَلَاثَهَ أَقْسَامٍ فَجَعَلَ قِسْماً مِنْهُ یَعْرِفُهُ‏ الْعَالِمُ‏ وَ الْجَاهِل‏»(1) یک قسمی است که عالم و جاهل هر دو می فهمند، اینجا مقصود از جاهل، درس نخوانده نیست. جاهل در مقابل کسی است که نورانیت علم به او داده شده. ممکن است کسی به اصطلاح روز فیلسوف هم باشد، دانشمند هم باشد، ولی به اصطلاح قرآن جاهل باشد. شیطان با همه علوم ظاهری که دارد، جاهل است.جهل، از جنود شیطان است. علم، از لشکر نبی اکرم(ص) است.

آنهایی هم که اهل شرح صدر و نورانیت و درک توحید و ولایت نیستند، این قسم قرآن را می فهمند. و این قسم قرآن برای آنها حجت است و حجت بر ایشان تمام می شود.

اما قسم دوم: «وَ قِسْماً لَا یَعْرِفُهُ إِلَّا مَنْ صَفَا ذِهْنُهُ وَ لَطُفَ حِسُّهُ وَ صَحَّ تَمْیِیزُهُ مِمَّنْ‏ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلام‏» کسی که به صفای ذهن و لطافت حس و قدرت تمیز حق و باطل می رسد، این سه چیز به قوا و فهم او داده می شود، او قسم دوم قرآن را می فهمد. که حضرت این قسم را در یک جمله خلاصه کرده اند: «مِمَّن شَرَحَ اللهُ صَدرَهُ لِلإسلام»، کسانیکه خدای متعال به ایشان شرح صدر داده که بتوانند اسلام را تلقی کنند، حقیقت اسلام وارد قلبشان شود. آنها این قسم را می فهمند.

معنای شرح صدر و نشانه های آن

«مَنّ شرح صدرَهُ للاسلام» را در قرآن معنا کرده است. فرمود: «فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلام»(انعام/125) خدای متعال اگر بخواهد کسی را به سمت مقامات معنوی و توحید هدایت کند ، به او شرح صدر می دهد که بتواند حقیقت اسلام را تلقی کند. آنوقت او را به سمت واقعیت اسلام هدایت می کند. این شرح صدر مقدمه درک حقیقت اسلام و مقدمه هدایت الهی و درک قرآن است. در روایتی در مجمع از وجود مقدس رسول الله(ص) سوال کردند: این شرح صدری که خدای متعال می فرماید باز شدن درهای قلب انسان، گشاده شدن صدر و سینه انسان است، معنایش چیست که اگر خدای متعال بخواهد کسی را هدایت کند، شرح صدر می دهد؟ فرمودند: «نورٌ یَقَعُ فی قلبِ المومن». حالا این نورانیت است. شرح صدر با ورود نور الهی به قلب واقع می شود. این هم مخصوص مومن است. انوار هدایت الهی است که وارد قلب مومن می شود. «یشرح‏ له‏ صدره‏ و ینفسح‏»(2) وقتی این نور وارد قلب شد، خاصیت و اثر این نور این است که شرح صدر می دهد. وسعت سینه و قلب به انسان داده می شود. و انسان برای هدایت آماده می شود.

به حضرت عرض کردند: آقا این نورانیت که مقدمه هدایت الهی است و شرح صدر می آورد علامت هم دارد؟ حضرت فرمودند: سه علامت دارد که اگر کسی به شرح صدر رسید، این سه علامت در او آشکار می شود. علامت اول این است: «التجافی عن دار الغرور»، دل کندگی از دار دنیا. علامت دوم این است: «وَ الإنابه إلی دار الخلود»، توجه و گرایش به دار الخلود و عالم آخرت. و علامت سوم: «الإستعداد لِلموت قبل حلول الفوت»(3) قبل از فوت فرصتها، برای سیر الی الله و رفتن از این عالم به عوالم بعدی، تهیأ دارد. اینها علائمش هستند. یعنی اگر کسی به نورانیت رسید، قلبش نورانی شد، خاصیت این نور الهی در قلب، این است که میل به عوالم بالا پیدا می کند و از عالم دنیا دل کندگی پیدا می کند. اگر کسی بخواهد خدای متعال او را هدایت کند، نورانیتی در قلب او واقع می شود که آن نورانیت قلب، مقدمه فهم دین و درک حقیقت اسلام و مقدمه درک انوار و هدایت قرآن است.

سیر انسان با قرآن از ظلمات به نور

کتاب الهی که سراسر نور است، «کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى‏ صِراطِ الْعَزیزِ الْحَمیدِ»(ابراهیم/1) کتابی است که پیغمبر، بر وجود مقدس شما نازل کرده ایم، از محضر الهی بر قلب نبی اکرم(ص) نازل شده است، «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلىَ‏ قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ»(شعراء/193) به وسیله این کتاب کسانی را که خدای متعال اذن می دهد، از ظلمات به سمت نور بیرون ببرید. یعنی سیر کسانی که با قرآن هدایت می شوند، به دست نبی اکرم(ص) است. اینطور نیست که کتاب خودش مستقلاً هدایت کند. هدایت کتاب به دست نبی اکرم(ص) است؛ و به اذن رب. سیرشان چه سیری است؟ «لتخرج الناس من الظلمات إلی النور». کسیکه خدا بخواهد او را به وسیله قرآن هدایت کند، اذن می دهد وجود مقدس نبی اکرم(ص) بوسیله نور قرآن، او را از ظلمات به سمت نور هدایت کند.

بنابر این نور قرآن یک نور عمومی است که می تواند همه مومنین را، متناسب با درجاتشان در بر بگیرد. سیر مومنین از ظلمات به سمت نور با نور قرآن و به دست وجود مقدس نبی اکرم(ص) است. «ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقینَ»(بقره/2) اگر کسی متقی و مومن شد، قرآن او را هدایت می کند. هدایت قرآن، سیر مستمر از ظلمات به سمت نور است.

معنای نور با استناد به آیه 35 سوره نور

معنای ظلمات و نور را قرآن توضیح می دهد. در سوره مبارکه نور، یکی آیه نور است که جریان بسط نور الهی و هدایت الهی را در عوالم خلقت توضیح می دهد و دیگری آیه ظلمات است که تاریکیها و ظلمات را توضیح داده است. که خود این دو آیه از غرر آیاتند. فقط ترجمه خیلی گذرا بیان می شود.

«اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاهٍ فیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فی‏ زُجاجَهٍ الزُّجاجَهُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ لا شَرْقِیَّهٍ وَ لا غَرْبِیَّهٍ یَکادُ زَیْتُها یُضی‏ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى‏ نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلیمٌ»(نور/35) الله تبارک و تعالی نور سماوات و ارض است. امام رضا(ع) از وجود مقدسشان در توحید صدوق نقل شده، در کافی، فرمودند: «ای هُدی مَن فی السماوات و هُدی مَن فی الارض»(4) کسانی که در سماوات هستند، در عوالم بالا هستند، سماواتیها و زمینی ها، همه با این نور هدایت می شوند.

چه آنها که وارد عوالم بالا شده اند و سماواتی هستند، چه آنهایی که هنوز زمینی هستند، همه با این نور الهی هدایت می شوند. حال این نوری که همه را هدایت می کند، متمثل شده در وجود نبی اکرم(ص). «مَثَلُ نوره»، مَثَل، خود نبی اکرم(ص) است، در توحید صدوق هست. خدای متعال مِثل ندارد ولی مَثَل دارد. همه نور حضرت حق در وجود مقدس نبی اکرم(ص) برای ما متمثل شده است. بعد این نور را خدای متعال تشبیه می کند. این وجود مقدس پیغمبر خاتم(ص) مثل یک چراغدان است، خدا چراغی دروجود ایشان روشن کرده است و روی این چراغ یک حباب محافظی قرار داده است. این چراغ از یک شجره پاک درخت زیتون ارتزاق می کند. این را توضیح دادند و فرمودند: مشکوه، قلب نبی اکرم(ص) است، صدر حضرت است. چراغ، نبوت است، قرآن است.

تا اینکه می رسد به این آیه:«فی بیوت أذن الله أن ترفع و یذکر فیها اسمه، یسبح فیها بالغدو و الاصال»، این چراغ الهی در خانه هایی می آید که خدای متعال اجازه رفعت به این خانه ها داده است و این خانه ها سقف ندارند. به تعبیر روایات هرچه در این خانه ها بالا بروید، اجازه رفعت و ذکر در آن هست. ذکر الهی، توجه به حضرت حق، حضور در محضر حضرت حق و معرفت الهی در این خانه ها واقع می شود. که این خانه ها را روایت معنا کرده است، عرض کرد: آقا یا رسول الله این خانه ها کدام خانه ها هستند؟ فرمودند: بیوت انبیاء هستند. بیوت انبیاء خانه هایی هستند که نور الهی در این خانه ها نازل می شود. اگر کسی بخواهد رفعت پیدا کند، موحد بشود، باید وارد این خانه شود. اگر کسی بخواهد اهل الذکر باشد باید وارد این خانه ها شود و الا اهل الذکر نیست. بیرون این خانه ها نه ذکر است، نه رفعت، چون نور الهی آنجا نیست، هدایت الهی نیست. هدایت الهی متمثل در وجود مقدس نبی اکرم(ص) است که در آیات قرآن از ایشان گاهی تفسیر به نجم و ستاره ای می شود که همه موحدین و حتی حضرت ابراهیم خلیل با این ستاره هدایت می شوند.

درس حضرت ابراهیم به مردم

زمانی که حضرت ابراهیم در شب تاریک، دنبال نور رب می گشت، او می خواست به مردم درس بدهد که در ظلمات هستیم و احتیاج به نور رب داریم. وقتی ستاره و ماه و خورشید در آسمان ظاهر شد، گفت: «هذا ربّی»(انعام/76) بعد که غروب کرد، گفت: این به درد نمی خورد. حضرت ابراهیم می خواست بگوید، خداوند یک خورشیدی، یک ستاره ای قرار داده که غروب ندارد، او شما را به خدا می رساند. دنبال او بگردید. و خود حضرت هم با آن نور به خدا رسید. درس حضرت ابراهیم این بود که ما الان در ظلمات هستیم. ایشان صبر کردند تا شب تاریک فرا برسد و بعد فرمودند: ببینید چه ظلماتی است! این ظلمات مَثَلی از ظلماتی است که در عالم داریم. یک ظلماتی در عالم داریم که اصلاً ربطی به تاریکی شب ندارد. در تاریکی شب ما محتاج به نور هستیم و نوری که تاریکی را بر می دارد، سه چیز است: ستاره و ماه و خورشید. حضرت می خواستند بگویند که یک ظلمات دیگری در عالم داریم که با نور ستاره و خورشید و ماه برداشته می شود، بروید آن نور را پیدا کنید. اگر پیدا کردید و با آن نور سیر کردید به ربتان می رسید. حال آن ستاره و خورشید و ماه چیست؟ خدای متعال در قرآن می فرماید: «والشَّمس و ضحیها، وَ القَمَرِ إذا تَلیها» سوگند به خورشید وپرتوش، سوگند به ماهی که دنبال خورشید می آید و نور خورشید را به شما می تاباند. فرمود: منظور از شمس، وجود مقدس رسول الله(ص) و منظور از قمر، وجود مقدس امیر المومنین(ع) و ضحی، دین نبی اکرم(ص) است که همان ولایت امیر المومنین(ع) می باشد.

فرمود: «وَ علامات و بالنجم هم یهتدون»(نحل/16) ما برای شما علائمی در عالم گذاشتیم، رهایتان نکردیم. ستاره ای گذاشتیم که با او هدایت شوید و هر کس در عالم هدایت می شود، با این ستاره هدایت می شود. در روایت داریم منظور از علامات، اهل بیت(ع) و منظور از نجم، نبی اکرم(ص) است.

پس در عالم یک نور داریم و آن نور الهی، اول نور خداست، «الله نور السموات و الارض». بعد متمثل می شود در مَثَلِ نور که وجود مقدس نبی اکرم(ص) است، و بعد می آید در خانه هایی که خانه های انبیاء است. خانه های انبیاء را روایت معنا کرده است. این آیه قرآن را در داستان حضرت نوح(ع) ملاحظه فرموده اید، در این داستان حضرت نوح به خداوند عرضه می دارد: «رَبِّ اغفِرلی وَ لِوالِدَیَّ وَ لِمَن دَخَلَ بَیتی مومناً»(نوح/28) آن کسی که با ایمان وارد خانه من شده، او را هم ببخش. ذیل این آیه روایت هست، فرمود: بیوت انبیاء بیت الولایه است. اینکه اینقدر بیوت انبیاء محترم است، چون بیت ولایت امیر المومنین(ع) است. شعاعی از ولایت امیر المومنین(ع) در بیت انبیاء است.

منظور از بیت انبیاء هم خانه گلی نیست، البته خانه گلی ایشان هم محترم است. بیت انبیاء، بیتی است که هر کس وارد آن شود، مومن و نورانی می شود. بیت الولایه است. لذا انوار الهی متمثل در نبی اکرم(ص) است. حضرت فوق عوالم ما هستند، تنزل پیدا می کنند، می آیند پائین، تا در «بیوت ...» قرار می گیرند. این نور نبی اکرم(ص) در این خانه ها می آید و هر کسی بخواهد هدایت شود، باید در این خانه ها بیاید. هر کسی بخواهد به توحید و رفعت و ذکر برسد، باید در این خانه ها بیاید. بیرون این خانه ها خبری نیست، ظلمات است. نور الهی در این خانه ها آمده، خوب اگر این نور را برداریم، بقیه اش می شود ظلمات.

معنای ظلمات با استناد به آیه 40 سوره نور

این آیه، ظلمات را توضیح می دهد: «اَو کَظُلماتٍ فی بَحر لُجّیٍ یَغشیهُ مَوجٌ، مِن فَوقِهِ مَوجٌ، مِن فَوقِهِ سَحاب. ظُلُماتٌ بَعضُها فَوقَ بَعض. اِذا أَخرَجَ یَدَهُ لَم یَکَد یَریها، وَ مَن لم یَجعَلِ اللهُ له نوراً، فَما لَهُ مِن نورٍ»(نور/40) که مَثَل است. بیان می کند ما ته یک دریایی هستیم، تاریک، عمیق و مواج. (هم طوفانی است و هم عمیق). فتنه هست، تاریک هم هست. بر فراز این دریای مواج هم یک ابر تاریک است. و کسی که ته دریا است، دست خودش هم نمی بیند. و کسی که خدای متعال در این تاریکی، برایش نوری قرار ندهد، دیگر نور دیگری نیست. در کافی هست که حضرت فرمودند: کسی که دستش به امام نرسد، که همان بیت النور است، (این ظلمات فقط با نور امام رفع می شود.) «فَمالَهُ مِن نور فی یوم القیامه»، در قیامت هم برای او نوری نیست. یعنی این ظلمات در قیامت هم هست. خیلی عجیب است. اینقدر ظلمات گسترده است. وادی ظلمات چیست؟ فرمود: اَو کَظُلُمات: اَلاوَّل (اینها دیگر لازم به ترجمه نیست.) یَغشاهُ مَوج: صاحِبُهُ اَلثّانی، مِن فَوقِهِ موج: الثالث، ظُلماتٌ بَعضُها فَوقَ بَعض: معاویه و فتن بنی امیه.(5)

دو وادی ظلمت و نور، در دنیا و آخرت

پس یک طرف وادی ظلمات است که در قیامت هم هست. آنهایی که در این ظلمات گرفتار شدند، در قیامت هم در همین ظلماتند. این می شود وادی جهنم که وادی ظلمات است. بهشت وادی نور است، لذا کسی که الان وارد بیوت ائمه(ع) و بیت الولایه می شود، الان در بهشت است. الان در بیت النور است. کسی هم که بیرون می رود الان در بیت الجهنم است. این است که دنیا وادی ظلمات است. دنیا یعنی وادی ولایت آنها.

این شب و روزی که ما می بینیم، این ستاره و خورشید و ماهی که ما می بینیم، و وقتی در می آیند، تاریکی شب را می شکنند، اینها مثلی است برای اینکه ما بتوانیم همه حقایق عالم را بفهمیم. در عالم یک ظلماتی است و یک نور. نور، نور الهی است که در وجود مقدس نبی اکرم(ص) متمثل شده و وارد بیوت انبیاء و ائمه(ع) می شود. دستگاه مقابل نبی اکرم(ص)،ظلمات است. الاول، الثانی، الثالث، معاویه و بنی امیه ظلمات هستند. سیر گاهی در ظلمات است: «و الذین کفروا أولیاءهم الطاغوت، یخرجونهم من النور إلی الظلمات، اولئک اصحاب النار»(بقره/257) از الان همصحبت نار هستند و پایانشان هم جهنم است. جهنم وادی ظلمات است. وادی ولایت ائمه نار است. لذا فرمود: «النار ولایه عدو آل محمد(ص)»، نار یعنی ولایت دشمن آل محمد(ص). نور چیست؟ «الله نور السموات و الارض». هدایت با خداست، نورالهی، انسان را روشن می کند. ولی این نور به هر کس بخواهد برسد، در شعاع نبی اکرم(ص) می رسد. «هدی مَن فِی السَّمواتِ وَ مَن فی الارضِ»، همه سماواتیها، همه زمینیها، حضرت ابراهیم خلیل، موسای کلیم، جبرائیل، میکائیل با نور الهی هدایت می شوند. «الله نور السموات و الارض»، این نور الهی متمثل در نبی اکرم(ص) است.

«یَضربُ الله الأمثال للنّاس، یَهدیِ اللهُ لِنورِهِ مَن یشاء». مَثَلها مال همه است ولی نورش مخصوص کسانی است که خدا می خواهد هدایتشان کند. آنوقت این تاریکی روز و شب که ما می بینیم، که تاریکی شب با نور ستاره و ماه و خورشید برداشته می شود، مَثَل است. باطنش این است که ما یک ظلماتی داریم، در این ظلمات یک ستاره و خورشید و ماهی است. یک مَثَل نوری است، یک چراغدانی است و یک بیوتی است که در قبل توضیح داده شد.

حرم امام رضا(ع) و حرم امام حسین(ع)، مصداقهایی از بیت النور

 سیر دو دسته است. یک دسته سیر کسانی که وارد بیوت انبیاء و ائمه(ع) و و وارد بیت الولایه می شوند. که اینها بیوت نبی اکرم(ص) هستند. شما درب حرم امام رضا(ع) می ایستید و اینگونه خطاب می کنید: «اَللهم إنّی وَقَفتُ عَلی بابٍ من أبوابِ بیوتِ نبیّک»، درب خانه نبی اکرم(ص) است. حال در خانه نبی اکرم(ص) چیست؟ «مَثَلُ نورِهِ کمشکوه»، نور الهی است.

 اگر کسی وارد بیت امام رضا(ع) و وارد حرم امام رضا(ع) شد، این خانه سقف ندارد. «أَذِنَ اللهُ أَن تُرفَع». فرمود: خانه های ما سقف ندارد، سقفش عرش است. اگر کسی وارد حرم شد تا عرش می تواند بالا برود. اینکه در روایات هست اگر امام حسین(ع) را به شط فرات زیارت کنید: «کَمَن زارُ الله فوقَ عَرشِهِ»(6) گویا خدا را فوق عرشش زیارت کرده اید. چون انوار الهی تا فوق العرش در این خانه هستند. اگر کسی وارد این خانه شد، می تواند تا آنجا بالا برود. غیر از این خانه، دیگر سقف پروازی نیست. خانه های دیگر سقف دارند و از حدی بالاتر نمی توانی بروی.

سیر در وادی ظلمت و نور

آیه بعد از آیه الکرسی خیلی واضح توضیح داده است: «اللهُ ولی الذینَ آمَنوا یُخرِجُهُم مِنَ الظلماتِ اِلی النور»(بقره/257) این نور چیست؟ خود خدای متعال است. این نور الهی متمثل در حضرت و اهل بیت(ع) است. ذیل همین آیه در تفسیر روایی فرمود: النور، آل محمد(ص) است. یعنی شما اگر مومن شدید، خدای متعال خودش شما را در وادی ولایت سیر می دهد. وادی ولایت، وادی نور است، وادی توحید است. پایانش چیست؟ لقاء الله است. اگر هم وارد این وادی نشدید، «وَ الَّذینَ کَفَروا أولیاءُهُمُ الطّاغوت، یُخرِجونَهُم مِنَ النورِ الی الظلمات»، این ظلمات، همان ظلماتی است که در آیه ظلمات آمده است. همانی است که «اولئکَ اصحابُ النّار»، پایانش نار و جهنم است.

سجده، شرط ورود به بیوت ائمه(ع)

پس ما هر وقت بخواهیم به نور خدا برسیم باید وارد بیت نبی اکرم(ص) شویم. این توهم که خیلی ها دچارش می شوند، این است که فکر می کند که پس از 40 سال، 60 سال ریاضت کشیدن، که مکاشفه برایش رخ داده، دیگر برای خودش خانی شده است. دو رکعت نمازِ 4000 ساله ابلیس را به آتش کشیدند، بخاطر اینکه حاضر نشد سجده بر امیر المومنین(ع) بکند. اینجا با کسی تعارف ندارند. به علت همین مسأله، 6000 سال عبادتش به باد رفت. غیر این نیست. سجده، سجده بر امیرالمومنین(ع) بود، سجده بر وجود مقدس رسول الله(ص) بود. اگر کسی می خواهد وارد بیت ائمه(ع) بشود، دم در باید سجده کند وگرنه راهش نمی دهند. «وَ ادخُلوا البابَ سجّداً»(بقره/58) فرمود: این باب، باب الولایه است. البته امیرالمومنین(ع) فرمودند: سجده، عبادت خدا و تعظیم اهل بیت(ع) است. ولی از طریق تعظیم اهل بیت(ع)، خدا عبادت می شود. اینکه حضرت موسی به بنی اسرائیل فرمود از این در سجده کنید و داخل شوید، چون بالای این در نام امیرالمومنین(ع) و نبی اکرم(ص) است.

معنای این بیان نورانی این است که برای ورود به بیت الولایه، از باب الولایه بروید و «سُجّداً» هم بروید. «وَ قولوا حِطّهٌ نغفر لکم خطایاکم»، اگر از این در رفتید، متواضعانه هم رفتید، همینکه به خدا می گوئید: خدایا ببخش، همه گناهانتان پاک می شود. در غیر این صورت، خودتان را به زمین و آسمان هم بزنید، توبه صورت نمی گیرد.

حضرت آدم پیغمبر خدا است. یک ترک اولی نسبت به ولایت نبی اکرم(ص) کردند، فرمودند از بهشت بیرون بروید. 200 سال گریه کردند و آخر به وادی ولایت برگشتند. «فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه»(بقره/37) کلماتی را خدا القا کرد و ایشان تلقی کرد. فرمود: کلمات، انوار 5 تن بود. وقتی تلقی کرد، گفت بفرمایید. یعنی این اسماء را قبول کرد، پذیرفت. اصلا توبه معنایی غیر این ندارد. لذا حضرت امیر(ع) فرمود: «نحن باب حطتکم»(7) ما باب حطه شما هستیم. اگر کسی از در ولایت ما وارد شد، خدا می بخشد. وارد نشد، بیخود سر و صدای الکی نکند. عِرض خود می بری و زحمت ما می داری! با رنج و ریاضت و ... کار به جایی نمی رسد. 6000 سالش را شیطان کشیده است.

رسیدن به شرح صدر، لازمه هدایت قرآن

در توضیح روایتی که در ابتدای بحث ارائه شد، عرض شد که قرآن سه قسم است. قسم اول را هم عالِم و هم جاهل می فهمند. اما قسم دوم را فقط کسی که خدا به او شرح صدر داده می تواند بفهمد. این شرح صدر همان تقوا است. همان نور ایمانی است که در قلب مومن می آید. علامت آن چیست؟ گفته شد در چنین شخصی سه علامت پیدا می شود: بی قراری در دنیا، میل به عالم آخرت و آمادگی برای رفتن. قرآن چنین کسی را هدایت می کند، پروازش می دهد. پس اول یک شرح صدر باید به انسان بدهند که خود این شرح صدر، نورانیت است. خود این نور چیست؟ این نور منزلتی از نور نبی اکرم(ص) و قرآن است. چیزی غیر او نیست. پس انسان تا متقی نشد، نور ایمان و تقوا در دلش نیامد، به شرح صدر نرسید، هدایت نمی شود. «ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین». خود این نور تقوا چیست؟ نور ایمان چیست؟ خود این هم قرآن است. خداوند در قرآن فرمود: پیغمبر ما «کذلک اوحینا الیک روحاً مِن أمرنا، ما کنتَ تَدری ما الکتاب و لا الایمان»(شوری/52) پس نور ایمان هم برای خود قرآن است.

اگر کسی آماده شد، نبی اکرم(ص) اول نور ایمان را به قلبش می دهند. حالا که شرح صدر پیدا کرد، آماده پرواز شد، قرآن انسان را بالا می برد. این سیر چیست؟ سیر در وادی توحید است. این هم دسته دوم.

فرمود: یک قسم قرآن هم هست که فقط مخصوص ما اهل بیت است. فقط ما می فهمیم. « وَ قِسمٌ لا یعرفُهُ الّا الله و الأمناء و الراسخون فی العلم»، یعنی خدای متعال، امناء الهی و راسخون در علم که منظور اهل بیت(ع) هستند. این هم سه قسم قرآن.

الر، جزء قسم سوم قرآن / بیان عظمت قرآن

«الر»، بخشی از قرآن است که مخصوص اهل بیت(ع) است. برخی معتقدند که قرآن همه اش حروف مقطعه است. البته «کتابٌ» هم اینگونه است، کافش معنا دارد، «تا» معنا دارد، «با» معنا دارد، منتها ما خیال می کنیم «کتابٌ» را فهمیده ایم. ما خیال می کنیم در «کتابٌ أُحکِمَت آیاته» ، «اُحکمت آیاته» را می فهمیم. این هم همه اش حروف مقطعه است. مگر اینکه کسی به شرح صدر برسد تا هدایتی از قرآن را به او بدهند. هدایت قرآن دست کیست؟ «بَل هُوَ آیاتٌ بَیِّنات فی صدور الذین اوتوا العلم»(عنکبوت/49) قرآن آیات بینات خدا است. جایش بین دو جلد کتاب نیست، جایش سینه آنهایی است که خداوند علم قرآن را به ایشان داده که ائمه(ع) هستند. همه قرآن «الر» است. منتها خدای متعال لطف کرده یک فهم ظاهری پیدا شده، ما فکر می کنیم قرآن را می فهمیم. استاد ضمن بیان مثالی، فرمودند که واقعیت این است که قرائت قرآنی که توسط ما صورت می گیرد خیلی سطحی است.

قرآن کتاب خداست. چراغی است که در وجود مقدس نبی اکرم(ص) روشن کردند. همه کائنات با این چراغ روشن می شود. اینکه امام خمینی رضوان الله تعالی فرمودند: تقریباً هیچ تفسیری نوشته نشده است، لفظ تقریباً را هم احتراماً می فرمودند، نه از باب اینکه بزرگان کوچکند، بزرگان که بزرگند. مفسرین ما خیلی بزرگند. آدم باید دهانش را با گلاب بشوید و بعد اسم برخی از ایشان را ببرد. اینقدر پاکند، اینقدر نورانی هستند. این حرف از باب عظمت قرآن است. قرآن خلاصه علمی است که به همه انبیاء و اولیاء دادند و کاملش را به حضرت دادند. علم مخصوص بندگان خدا است. اگر کسی بندگی نکند به او علم نمی دهند. حضرت به عنوان بصری فرمودند: برو اول بنده شو. خوب جایی آمده ای، علم می خواهی نزد ما بیا. ولی اول بنده شو. علم، سر و صدا و قیل و قال نیست. علم، نورانیت است. اگر می خواهی اول باید بنده شوی. علم را خداوند به بندگان داده است. انبیا بندگی کردند، آنوقت خداوند به ایشان علم داده، کتاب آسمانی داده است. و بعد همه علوم جمع شده، جامعش به حضرت داده شده است، وقرآن شده است.

برتری نبی اکرم(ص) و امیرالمومنین(ع) بر انبیاء اولوالعزم

روایت از امام صادق(ع) در کافی، فرمود: تعجب است، چرا که: « یَمُصُّونَ الثِّمَادَ- وَ یَدَعُونَ النَّهَرَ الْعَظِیم‏»(8) این مردم برکه ها را می مکند و این نهر عظیم را رها کرده اند. گفت آقا نهر عظیم چیست؟ فرمودند: نبی اکرم(ص). هرچه انبیاء داشتند، کاملش نزد ایشان است. و بعد فرمودند: و حضرت همه اش را به امیرالمومنین(ع) دادند. «عندکم ما نزلت به رسله و هبطت به ملائکته». ذیل این روایت آمده است که در یک مجلس، کسی سوال کرد، آقا امیرالمومنین(ع) افضل است یا انبیاء اولوالعزم؟ (لازم به ذکر است که معارف شیعه آرام آرام رشد کرده است و زمان ائمه(ع) اینطور نبوده است که شناخت و معرفت امام محل اختلاف نبوده است) امام گفتند نظر دوستانتان راجع به امیرالمومنین(ع) چیست؟ عرض کرد از چه جهت؟ گفتند از نظر علم، ایشان را افضل می دانند یا انبیاء اولوالعزم را؟ در پاسخ گفت برای حضرت عزت قائلند، ولی انبیاء را اعلم می دانند. (اعتقادات این طور بوده است.). به حضرت عرض کرد: آقا، امیرالمومنین(ع) افضل است یا انبیاء اولوالعزم؟ حضرت فرمودند: «إنّ الله یفتح مسامع من یشاء»، خدای متعال گوش آن کسی را که بخواهد هدایت کند، باز می کند حرف را می فهمد. منظورشان این بوده که من که امام هستم، می گویم این نهر عظیم هرچه بوده همه اش را به امیرالمومنین(ع) داده اند، سوال می کند که ایشان اعلم است یا انبیاء اولوالعزم؟! من دارم می گویم، ولی او نمی فهمد من چه می گویم. گوشش را بسته است، یک چیزی در ذهنش مانده. خوب پیداست که امیرالمومنین(ع) افضل از انبیاء اولوالعزمند، غیر از رسول خاتم(ص).

مرتبه احکام و تفصیل قرآن

این کتاب دو مرتبه دارد. هم مرتبه اِحکام آیات دارد و هم مرتبه تفصیل. در یک مرتبه آیات هنوز تفصیل ندارند، آن مرتبه احکام آیات است. و در یک مرتبه آیات تفصیل پیدا می کنند. این کتاب هر دو مرحله اش «مِن لدن حکیم خبیر» است. حکمت و خبرویت حضرت حق در این کتاب تجلی کرده است. «فقد تجلّی الله فی کتابه و لکن لا یبصرون»(9)

بعد ادامه می دهد، «ألّا تعبدوا الا الله»، به نظر می آید که این همان بیان اِحکام و تفصیل است. مرتبه اِحکام آیات یک کلمه بیشتر نیست. قرآن اول و آخرش در یک مرتبه این است: « الا تعبدوا الّا الله» آن هم «إننی لکم منه نذیر و بشیر». توحیدی که پیغمبر آوردند نه چیز دیگر. چون هر پیغمبری به یک اندازه درهای توحید را باز می کند. ولی آن دری که با حضرت باز می شود، دیگر با حضرت موسی باز نمی شود. حضرت موسی تا یک مقام محدودی می توانند ببرند. همه قرآن عبارت است از آن توحیدی که نبی اکرم(ص) آوردند. «قل إنّما أنا بشر مثلکم یوحی اِلَیَّ»(کهف/110) وحی چیست؟ این کتابی که به من وحی شده است، روحی که به من وحی شده چیست؟ «أَنّما إلهکم اله واحد». همه وحی نبی اکرم(ص) مرتبه اِحکامش همین است. حقیقت توحید به نبی اکرم(ص) عطا شده است. این توحید رزقی است که می خواهند به همه عالم تقسیم کنند و می خواهند همه را در درجات توحید بالا ببرند. این حاصل قرآن است.

پی نوشت ها:

(1) الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص: 253

(2) تفسیر نور الثقلین، ج‏1، ص: 767

(3) مکارم الأخلاق، ص: 464

(4) الکافی (ط - الإسلامیه)، ج‏1، ص: 115

(5) الکافی (ط - الإسلامیه)، ج‏1، ص: 195

(6) ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، النص، ص: 85

(7) تفسیر فرات الکوفی، ص: 348

(8) الکافی (ط - الإسلامیه)، ج‏1، ص: 222

(9) تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، ج‏1، ص: 60

 



×

متنی که در زیر آمده گزارش تفصیلی جلسه سوم سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در دهه سوم محرم سال 92 می باشد که در تاریخ 6 آذرماه در «بیت المجتبی» واقع در منطقه باجک شهر مقدس قم برگزار شده است. ایشان در این جلسه ابتدا به معرفی اسم الله در آیات مختلف قرآن پرداختند و فرمودند الله، حقیقت مقدسی است که صاحب مقام الوهیت و جامع همه اسماء الحسنای خداوند است. سپس اشاره کردند این که توصیه شده قبل هر کاری بسم الله بگویید برای اینست که یادمان باشد که ریشه همه نعمت ها، رحمتِ اللهِ رحمانِ رحیم است. مثل محبت مادر نسبت به طفل. حتی اینکه معصومین هیچوقت و در هیچ عالمی ما را رها نمی کنند، علتش اینست که رحمت موصوله خدا هستند. در ادامه بیان می دارند که خداوند در قرآن می فرماید: آنهایی که امیدوار به لقاء ما نیستند، امیدهای دیگری در دلشان است مثل اینکه ثروتمند شوند، مقامی پیدا کنند و ... طبیعتا اینها به حیات دنیا راضی هستند و با آن آرامش دارند. این افراد کسانی هستند که از آیات و هشدارهای ما هم اعراض می کنند. در ادامه استاد با اشاره به فرازهایی از دعای ابوحمزه فرمودند که انسانها به نسبت ایمانشان در یکی از مراحل زیر متوجه می شوند که دنیا هیچکاره است و از شرک پاک و منقا می شوند: در دنیا، در قبر و برزخ، در حشر و روز قیامت و در جهنم. که برخی در جهنم هم بیدار نمی شوند. در پایان این نکته را اشاره کردند که «ففروا الی الله» یعنی از ولایت اولیاء طاغوت (ریشه اصلی بت پرستی)، به ولایت نبی اکرم(ص) که ریشه اصلی توحید است، فرار کنید. 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، و صل الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین. «بسم الله الرحمن الرحیم، الر کتابٌ أحکمت آیاتُهُ، ثُمَّ فصّلت من لدن حکیم خبیر(1) اَلّا تعبدوا الّا الله إننی لکم منه نذیر و بشیر(2) وَ أن استَغفروا ربکم ثم توبوا الیه، یمتّعکم متاعاً حسنا الی اجلٍ مسمّی وَ یُوتِ کُلَّ ذی فضلٍ فضلَه وَ اِن تولَّوا فَإِنّی أَخاف علیکم عذابَ یومٍ کبیر(3) إِلىَ اللَّهِ مَرْجِعُکمُ وَ هُوَ عَلىَ کلُ شىَ ءٍ قَدِیرٌ(4)»

دعوت قرآن، دعوت به توحید / توصیف مقام الوهیت حضرت حق در آیات قرآن

خلاصه ترجمه آیه اول این بود که این کتاب الهی از طرف خدای متعال بر وجود مقدس نبی اکرم(ص) آمده است و تمام دعوتی که در این کتاب است خلاصه می شود در دعوت به توحید. همان توحیدی که همه انبیاء، بدون استثنا، مردم را به آن دعوت می کردند. خلاصه دعوت همه انبیاء این است: «اَلّا تعبدوا الّا الله، إنّنی لکم منه نذیر و بشیر».

الله تبارک و تعالی که در قرآن با این نام یاد می شود، همان حقیقت مقدسی است که صاحب مقام الوهیت است. و این مقام الوهیت، جامع همه اسماء الحسنای خداوند است. یعنی الله تبارک و تعالی، آن حقیقتی است که اسماء الحسنای دیگر را داراست. که در قرآن گاهی با همان اسماء توصیف می شود. مثل سوره توحید و بقیه موارد در قرآن، که خدای تبارک و تعالی، «الله» را توصیف می کند. «قُل هُوَ اللهُ اَحَد»، «الله» آن حقیقتی است که احد است، همه سوره توصیف همین الله است. «الله الصمد، لم یلد و لم یولد، و لم یکن له کُفوا اَحَد». اینها همه توصیف الوهیت است. در جاهای دیگر هم همین طور است. یا در آیه الکرسی که باز مقام الوهیت حضرت حق را توضیح می دهد، بحث همین است. «لا تأخذه سنه و لا نوم، لَهُ ما فی...»، اینها همه بیان الوهیت خدای متعال است. اله حقیقتی وجودی است که آن صفات و اسماء را داشته باشد.

در بقیه سُوَر آیات قرآن هم همینطور است. آیات قرآن پر است از توصیف الله تبارک و تعالی به این صفات. «هُوَ الله الخالق الباریٌ المصوّر، لَهُ الأسماء الحسنی»(حشر/24) الله تبارک و تعالی وجودی است که خالق، بارئ و مصور است. الله تبارک و تعالی وجودی است که «هو الله المَلِک القدّوس السّلام المومن المهیمن العزیز الجبّار المتکبّر». پس مقام الوهیت، مقامی است که همه این اسماء الحسنی ذیل او هستند. و اصلاً اله بودنش برای همین است.

اینکه مخلوقات باید او را عبادت کنند، در مقابل او متذلل و خاضع و خاشع و متحیّر باشند، به او دل ببندند و از غیر او دل بکنند، اعراض از غیر او کنند، به خاطر این است که او اله حقیقی است. اله حقیقی آن وجود مقدسی است که همه آن اسماء الحسنی را داراست.

اله بودن با نامگذاری و اسم گذاری درست نمی شود. اینکه اسم یک موجود و مخلوقی را اله بگذاریم و در مقابل او سجده هم بکنیم، او اله نمی شود. اله حقیقی آن وجود مقدسی است که همه آن اسماء الحسنی را داراست. اصلاً الله یعنی این موجودی که این صفات و اسماء را داراست.

الله دارای اسماء الحسنی است. و در واقع اسماء الحسنای او هستند که در عالم کار می کنند. یعنی همه این عواملی که ما می بینیم، ذیل اسماء خدای متعال تعریف می شوند. «و بأسمائک التی مَلَأَت أرکانَ کُلّ شیء». لذا چون عالِم، قادر و حی است، و فقط هم او عالم و قادر و حی است، ما اگر علم و قدرت و حیاتی داریم، از اوست. ما ازلاً و ابداً میّتیم، او ازلاً و ابداً حی است. اگر ما حیاتی داریم، چون «أنت الحی و أنا المیت و هل یرحم المیت الّا الحی»(1) رحمت اوست که شامل حال ما می شود و ما را برخوردار از حیات می کند. ما ازلاً و ابداً فانی هستیم، «أنت الباقی و أنا الفانی و هل یرحمُ الفانی الّا الباقی». اگر ما بقایی داریم، او رحمتی به ما می فرستد. همه از رحمت اوست. همه عالم همینطور است، اختصاصی به ما ندارد. اگر اینطور به عالم نگاه کنیم، الله تبارک و تعالی صاحب همه این اسماء حسنی است. عالم ، قادر ، حی ، باقی و ... .

از این طرف ما میت، فانی، زائل، عاجز و جاهل و ... هستیم، یعنی نقطه مقابل آن اسماء حسنی. و اینکه ما محتاج به آن اسماء هستیم. یعنی ما علم، قدرت، حیات و بقاء و ... می خواهیم، و همه اینها از آستان مقدس حضرت حق است. شاید معنای این عبارت همین است که: «یا أیها النّاس أنتم الفقراء إلی الله»(فاطر/15) همه ما فقیر هستیم، فقیر به علم و قدرت و حیات و ... و این فقر ما الی الله تبارک و تعالی است.

ما به آن ذات مقدسی محتاج هستیم که صاحب مقام الوهیت است. به آن وجود مقدسی محتاج هستیم که همه اسماء الحسنی را داراست. ما همه وجودمان فقر است و او همه وجودش غنا. اگر علم می خواهیم، هو العلیم. اگر قدرت می خواهیم، هو القادر. اگر حیات می خواهیم، هو الحی القیّوم. اگر مِلک و مُلکی می خواهیم، هو المَلِک القدّوس، هو المالک.

بنابراین ما همه وجودمان می شود فقر و احتیاج. چه بخواهیم، چه نخواهیم، چه بدانیم، چه ندانیم. و این فقر و احتیاج هم فقط به خدای تبارک و تعالی است. اینطور نیست که ما به دیگری محتاجیم. ازلاً و ابداً ما به دیگری محتاج نبوده و نیستیم. اگر خدای متعال ما را فقیر به این اسباب قرار داده، اسباب فیض او هستند. و الّا ما در ابتدا کاری به آن اسباب نداریم. اگر قرار بود ما فقیر به آنها باشیم، آنها اله ما می شدند. اگر ما حقیقتاً به آنها وابسته بودیم و از آنها چیزی دریافت می کردیم، آنها اله ما می شدند.

اگر ما باید در مقابل الله تبارک و تعالی سجده کنیم، خضوع و تذلل کنیم، به او امیدوار و از غیر او مأیوس باشیم، به او توکل کنیم، راضی به تدبیر او باشیم و امثال این تکالیفی که ما نسبت به حضرت حق داریم، بخاطر این است که او حقیقتاً اله و معبود است. حقیقتاً واجد همه اسماء حسنی هست و ما حقیقتاً فقیر به آن اسماء حسنی هستیم. و حقیقتاً غیر او هیچ موجود غنی نیست، همه فقیر هستند. «أنتم الفقراء إلی الله و الله هو الغنی الحمید».

سراسر قرآن معرفی اسماء حسنای الهی

در قرآن تقریباً از اول تا آخر، بحث بر سر این است که اسماء حسنای الهی را معرفی می کند بعد هم حضرت حق در ارتباط با آلهه دیگری که مردم اخذ می کنند، سوالاتی را مکرر می پرسد. اگر مرور شود، از اول تا آخر قرآن، این آیات فراوان است. خدای متعال سوال می کند اینهایی که می خوانید، «إنّ الذین تدعون مِن دون الله ...» اینهایی که صدایشان می زنید، اینها می شوند؟ اگر بشوند، اجابت می کنند؟ می توانند به شما ضرری بزنند؟ در عالم نفعی برای شما دارند؟ چرا صدایشان می زنید؟ برای چه به آنها تکیه می کنید؟ برای چه از آنها می خواهید؟

«یا أیها الناس، ضُرِبَ مَثَلٌ فاستمعوا لَه»، به همه مردم خطاب می کند که ایها الناس، خدای متعال یک مَثَلی می زند که برای همه است، خوب گوش کنید. «إنّ الذین تدعون من دون الله لن یخلقوا ذباباً وَ لَو اجتمعوا لَه»، اینهایی را که غیر از خدای متعال شما صدا می زنید، اینها یک پشه را نمی توانند خلق کنند، حتّی اگر همه شان دست به دست هم بدهند. از این عجیب تر اینکه «وَ إن یسلبهُمُ الذّبابُ شیئاً، لا یَستَنقِذوهُ مِنه»(حج/73) اگر همین پشه چیزی از آنها سلب کند، قدرت پس گرفتنش را ندارند. یعنی شما برای چه غیر خدا را صدا می زنید؟ اینها قدرت کمترین نفع رساندن و کمترین دفع ضرر را در عالم ندارند.

این مقایسه ها که خدای متعال می کند و در آیات قرآن از این مقایسه ها فراوان است، بیان همین نکته است که اله حقیقی آن کسی است که انسان او را صدا می زند، از او می خواهد، فقیر به اوست. اله حقیقی آن وجود مقدسی است که این خصوصیات را دارد، یعنی می تواند به شما نفع برساند، می تواند ضرری را از شما دفع کند، وقتی صدا می زنید، می شنود. اگر می شنود قدرت اجابت دارد و اجابت می کند. و دیگران هرگز اینگونه نیستند. هیچ موجودی در عالم نیست که این خصوصیات را داشته باشد.

ما خیال می کنیم که بقیه هم می شنوند، لذا صدایشان می زنیم. حقیقت اینست که احدی جز خدای متعال نمی شنود، «هو السمیع». ما حتی وقتی بغل دستی خودمان را صدا می زنیم و او اجابت می کند، ما خیال می کنیم که این دوست ما، ما را اجابت کرد و گفت: بله، شنیدم. در حالیکه او اجابت نمی کند. «لِکُلِّ مَسأَلَهٍ مِنکَ سَمعٌ حاضر»، اوست که می شنود، اوست که دارد اجابت می کند، والّا اگر او اجابت نکند، دوست و رفیق و همسر و پدر و مادر کاری با ما ندارند.

محبت خدا، رشته محبت همه موجودات در عالم

اگر مادر، طفل را اجابت می کند، در واقع خدا دارد اجابت می کند. اگر خدای متعال این لشکری را که در قلب مادر گذاشته است که با نبض فرزند از خواب می پرد، بردارد، مادر دیگر کاری با این فرزند ندارد. داستان موسای کلیم را ملاحظه فرموده اید، حضرت موسی در دامن یک کوهی می رفتند، مادری را دیدند که به سختی فرزندش را بالا می برد. به خدای متعال عرضه داشت که اگر می شد، این محبت مادری را از این مادر می گرفتید، ببینیم چه اتفاقی می افتد. یکباره مادر بچه اش را زمین گذاشت، غرغری کرد و راه کوه را گرفت و رفت بالا. و واقعاً رفت. هرچه بچه گریه کرد. مادر اعتنا نکرد. حضرت موسای کلیم صحنه را دیدند، دوباره دعا کردند که خدایا می شود این محبت را به این مادر برگردانی؟ دیدند که این مادر از بالای کوه دوان دوان آمد، بچه اش را بغل کرد، بوسید، عذرخواهی کرد و دوباره به دوش گرفت و بالا برد.

بنابراین، آن کسی که بچه را تر و خشک می کند، این مادر نیست. خدای متعال است که دارد این بچه را تدبیر می کند. این محبت اوست که در دل مادر شعله می کشد، و ما احساس می کنیم این مادر به بچه محبت دارد.

این مادر قبلاً که صبیه بود، طفل بود، این محبت در وجودش نبود. بعد هم که از دنیا می رود و مدتی می گذرد این رشته قطع می شود. آنجا هم اینطور است: «یوم یفّر المرءُ مِن أخیه و أمّه و أبیه و صاحبته و بنیه». همه از هم فراری می شوند. این رشته محبت است که موجودات را به هم گره می زند. این رشته محبت، محبت خداست. بنابراین ما خیال می کنیم که مادر اجابت می کند و جواب می دهد. اینطور نیست، اگر این رشته محبت را خدای متعال بردارد، مادر کاری با بچه ندارد.

این رشته محبت را شما در همه عالم می بینید. دوستت را صدا می زنی، می گوید بله. این بله، در واقع پاسخ خدای متعال است. سلام می کنی، علیک می گوید. این در واقع علیک خدای متعال است. همه چیز همینطور است در جماد و نبات هم همینطور است. این جماد و نبات با ما کاری ندارند.

مثلاً وقتی دست به سوی ظرف آب دراز می کنی و می نوشی، احساس می کنی رفع عطش شده است. در صورتیکه آب رفع عطش نمی کند. اگر رحمتی از حضرت حق در آن نباشد، هیچ فیضی به ما نمی دهد. خورشید هم همینطور است. زمین و آسمان هم همینطور است. شاید اصلاً نکته اینکه به ما می گویند بگوئید «بسم الله الرحمن الرحیم»، همین است. چون ما چه بخواهیم، چه نخواهیم، بدانیم یا ندانیم، فقیر هستیم. تکیه گاه می خواهیم. ولی اشتباه ما این است که این تکیه گاهی که می گیریم، تکیه گاه نیست.

بطور مثال وقتی تشنه می شویم، ظرف آب را در دست می گیریم، خیال می کنیم رفع عطش می کند. لذا مشرک می شویم. فرمود اگر بسم الله نگوئید، غبار شرک بر دلتان می نشیند. اشتباه می کنیم، خیال می کنیم این تکیه گاه خوبی است. این تکیه گاه نیست. لذا باید وقتی انسان آب را در دست می گیرد، بسم الله بگوید و وقتی می خورد الحمد الله بگوید. یعنی هم از خدا بگیرد و هم خدا را شکر کند، حمد کند. همه جا همینطور است.

گویا این فیض خدای متعال هم که به ما می رسد، به خاطر رحمت است. خدای متعال وقتی به ما فیض می رساند از سر ناتوانی و عجز و اضطرار نیست، از سر رحمت و محبت است. از سر طمع هم نیست. مثلاً اینکه می گویند وقتی پا روی زمین می گذاری «بسم الله الرحمن الرحیم» بگو، برای اینست که اگر زمین شما را نگه می دارد، اشتباه نکنید، آن وجودی که شما را نگه می دارد، اللهِ رحمانِ رحیم است، رحمت اوست، محبت اوست. و الّا زمین با ما چه کار دارد که ما را نگه بدارد؟ مگر ما بار کسی را برمی داریم که زمین بار ما را نگه دارد؟ همه مخلوقات اینطور هستند. خدای متعال می فرماید اگر همه خزائن بی منتهای خدا را هم به شما بدهیم، امساک می کنید. چون مخلوق هستید. مگر اینکه خدای متعال یک لطفی کند، آنوقت مخلوق به مخلوق توجه می کند.

حتی معصومین، اگر می بینید هیچوقت و در هیچ عالمی ما را رها نمی کنند، علتش اینست که رحمت موصوله خدا هستند. «و الرحمه الموصوله». علتش این است که «معدن الرحمه» هستند. همه محبت هایی که به ما می شود، معدنش امام است. یعنی اگر کسی خوب دقت کند، دائم دارد از دست امام می گیرد. و امام هم «ید الله» است. پس معنی اله اینست. اله، آن حقیقت مقدسی است که همه اسماء حسنا را داراست و ما هم محتاج به آن اسماء هستیم. اینکه ما در شبهای قدر، هزار اسم خدای متعال را ذکر می کنیم و متوسل به این اسماء می شویم، به این علت است که ما واقعاً محتاج به تک تک این اسماء حسنا هستیم.

بنابراین خلاصه بحث تا به حال چنین است: 1- الله تبارک و تعالی آن حقیقت مقدسی است که همه اسماء حسنی را داراست. 2- اسماء حسنای او در عالم کار می کنند. 3- ما هم مضطر و فقیر به آن اسماء حسنی هستیم. و این اضطرار و فقر، ریشه بندگی است.

اگر فقرهای ما را از ما بگیرند، ما هیچوقت نمی توانیم بندگی کنیم. فرض کنید اگر در عالم 2 تا خدا باشد، دیگر معنی ندارد یکی دیگری را بندگی کند. اصلاً امکان بندگی نیست. ریشه بندگی در فقر است. اگر غنایی بود، بندگی نبود. رابطه فقیر و غنی، رابطه عبادت است. و خدای متعال همین را می فرماید. می فرماید شما فقط فقیر به یک نفر هستید، بنابراین از او بخواهید، دیگران کاری برای شما نمی کنند.

اگر از غیر خدا خواستید، در ذهن شما توهم پیدا می شود. خیال می کنید آنها کاره ای هستند. دوستشان دارید، از آنها می ترسید، به ایشان دل می بندید و ... این عالم خیال ما خیلی غوغا می کند. شیطان تصرفاتش بیشتر در همین عالم خیال است. عالم خیال یعنی اینکه انسان احساس می کند این دنیا خیلی برای ما کار می کند و بعد به همه این عوالم وابسته می شود. و این همه اش در عالم خیال ما صورت می گیرد و شیطان متصرف در این عالم است. که باید از این عالم باطل عبور کرد. همه اش عالم اوهام است.

این هم که دستور به تفکر داده شده است، چون یکی از راههای عبور از این اوهام، تفکر است. البته تفکر صحیح. اگر انسان، با تفکر، از این عالم اوهام عبور کرد، می فهمد که همه چیز در دست اوست. اگر این بساط اوهام و وهم و خیال ما برچیده شود، می فهمیم که همه چیز در دست اوست. «بیدک لا بید غیرک، زیادتی و نقصی و نفعی و ضرّی، إن حَرَمتَنی فَمن ذالّذی یَرزقنی و إن خَذَلتَنی فَمن ذالّذی یَنصُرُنی»(2)

اجمال آیه «الا تعبدوا الا الله، إنّنی لکم منه نذیرٌ و بشیر»

پس اجمال این دعوتی که در قرآن شده است، اینست که مطلقاً از غیر خدای متعال نخواهید، غیر او را صدا نزنید. در عالم برای غیر خدا حساب و کتاب باز نکنید. هیچ احساس فقر و تعلق و وابستگی و قهراً خضوع و خشوع و دلدادگی نسبت به غیر خدای متعال پیدا نکنید. شاید این بیان اولیه این آیه است. غیر خدا را عبادت نکنید. مگر آنهایی که عبادت نفس می کنند، عبادت شیطان می کنند، چطور عبادت می کنند؟ بنابراین «أن لا تعبدوا الّا ...» یعنی مطلقاً به هیچ وجه از غیر خدا نخواهید، به غیر خدا تکیه نکنید. غیر خدا را دوست نداشته باشید، از غیر او نترسید، به غیر او امید نبندید. «إنّنی لکم منه نذیر و بشیر» من برای شما و به نفع شما انذار می کنم. و در این انذار، از طرف خودم حرف نمی زنم. همان اله شما، الله تبارک و تعالی به من مأموریت انذار داده است. انذار این است، می گویم غیر خدا را اله نگیرید. اگر اله گرفتید این پناهگاههایتان موجب عذاب و ناامنی شما می شود. کسیکه به پناهگاهی تکیه می کند، که پناهگاه خوبی نیست، آن پناهگاه و مأمنش، عامل عذابش می شود.

رضایت به زندگی دنیا و اطمینان به دنیا

«إنّ الّذین لا یرجونَ لقاءَنا وَ رَضوا بِالحیَوه الدنیا و اَطمَأَنّوا بِها»(یونس/7) آنهایی که امیدوار به لقاء ما نیستند. یعنی امیدشان این نیست که یک روزی با خدای خودشان ملاقات داشته باشند و امیدهای دیگری در دلشان هست، امید به اینکه ثروتمند بشوند، مقامی پیدا کنند و ...، یعنی همین اموری که در نفس انسان هست. اینها امیدهایی است که در دلشان موج می زند و برای این امیدها زنده اند و با این امیدها کار می کنند.

«یا أیها الانسانَ إنّک کادحٌ الی رَبّکَ کَدحاً فَمُلاقیه»(انشقاق/6) این رنج را رنج لقاء خدای متعال نمی بیند. رنج می برد که به لقاء چیز دیگری برسد. تلاش می کند برای اینکه به ملاقات مقامات و شئونی که ما برایش حساب و کتاب باز می کنیم، برسد.

آنهایی که این امید لقاء الله در دلشان زنده نشده است، با این امید زنده نیستند، طبیعتاً به حیات دنیا راضی هستند یعنی قانع هستند. دنیا را داشته باشند، برایشان کفایت می کند. هنوز خیلی تجربه های به دست نیامده در دنیا دارند. راضی هستند که به دنیا برسند. از دنیا بزرگتر نیستند. دنیا برایشان کم نیست. آنهایی که این دو خصوصیت در ایشان هست، طبیعتاً تکیه به دنیا می کنند و آرامش با دنیا دارند. یعنی اطمینانشان به دنیا است.

«وَ الَذینَ هم عَن آیاتِنا غافلون»، ما هم آیات خود را یک به یک می فرستیم، هشدار می دهیم که این دنیا نه تکیه گاه خوبی است، نه می شود به آن اطمینان کرد و نه می شود به آن قانع بود. اینها از آیات ما هم اعراض می کنند. دنبال دنیایشان هستند. آیات ما می آید و مرتب از آیات ما اعراض می کنند. به طور مثال به جوانیشان تکیه می کنند. جوانی را از ایشان می گیریم، تکیه گاه دیگری پیدا می کنند. به رفیق تکیه می کنند، این رفیق خیانت می کند، یک رفیق دیگر می گیرند. به شغل تکیه می کنند. این شغل را می گیریم، این بتکده را در سرشان خراب می کنیم، دوباره دنبال شغل دیگری می گردند. به سلامتی خودش تکیه می کند، مریضش می کنیم دوباره آنجا هم برای خودش پناهگاه دیگری درست می کند. این خیلی عجیب است. دائم از آیات ما اعراض می کنند.

حالت مرگ برای انسان موحد و انسان وابسته به دنیا

کسانی که در این دنیا با خدا زندگی می کنند و خدا را پیدا کردند، مرگ برایشان خیلی شیرین است. با یک بسم الله پایشان را آنطرف می گذارند و هیچ اتفاقی هم برایشان نمی افتد. آن چیزهایی را هم که هنگام مرگ از دست می دهند، هیچگاه به آنها تکیه نداشتند که الان نگران از دست دادنش باشند. در مرگ چیزی نیست، غیر اینکه رابطه ما با این عالم قطع می شود. مگر مومن با این عالم کاری داشته که حالا بگویند این عالم را از تو می گیریم؟ موحد در این عالم که زندگی می کرده، با ماه و خورشید و زمین و آسمان و دوست و همسر و رفیق و پول و امکانات و چیزهایی که اطراف انسان را گرفته است، اصلاً کاری نداشته که زمان مرگ بخواهند او را از آنها جدا کنند. در واقع اینطور می گوید که من کی به اینها گره خورده بودم که حالا بخواهم جدا شوم.

آنهایی که به دنیا وابسته هستند، خدای متعال در این دنیا، یک به یک، بتهایشان را می شکند که شاید به سوی خدای متعال برگردند و این توهم از ایشان برداشته شود. وقتی که از دنیا دست برنمی دارند، یکدفعه وقت مرگ، همه این بتکده ویران می شود. و انسان وقتی به خدای متعال رجوع می کند، خدای متعال می فرماید: «لَقَد جِئتُمونا فُرادی کَما خَلَقنا کُم اَوَّلَ مَرَّه»(انعام/94) اول تنها بودید، الان هم تنها به سوی ما باز گشتید. دیگر همه بتهایتان رفتند. لا اقل بعد از این، دل از آنها بکنید، موحد شوید. اینها که هیچ کاری برای شما نمی کردند، هیچوقت کاری نمی کردند. چون اگر واقعاً یک زمانی اینها کاری برای ما می کردند، کاره ای بودند، چرا آن زمان که ما محتاجشان بودیم، دست از سر ما برداشتند؟

سیر در برزخ و قیامت در دعای ابوحمزه

استاد عزیزی داشتیم، ذیل ابو حمزه یک تعبیر خیلی زیبایی داشتند. یک فرازی در دعای ابو حمزه هست. حضرت در سحر ماه رمضان ما را می برند در عالم موت و قبر و حشر. و این سیر حشر را به ما نشان می دهند. اینطور می گویند: (آنهم با بیان حضرت و سحر و آن تحول حال و ...) «أبکی لظلمه قبری، أبکی لضیق لحدی، أبکی لخروجی من قبری عریاناً ذلیلاً حاملاً ثقلی علی ظهری، أنظر مَرَّهً عن یمینی و أُخری عن شمالی، إذا الخلائق فی شأن من غیر شأنی، لکل امراء منهم یومئذٍ شأن یغنیه، وجوهٌ یومئذ مسفره»(3)

همه این سیر را که در سحر ماه رمضان می دهند، پایانش این جمله آخر است. این سیر باید چه ثمره ای داشته باشد؟ ثمره این سیر در قیامت، برای کسی که با امام سجاد(ع) در سحر ماه رمضان سیر می کند، در همان سحر ماه رمضان حاصل می شود. این سیری است که خداوند به ما می دهد. ابتدا ما را می برد در عالم برزخ، از همه بتهایمان جدا می کند و بعد از برزخ بیرون می آورد و وارد صحنه قیامت می کند. برای چه اینگونه ما را می چرخاند؟ به ما نشان می دهد که این تکیه گاههایتان هیچکدام به درد نمی خورند. اینهایی که شما به آنها تکیه می کنید، هیچکدام به فکر شما نیستند. ازلاً و ابداً فقط یک نفر به فکر شما بوده است. این را به ما نشان می دهد. خروجی این مسأله باید این باشد: «اَللهم لک الحمد علی ما نقّیت من الشرک»، خدایا تو را سپاس که قلب من را از شرک پاک کردی. باید خروجیش این باشد تا بفهمد که اینها هیچوقت برای ما کاری نمی کردند.

زمان پاک شدن انسانها از شرک، نسبت به ایمانشان

1- در دنیا : در دعای ابو حمزه داریم، «إرحم فی هذه الدنیا غربتی»، خدایا در این دنیا به غربت من رحم کن. مومن در همین دنیا هم غریب است. هرچه نگاه می کند می بیند هیچ کس با او کاری ندارد. همه دنبال کار خودشان هستند. فقط یک نفر و یک حقیقت است که به فکر ما است، آن هم خدای متعال است. این همه خاصیت خدایی اوست، «بسم الله الرحمن الرحیم»، رحمت اوست، محبت اوست. بقیه اصلاً کاری با ما ندارند. مومن در همین دنیا، در سحر ماه رمضان با امام سجاد(ع) سیر می کند و واقعاً وارد قبر می شود. «أبکی لظلمه قبری» واقعاً آن غربت را می بیند، سیرش را در حشر می بیند. و در همان سحر ماه رمضان از شرک منقا می شود. «اَللّهم لک الحمد علی ما نَقَّیتُ مِنَ الشرک قلبی»، این چیزی که ما باید به آن برسیم، همین است. این را انسان باید در این دنیا بفهمد، اگر نفهمید در قبر به او می فهمانند.

2- در قبر (برزخ) : انسان اگر در این دنیا بیدار نشد، وارد عالم برزخ که شد، در قبر باید محاسبه کند. بگوید که من اشتباهاً به اینها وابسته بودم، اینها نمی توانستند کاری برای من انجام بدهند. در دعای ابو حمزه، نکته لطیفی است: «وَ ارحَم فی ذلک البیت الجدید غربتی» خدایا من را در آن قبر که می بری، آنجا دیگر غربتم را می فهمم. یعنی می فهمم که تنهای تنهایم. «لَقَد جِئتُمونا فُرادا»، اینهایی که بهشون تکیه می کردم، هیچکدام با من در قبر نمی آیند. تنهای تنها، حتی این بدن انسان که دیگر نزدیکترین ابزار انسان است، همه رها می کنند، می مانی تنها. خوب وقتی انسان آنجا تنها شد، گویا انسان در قبر می تواند در این تنهایی بفهمد که آن کسی که اله تو بود، تو را اداره می کرد، با او سیر می کردی، فقط خدای متعال بود. بقیه ازلاً و ابداً با تو کاری نداشتند و ندارند و نخواهند داشت. این حرفی که الان به ما می گویند که هنگام مرگ، به مالت رجوع می کنی می گوید یک کفن، تمام شد. به اهلت رجوع می کنی، می گوید تا لب قبر، ما نمی توانیم تا عالم برزخ با تو بیائیم. عجز خودشان را اعلام می کنند. انسان این را در قبر که رفت، دیگر تجربه می کند. سرش که به سنگ لحد خورد، می فهمد که همه اینها بت بودند. اشتباهاً اینها را دوست می داشته، اشتباهاً خودش را به اینها وابسته کرده بود. این را انسان لااقل در قبر باید بفهمد. ولی به نظر می آید که اگر خداوند لطف نکند، در قبر هم اینگونه نیست. چرا که در فرازی از دعای ابو حمزه داریم: «وَ ارحم فی ذلک البیت الجدید غُربتی، حتّی لا أستأنِس بغیری»، خدایا به من محبت کن که لااقل در قبر با غیر تو مأنوس نشوم. گویا ما وقتی در قبر هم رفتیم، آن بتهایمان می شکند، در آنجا برای خودمان یک بتکده درست می کنیم. اگر خدا رحم نکند، در همان عالم برزخ برای خودمان رفیق درست می کنیم.

3- روز قیامت (حشر) : این موضوع را انسان یک موقع در قبر می فهمد. ولی بعضی در قبر هم نمی فهمند و وقتی روز قیامت به پا شد می فهمند. می بیند همه آن کسانی که برایشان کار کردی، سر پا هستند و هیچ کس تو را اجابت نمی کند. «یَفِرُّ المرء مِن أَخیه و أُمِّهِ و أبیه»(عبس/34) و می فهمی که از اول هم اینها اجابت نمی کردند. آن روزی هم که اینها سلام شما را علیک می گفتند، اگر اینها علیک گو بودند، الان هم باید علیک بگویند. اگر این مال برای من کاری می کرد، باید در قبر هم به من کمک کند. پس اوهام بوده. خیال می کردم مال من دارد من را اداره می کند. رفیق و پدر و مادر و ... هم همینطور. بعضی ها در برزخ این را می فهمند، بعضی ها در قیامت می فهمند و از شرک منقا می شوند. «اللهم لک الحمد علی ما نَقَّیتَ مِنَ الشّرک قلبی».

4- جهنّم : اگر در حشر هم نفهمید، او را وارد جهنم می کنند. آنجا عده ای می فهمند ولی عده ای آنجا هم نمی فهمند. وقتی تکیه گاهشان جهنم شد و این جهنم را مشاهده کردند، باز هم نمی فهمند که این تکیه گاه بدی است.

جهنم، عاقبت تکیه به دنیا

تعبیر قرآن اینست، می فرماید اینهایی که امیدشان به لقاء ما نیست، در این دنیا برای لقاء ما کار نمی کنند و دنبال مقاصد دیگر هستند و طبیعتاً راضی به همین دنیا و مطمئن به دنیا هستند، پشت سر هم به ایشان هشدار می دهیم که این دنیا به درد نمی خورد. مدام برای خودشان تکیه گاه می گیرند و ما مدام تکیه گاهشان را می شکنیم. دوباره تکیه گاه دیگری برای خودشان درست می کنند، «اولئک مأویهُمُ النّار»(یونس/8) اینها پناه گاهشان آتش است. این ناری که تکیه گاهشان است، یک وقت انسان در همین دنیا می فهمد، یک وقت وارد جهنم که شد، آنجا نشانش می دهند. می گویند اینها تکیه گاههایت هستند. اینکه داری می سوزی، آتشت، جهنمت، تکیه گاههایت است. این معنای انذار است. «أن لا تعبدوا إلّا الله، إنّنی لکم منه نذیر و بشیر»، من دارم انذارتان می کنم این آلهه ای که برای خودتان گرفتید، آتشتان است، جهنمتان است. قرآن حاصل این حقیقت است. اگر کسی به حقیقت نور قرآن رسید، این حقیقت را می چشد که اگر غیر خدا را اله گرفت، سجده کرد، صدا زد، دوست داشت، دل بست، اینها می شود آتش او. این تکیه گاهها، تکیه گاه نیست، اینها جهنم است، «اولئک مأویهُمُ النّار بِما کانوا یکسبون». این انذار است.

شبیه این انذار در سوره ذاریات هم هست. در سوره ذاریات خدای متعال همین انذار را به بیان دیگری بیان می کند. داستان اقوام و دنیا پرستی ها و عقوبتهایشان را ذکر می کند و بعد به امت حضرت خطاب می کند: «فَفِّروا إلی الله، إنّی لکم منه نذیرٌ مبین» شما دیگر فرار کنید. ببینید آنها چگونه پناهگاهها و بتهایشان، محل عذاب و جهنمشان شد. شما از این پناهگاهها فرار کنید. بعد «فَفِّروا» را در آیه بعد تفسیر می کند: «وَ لا تَجعَلُوا مَعَ اللهِ إلها آخَر»، فرار کنید یعنی همین. تعبیر علامه بزرگوار طباطبایی این است، می فرماید: آیه دوم، مفسر آیه اول است. در آیه اول، خدای متعال می فرماید: «فَفّروا إلی الله» ببینید سرنوشت اقوام گذشته را، ببینید آلهه هاشان چه بر سرشان آوردند! چیزها و کسانی که به آنها دل می بستند و تکیه می کردند، عذابشان شد. شما دیگر این کار را نکنید. «فَفّروا إلی الله»، از چه کسی فرار کنند؟ پناه گاه خداوند است و آنها هم عامل رنج و عذاب هستند. باید از رنج به رحمت فرار کرد. یعنی از آن عذاب به رحمت فرار کنید. این عذابی که من باید فرار کنم از چیست؟ از گناهم، از خودم. «و لا تجعلوا مع الله الهً آخر»، با الله تبارک و تعالی، إله قرار ندهید. از آلهه تان به سوی الله تبارک و تعالی فرار کنید. این آلهه ای که اخذ کردید، اینها رنج شما هستند، عذاب شما هستند. از آنها فرار کنید. همین پولی که به آن دل بستی، از او می خواهی، این می شود جهنمت. اگر از پول کمک خواستی این اوهام است، پولی که در کار نیست. این وسیله رحمت اوست. اگر خیال کردی خودش کاره ای است و به آن دل بسته شدی، این می شود جهنم انسان.

ریشه اصلی توحید و بت پرستی

بتکده را شیاطین انس و جن بر پا می کنند. اولیاء طاغوت به پا می کنند. این دستور به فراری که ذکر شد می گوید: از ولایت اولیاء طاغوت فرار کنید به ولایت نبی اکرم(ص). «إنی لکم منه نذیر مبین»، بیایید در دامن این منذر. آنها شما را به بتها دعوت می کنند. از آنها فرار کنید. آنها شما را به خودشان دعوت می کنند. ریشه اصلی توحید نبی اکرم(ص) هستند. «بنا عبد الله، بنا عرف الله»(4) ریشه اصلی بت پرستی، اولیاء طاغوت هستند. از ولایت آنها فرار کنید. «فَفّروا»، لبش همین است. حال در قدم اول می فرماید از آلهه تان فرار کنید. این بتکده ای که برای خودتان درست کرده اید، این جهنم شماست. از اینها فرار کنید. از عالم خیال و اوهامتان نجات پیدا کنید. من انذارتان می کنم. از این بتکده بیرون بیایید. به سمت خدای متعال بروید. این سه آیه خیلی به هم نزدیک هستند: «أن لا تعبدوا الّا الله، اننی لکم منه نذیر و بشیر»، «ففّروا إلی الله، انی لکم منه نذیر مبین» ،«و لا تجعلوا مع الله الها آخر، انی لکم منه نذیر مبین». اله برای خودتان درست نکنید، الهی در عالم نیست. دچار اوهام و خیالات نشوید و برای خودتان اله بگیرید.

شرک، ریشه رنج ها و اضطرابها

همه این سختی هایی که خدای متعال در عالم به ما می دهد، برای این است که از این آلهه جدا شویم. «إنّک کادح إلی رَبّک کدحاً فملاقیه». لذا اگر کسی در قدم اول، خدای متعال را یافته بود و از آلهه فارغ بود، او رنجی در عالم ندارد. همه عالم برایش لذت است. به یک معنا اصلاً رنجی نیست. رنج به خاطر شرک ماست. اضطراب به خاطر شرک ما است. و الّا زمین می لرزد. خوب بلرزد ، مگر تا به حال زمین من را نگه می داشت؟ در قیامت زمین طوری می لرزد که کوه ها پنبه می شوند. سختی های قیامت، فزع اکبر است. خوب باشد، مگر تا به حال زمین ما را نگه می داشته؟ مگر تا به حال زمین پناهگاه ما بوده است؟ خوب بلرزد، هرچه می خواهد بلرزد. خوب چه کسی می تواند این حرف را بزند؟ کسی که به زمین تکیه نکرده است. کسی که تکیه بر زمین کرد، خوب طبیعی است، وقتی زمین لرزید، می ترسد. چرا نترسد؟ کسی که خیال می کند این عوالم ما را نگاه می دارند، خوب رعد و برق می شود، می ترسد. مگر می تواند نترسد؟

ولی اگر کسی پناهگاهش خدای متعال باشد، «وَ هُم مِن فَزَعِ یَومئذٍ آمِنون»(نمل/89) از فزع قیامت هم در امان است. این فرار، فرار از اوهام و خیالات و آلهه ای است که ما برای خودمان درست کرده ایم. همه دعوت انبیاء همین یک کلمه است: «أن لا تعبدوا إلا الله». بعد این تفصیل پیدا می کند. دیگر نماز باید خواند، روزه باید گرفت و ... . اینها تفصیل همان یک کلمه است که می شود یک طریقت وسیع.

افراد مورد خطاب آیات قرآن

خیلی وقتها ما به این آیات که می رسیم، سرمان را زیر می اندازیم و می گوییم الحمد الله ما از اینها فارغ هستیم. وقتی مخاطب این آیه قرار می گیریم: «إن الذین لا یرجون لقاءنا ...»، می گوییم منظور آیه که ما نیستیم، چون ما می دانیم قیامتی هست. و همینطور در آیه «لا تعبدوا إلی الله ...»، می گوییم ما که غیر خدا را نمی پرستیم. مگر ما بت پرستیم. خودمان را فارغ می بینیم.

در حالیکه مخاطب این آیات ما هستیم. الحمد الله ما ذیل نور نبی اکرم(ص) به اندازه ای که این خورشید بر وجودمان تابیده، از خیلی شرک ها نجات پیدا کردیم. بت پرست نیستیم که بتی را بپرستیم. ولی خالص هم نشدیم. و همین رگه های ناخالصی مانع لقاء الله است. مانع امنیت است. مانع آرامش انسان است. طبق آیه که فرمود: «فمن کانَ یرجوا لقاء ربّه، فلیعمل عملاً صالحا و لا یُشرک بعباده ربّه احدا»(کهف/110) اگر دنبال لقاء پروردگارتان هستید، هم اهل عمل صالح باشید، هم اینکه شرک در عبادت نداشته باشید. فرمود این شرک، همان شرک مغفور است. همین رگه های ناخالصی وجود انسان است. شرکی است که خدا می بخشد ولی مانع لقاء الله می شود. که گاهی تشخیصش از مورچه سیاه در شب تاریک بر سنگ سیاه، دشوارتر است. فرمود همین مانع لقاء الله می شود. این شرک نمی گذارد شما به لقاء الله برسید. بین شما و خدای متعال حائل می شود. «فَفّروا إلی الله، إنی لکم منه نذیر مبین»، این فرار می شود فرار به سوی نبی اکرم(ص)، به سوی اهل بیت(ع). «ففّروا الی الله» یعنی «ففّروا الی خلیفه الله»

پی نوشت ها:

(1) بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج 91، ص: 110 – مناجات مسجد کوفه امیرالمومنین(ع)

(2) إقبال الأعمال (ط - القدیمه)، ج 2، ص: 686 – مناجات شعبانیه

(3) مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج 2، ص: 591 – دعای ابوحمزه ثمالی

(4) الکافی (ط - الإسلامیه)، ج 1، ص: 145

 



×

متنی که در زیر آمده گزارش تفصیلی جلسه چهارم سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در دهه سوم محرم سال 92 می باشد که در تاریخ 7 آذرماه در «بیت المجتبی» واقع در منطقه باجک شهر مقدس قم برگزار شده است. در این بحث ایشان، تعابیر دیگری از «لا تعبدوا ...» مطرح شد و این نکته اشاره شد که ما نباید خودمان را فارغ از هشدارهای قرآن بدانیم. در واقع ما هم مخاطب این آیات هستیم. در ادامه استاد این نکته را اشاره کردند که جای شگفتی است که این پیغمبر که می شود با او تا قرب الهی رفت، توحید را برای ما آورده و ما همچنان در بتکده هایمان زندگی می کنیم. ایشان با اشاره به آیه نور بیان کردند که تنها راه اخلاص اینست که وارد بیوت نبی اکرم(ص) شویم، که در اینصورت «صبغه الله» پیدا می کنیم، که همان ولایت است. در ادامه با استناد به آیه قرآن، فرمودند ما نباید چشممان به دنبال زرق و برقهایی که دست کفار است، باشد. و این در حالی است که ما اصلا احتیاجی به تمدن مادی کفار نداریم. آنها تمدن شیطانی درست کرده اند و ما را هم گرفتار کردند. اینها همه شرک خفی است. و تنها وادی ایمن وادی ولایت امیرالمؤمنین(ع) است. 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، و صل الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین. «بسم الله الرحمن الرحیم، الر کتابٌ أحکمت آیاتُهُ، ثُمَّ فصّلت من لدن حکیم خبیر(1) اَلّا تعبدوا الّا الله إننی لکم منه نذیر و بشیر(2) وَ أن استَغفروا ربکم ثم توبوا الیه، یمتّعکم متاعاً حسنا الی اجلٍ مسمّی وَ یُوتِ کُلَّ ذی فضلٍ فضلَه وَ اِن تولَّوا فَإِنّی أَخاف علیکم عذابَ یومٍ کبیر(3) إِلىَ اللَّهِ مَرْجِعُکمُ وَ هُوَ عَلىَ کلُ شىَ ءٍ قَدِیرٌ(4)»

متاع حسنه، نتیجه استغفار وتوبه

تمام حقایق وحی الهی در توحید خلاصه می شود و ما بقی تفصیل این حقیقت است. آن توحیدی که انبیاء ما را به آن دعوت می کردند، این است که: «ألا تعبدوا الّا الله، إننی لکم منه نذیر و بشیر»، شما را انذار می کنم که غیر خدای متعال را نپرستید. و اگر مبتلای به شرک هستید. دو کار انجام دهید: 1- «استغفروا ربکم»، از عبادت غیر استغفار کنید. 2- و بعد «توبوا إلیه»، به خدای متعال رجوع کنید. که اگر این کار را کنید، در دنیا هم متمتع می شوید. «یمتعکم متاعاً حسنا»، نگران نباشید که اگر الان از این بت ها فاصله گرفتید، تنها می مانید و امکاناتتان از دست می رود. این طور نیست. آنچه که شما از این آلهه و بت هایی که شریک خدا قرار داده اید، دنبال می کنید، اگر رو به خدا آورید، خدای متعال شما را در همین دنیا متمتع می کند. دست خالی برنمی گردید. متاعی هم که می دهد، متاع حسنه است.

تعابیر دیگری از«لا تعبدوا الّا الله» در قرآن

قرآن فراز «لا تعبدوا الاّ الله» را با تعابیر مختلف بیان کرده است. گاهی تعبیر این است: «قل إنّما أنا بشرٌ مثلکم یوحی إلَیَّ، أنّما إلهکم إلهٌ واحد»، پیغمبر ما، به این مردم بگو من در قالب بشر آفریده شدم، با این تفاوت که به من وحی می شود. آن هم وحی با عظمت، که این وحی نبی اکرم(ص) در قرآن و روایات توضیح داده شده است. فرمود وحی من همین است: اله شما اله واحد است. برای خودتان اله دست و پا نکنید. یک اله بیشتر نیست.

گاهی هم تعبیر این است: «ففّروا إلی الله»(ذاریات/50) از آن آلهه خودتان به سمت الله تبارک و تعالی فرار کنید. «إنّی لکم منه نذیر مبین، و لا تجعلوا مع الله الها آخر، إنی لکم منه نذیر مبین»، با الله تبارک و تعالی، اله دیگری اخذ نکنید. من به شما هشدار می دهم، گرفتار می شوید، معذب می شوید، همه عذاب و رنج در همین یک کلمه است که انسان رو به غیر خدا می آورد و غیر خدا را اله می گیرد. به تعبیر قرآن غیر خدا را می پرستد. راه نجات چیست؟ راه نجات اینست که انسان باید از اله خودش به سمت خدای متعال فرار کند.

غفلت از مقام و عظمت پیغمبر(ص)

نکته مهمی که جزء غفلت های ما انسان هاست، اینست که آن پیغمبری که می شود با او تا قرب الهی بروی، این پیغمبری که می شود با او همه حجب را خرق کنی و بشکافی، فقط این بدنی که ما می بینیم نیست. نه اینکه این بدن محترم نیست، این بدن هم فوق العاده است. پیغمبر(ص) جسمشان هم فوق العاده است. ولی فقط این بدن نیست. آن کسی که حجاب ها را شکافته و بعد به سمت عالم دنیا آمده است، این پیغمبر است. آن امامی که ما به دنبالش می رویم کسی است که زیارت جامعه را در حقش می خوانیم و آن، بخشی از وصف آن امام است. به اندازه ای که انسان امام را می شناسد، می تواند با او راه خدا را برود.

آیا مخاطب چنین آیاتی ما هستیم؟

سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که مگر مخاطب این آیات ما هستیم؟ مگر ما غیر خدا را عبادت می کنیم که توبه کنیم و رو به خدا بیاوریم؟ این آیه که مربوط به ما نیست، مربوط به مشرکین و بت پرست هاست. پاسخ این است، ما به اندازه ای که تحت انوار ولایت نبی اکرم(ص) قرار گرفته ایم، به اندازه ای که آن نور به قلب ما رسیده است، به همان اندازه خدا پرست شده ایم. اگر از همه ما سوال کنند که این امکانات اطراف شما چه کاره اند؟ همه می گوییم اگر اراده الهی نباشد، اینها هیچ کاره اند. همه ما این را می دانیم. بنابراین به یک معنا ما اینها را اله خود نمی دانیم، الحمد الله. که این هم ساده به دست نیامده است. پرتو نبی اکرم(ص) است که به قلب ما تابیده است. «بِنا عُبِدَ الله، بِنا عُرِفَ الله»، هر کجا توحید و اخلاصی هست، شعاع نور نبی اکرم(ص) است. حتی اگر انبیاء، نورانی به نور توحید هستند، از وجود مقدس نبی اکرم(ص) است. حتی بیوت ایشان هم که نورانی است، شعاع و پرتو نور نبی اکرم(ص) است.

توضیح «لا تعبدوا الّا الله» با استناد به فراز «الله نور السموات و الارض»

معنای «لا تعبدوا» در آیه نور به خوبی توضیح داده شده است. فرمود نور سماواتیها و زمینی ها خداست. به تعبیر وجود مقدس علی بن موسی الرضا(ع): «هُدی مَن فی السموات و هُدی مَن فی الارض»، سماواتیها و زمینیها با نور الهی هدایت می شوند. در سحر، در دعای ابو حمزه خوانده اید: «بک عَرَفتک و أنت دَلَلتَنی علیک و دَعَوتَنی إلیک»(1) من تو را با تو شناختم، تو مرا به سوی خودت دعوت کردی، تو مرا به سوی خودت دلالت کردی.

اگر انبیاء «داعیاً الی الله» هستند، همه از اوست. اگر وجود مقدس نبی اکرم(ص) ما را به سوی خدا دعوت می کند، «داعیاً الی الله باذنه و سراجاً منیراً»(احزاب/46) چون باذن الله، داعی الی الله است و واقعاً چراغ روشن کننده عالم است. این همان «الله نور السموات و الارض» است. نکته دیگر این که کسی در عرض خدای متعال نمی تواند هدایت کند. حضرت اگر داعی است، در واقع «داعی الله» است. همین طور سید الشهدا(ع). سید الشهدا ارواحنا فداه، اگر دعوت می کنند و وجودشان، عبادتشان، عاشورایشان همه دعوت است، همه این دعوت ها الی الله است. به خود که دعوت نمی کنند. به دنیا که دعوت نمی کنند. در سوره مبارکه یوسف این طور آمده: «قل هذه سبیلی، أدعوا إلی الله علی بصیره أنا و مَنِ اتَّبَعَنی»(یوسف/108) به مردم بگو این راه من است، فقط به سمت خدا دعوت می کنم. نه فقط من، آنهایی هم که دنبال من قدم برمی دارند که ائمه(ع) هستند، آنها هم فقط دعوت الی الله می کنند. این دلالت، دلالت خدا هست.

خدای متعال وقتی می خواهد دلالت کند، از طریق اهل بیت(ع) دلالت می کند و این عظمت اهل بیت(ع) است. که خیلی مقام مهمی است. مهمترین مقام، همین است. که خدای متعال به پیغمبر(ص) می فرماید: «وَ ما رَمَیتَ اِذ رَمَیت و لکنّ الله رَمی»(انفال/17) پیغمبر ما، آنوقت که شما سنگریزه ها را به سمت دشمن پرت می کردی، شما نبودی. خیلی تعبیر عجیبی است. خیلی مقام عجیبی است. این فقط در آن کار خاص پیغمبر(ص) نیست. این پیغمبر(ص) هر کاری می کند، همین است. «ما یَنطِقُ عَنِ الهوی»(نجم/3) نطقش هم همین است. خوردن و خوابیدن و همه کارهایش الهی است. بنابراین اگر داعی است، داعی الی الله است. اگر چراغ است، چراغ هدایت الهی است. «الله نور السموات و الارض، مَثَلُ نوره کمشکوه»(نور/35) یعنی همه هدایتها از خدا است ولی مَثَل نور خدا این پیغمبر(ص) است. همه نور الهی که کائنات را روشن کرده است، این وجود مقدس است.

«مَثَلُ نوره کمشکوه و ...»، در آیه نور این مَثَل را توضیح می دهد. که مثل چراغدان است. در این چراغدان یک چراغ روشن است. این چراغ یک حباب محافظ دارد. از یک درخت زیتون تغذیه می کند تا می رسد به «نورٌ عَلی نور». چراغهایی که در پرتو نبی اکرم(ص) روشن می شوند، «نورٌ علی نور» است. فرمود: «إمامٌ بعد إمام مِن وُلدِ فاطمه»(2) هر امامی چراغی است بر فراز چراغ. «یهدی الله لنوره من یشاء»، خدای متعال کسانی را که مشیتش تعلق بگیرد به این نور هدایت می کند. جریان دعوت الهی در این آیه توضیح داده شده است.

بعد می فرماید این نور در یک خانه هایی است، که اجازه رفعت و ذکر در این خانه ها است. این را تکرار کردم، جهت عرض این نکته، در این خانه ها اجازه ذکر و رفعت و حضور در محضر خدا و توحید و عبادت خدا هست. و در غیر این خانه ها، نماز و روزه هم، ذکر الله نیست. ولی اگر کسی در این خانه آمد، خوابش هم ذکر الله است. اینست که فرمود: «فی بیوتٍ أذنَ اللهُ أن تُرفَعَ و یُذکَرَ فیها اسمُهُ، یُسَبِّحُ لَهُ فیها بالغُدُوِّ وَ الأصال»(نور/36) و کسانی که وارد این بیوت می شوند، صبح و شام او را تسبیح می کنند.

«رِجالٌ لا تُلهیهِم تِجارهٌ وَ لا بَیعٌ عَن ذِکرِ اللهِ و اِقامِ الصّلوهِ و ایتآءِ الزَّکوهِ، یَخافونَ یوماً تَتَقَلَّبُ فیهِ القُلوبُ وَ الابصارُ»(نور/37)، هر کسی در این خانه آمد، اینطور می شود. البته اصل این رجال، ائمه(ع) هستند. ولی مومن هم در درجه بعد اینگونه است. که هیچ تجارتی او را غافل نمی کند. مشغول خوردن هم که هست، رویش به خدا است. این خوردن موجب نمی شود، رویش از خدا به طرف سفره برگردد. وقتی هم تجارت می کند، رویش از قبله به سمت تجارتخانه برنمی گردد. فرمود تجارت می کند و از ذکر غافل نمی شود، نه اینکه تجارت نمی کند و برای اینکه ذاکر باشد، فقط خلوت درست می کند. نه، دائم در تلاش است، ولی تلاشش هم عن ذکر الله است. چون فی بیوت هستند. کسیکه وارد بیوت می شود و نور نبی اکرم(ص) بر وجودش می تابد، اگر به نور الهی روشن شد، صبغه الله پیدا می کند. «وَ مَن أحسنُ من الله صبغه»(بقره/138) فرمود این صبغه الله، ولایت است.

شیعه، شعاعی از امیرالمؤمنین(ع)

کسی که تحت ولایت امیرالمومنین(ع) قرار گرفت و انوار وجود مقدس نبی اکرم(ص) و اهل بیتش به او تابید و او را روشن کرد، این آدم خودش می شود چراغ. این آدم همه وجودش روشن است. در تاریکی و شرک نیست. اصلاً غیر خدا را نمی بیند، برای غیر خدا حساب باز نمی کند. فرمود مومن وقتی پرتو نور ایمان در قلبش پیدا می شود، که ولایت امیرالمومنین(ع) که همان ایمان است، شعاع امیرالمومنین(ع) در وجودش بیاید. «إنَّ روح المومن اَشَدُّ إتّصالاً بِروح الله من شعاع الشمس بالشمس»(3) روح مومن اتصالش به روح الهی که امیرالمؤمنین(ع) هستند، از اتصال شعاع خورشید به خورشید شدیدتر است. وقتی اینطور شد شعاع امام می شود. که در روایت آمده که اصلاً شیعه یعنی کسی که همه وجودش، سرّش، روحش، حتی جسمش شعاع امام می شود. «شیعَتنا خلقِوا مِن فاضِلِ طینَتِنا»(4) وقتی اینطور شد، خودش شد یک پرتوی از این خورشید، از این مَثَل الهی، از این مشکوه الهی، آنوقت قلبش می شود چراغدان.

الان یک پرتوی از خورشید در این خانه هست و این خانه روشن است. خود خورشید هم که در این خانه نیست. و هر کس هم وارد خانه می شود، روشن است. چون خورشید طلوع کرده است و پرتوی از خورشید در این خانه هست. مومن اینگونه می شود. یک پرتوی از امیرالمومنین(ع) در وجود انسان می آید، می شود مومن. چون کلمه ایمان، امیرالمومنین(ع) است. «حَبِّبَ إلیکم الایمان و زَیَّنهُ فی قلوبکم»(حجرات/7) خدای متعال ایمان را محبوب شما قرار داده، و در قلبهایتان تزئین کرده است. ایمان یعنی امیرالمومنین(ع) ، یعنی وجود مقدس رسول الله(ص). اگر کسی وارد این خانه ها شد و پرتو این خانه ها به او تابید، خودش می شود نورانی، می شود چراغ. وقتی اینطور شد، دیگر هیچ تجارتی او را غافل نمی کند، همیشه مشغول بالله است. می شود: « الَّذینَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ دائِمُون»(معارج/23) می شود: «لا تعبدوا إلا الله»، غیر خدا را نمی پرستد. ما به اندازه ای به اخلاص در بندگی و اخلاص در توحید راه پیدا می کنیم که وارد این خانه ها شویم. اگر یک پایمان در خانه امیرالمومنین(ع) بود و یک پایمان در خانه معاویه، به همان اندازه، مشرک هستیم. اگر یک رگه های پنهانی از ته دلمان آنجا بود، کار مشکل می شود. نمی شود بگویی من اینطور نیستم. صفوان جمال، شترش را به هارون کرایه داد. حضرت فرمودند تو که شترت را به هارون الرشید کرایه می دهی، دلت نمی خواهد، زنده بماند و پول تو را بدهد؟ گفت چرا آقا. حضرت فرمود: به همین اندازه شریک می شوی.

تعلق نسبت به تمدن مادی کفار

تمدن مادی کفار در جهان که علناً خدا را انکار می کنند، با صدای بلند می گویند بندگی نباید در زندگی اجتماعی وارد شود، پنهان هم نمی کنند. تمدن شیطانی درست کردند و ما را گرفتار کردند، آیا ما دلمان به دنبال تمدن آنها نیست؟ دنبال کارخانه و ماشین و متاعشان نیستیم؟ یعنی مردم دو قرن قبل، مسلمانهای دو قرن قبل که در همین قم زندگی می کردند، شرایط زندگیشان با الان یکی است؟ ما مثل آنها آزاد هستیم یا همه گرفتار این تعلقاتی هستیم که کفار برایمان ایجاد کرده اند؟ این شرک بالله است و لو خفی. شرک در ولایت و شرک در توحید است. آمریکایی که منکر خدا است، کسی که پرچم جنگ با اسلام را در عالم بلند کرده است، صریحاً هم می گوید و اصلاً شوخی ندارد، با صدای بلند می گوید که با اسلام دارد می جنگد، این کفار که محارب با اسلام هستند، آیا ما دلمان نمی خواهد که اینها سر پا بمانند تا این زندگی ما برقرار باشد؟ حالا نماز هم می خوانیم. مگر آمریکا می گوید نماز نخوان؟ مگر در آمریکا مسجدها بسته است؟ مگر معاویه و یزید مسجدها را می بستند؟ ولی زیر ولایت یزید بودن به اندازه یک رگه پنهانی در وجود انسان، انسان را جهنمی می کند. وقتی بنا شد بر قوم لوط عذاب نازل شود، خداوند به حضرت لوط فرمود: از این شهر بیرون بروید. «وَ لا یَلتَفِت مِنکُم اَحَد»(هود/81) اصلاً التفاتی به پشت سرتان نداشته باشید. مالتان، ثروتتان، حتی اگر برادرتان مانده، نه اینکه نگاه نکنید، اصلاً التفات نکنید. وجودتان را بکنید و بروید. چون اگر التفات کنید این عذاب شما را هم می گیرد. آن زمان، معاویه بیت المال را جمع کرده بود و اشرافیت بود. مردم شام می گفتند خیلی وضع خوب است، می رویم آنجا یک سبیلی چرب می کنیم، نمازمان را هم می خوانیم، روزه هم می گیریم! یزید که نمی گوید نماز نخوان. واقعاً اگر کسی زیر چتر آنها می رفت، دیگر می شد به او گفت مسلمان؟! خدا رحمت کند، استادی داشتیم، اینطور می گفتند که کسانی که می توانند زیر چتر کفار زندگی کنند و در فلان کشور و فلان کشور باشند و سرشان را بالا بگیرند و بگویند ما شیعه هستیم، آیا بویی از تشیع برده اند؟ چطور می شود انسان شیعه امیرالمومنین(ع) باشد و بگوید این تمدن چیز بدی نیست. خوب اینطور می شود که انسان زیر بلیط کفار می رود. مگر ولایت کفار چگونه بر انسان واقع می شود؟ این تعلقات ما هست که ما را اسیر آنها می کند.

تنها راه رسیدن به اخلاص در بندگی

رسیدن به اخلاص در بندگی یک راه بیشتر ندارد. و آن اینست که انسان با همه وجود وارد این بیوت شود. به طوریکه همه وجودش نورانی به نور امیرالمومنین(ع) شود. « الْمُؤْمِنُ یَتَقَلَّبُ فِی خَمْسَهٍ مِنَ النُّورِ مَدْخَلُهُ نُورٌ وَ مَخْرَجُهُ نُورٌ وَ عِلْمُهُ نُورٌ وَ کَلَامُهُ نُورٌ وَ مَنْظَرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ إِلَى النُّورِ»(5) مومن همه وجودش نورانی است، ورودش، خروجش، علمش، حرف زدنش، راهش، یعنی شعاع امیرالمومنین(ع) او را گرفته است. نور است، یعنی در شعاع امیر المومنین(ع) حرکت می کند، از خودش چیزی ندارد. همینطور که امیرالمومنین(ع) چیزی از خودش ندارد. نور الله است. نورانی به نور نبی اکرم(ص) و نور الهی است. همینطور که وجود مقدس رسول خاتم(ص)، مَثَل نور الهی است، مومن هم باید مَثَل نور نبی اکرم(ص) بشود. البته به اندازه خودش.

همه انوار هدایت الهی، در وجود نبی اکرم(ص) مجسم و ممثل است. هیچ پیغمبری به خدا نمی رسد، مگر از این راه. این از مسلّمات معارف اهل بیت(ع) است. حتی ابراهیم خلیل اگر از راه این پیغمبر نمی آمد، رجمش می کردند. هیچ تردیدی در این امر نیست. « وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماما»(بقره/124) فرمود حضرت ابراهیم امام شد، چون خدای متعال او را به کلماتی امتحان کرد و حضرت تا آخر ایستاد. سوال کردند که این کلمات یعنی چه؟ فرمود: همان کلماتی که حضرت آدم وقتی می خواست توبه کند، به آن کلمات رجوع کرد. «فَتَلَقّی آدم من ربّی کلمات فتاب علیه»(بقره/37) کلمات یعنی چه؟ یعنی خداوند متعال ولایت خمسه طیبه راعرضه کرد، حضرت آدم تلقی کرد و خدای متعال توبه اش را قبول کرد. حضرت ابراهیم تمام کرد، یعنی چه؟ یعنی عهد خدا را فهمید. تا امام زمان (عج) همه را قبول کرد و امام شد. یعنی ابراهیم خلیل هم اگر امام شده، اینطور امام شده است.

وسعت «قرآن و معرفه الله»

وجود مقدس نبی اکرم(ص)، مَثَل نور خداست. و هر کس دیگری در وادی توحید است، ذیل نبی اکرم(ص) است. خانه اش هم خانه نبی اکرم(ص) است. لذا ائمه(ع) هم بیوتشان، بیوت نبی اکرم(ص) است. مومن وقتی وارد این بیوت می شود، درسش، بازارش، کتابش و ... همه حضور حضرت حق و توحید است. اینست که می فرماید، من انذارتان می کنم که اگر از وادی توحید خارج شوید، معذب می شوید. غیر خدا توهم است، عذاب است، رنج است. راه خیلی طولانی تر از چیزی است که ما فکر می کنیم. این قرآن و معرفه الله خیلی از این رنگین تر، عمیق تر و وسیع تر است. توحیدی که نبی اکرم(ص) آورده اند خیلی از این بالاتر است. و این خیلی شگفتی است که این پیغمبر(ص) این توحید را آورده و ما همچنان در بتکده های خودمان زندگی می کنیم. ممکن است کسی بگوید ما که اینطور نیستیم، ولی من که خودم را ارزیابی می کنم، می بینم خیلی گرفتاریم. الحمد الله یک پرتوی از حضرت در ما هست، ولی همه وجود ما نورانی به نور نبی اکرم(ص) با همه شعاعش نشده است.

حضرت در حدیث عقل و جهل فرمودند: باید همه صفات نورانی نبی اکرم(ص) در شما ظاهر شود، باید این خورشید با همه اشعه اش بر شما بتابد، باید 75 صفت نورانی حضرت را داشته باشیم و از همه 75 صفت شیطان و اولیاء طاغوت بیرون برویم. وقت با همه قوا آمدیم، همه وجود هدایت می شود. وقتی با همه قوا آمدیم در خانه امیرالمومنین(ع)، این خانه ای است که نور الله و رفعت در آن است. مثل کسیکه سوار هواپیما می شود. هواپیما که بالا رفت او هم بالا می رود. در صورتیکه کاری نمی کند و فقط در هواپیما نشسته است، ولی پرواز می کند. «بنا عبد الله» یعنی شما دستتان را در دست ما بگذارید، ما شما را می بریم. شما فقط ولایت ما را قبول کنید. اگر تمام قوا و وجود انسان، ظاهر و باطن و سرش را شکافتی و دیدی جز نبی اکرم(ص) و اهل بیتش چیزی نیست، حضرت هم با همه وجود به شما توجه می کند. همه قوا و صفات حضرت به اندازه خودمان در ما ظهور پیدا می کند. این نور خورشیدی که در خانه من می تابد که همه خورشید نیست. همسایه هم خورشید دارد. همسایه دیگر هم دارد. از ما هم کم نمی کنند، تا به دیگری بدهند. این نور خیلی عظیم است. وجود مقدس نبی اکرم(ص) که مَثَل نور خداست بر خانه همه انبیا و اولیا تابیده و از کسی هم کم نگذاشته است تا به دیگری بتابد.

 چگونگی رسیدن به مقام محبوبیت خداوند

«قُل إن کنتم تحبّون الله فاتّبعونی یُحبِبکُمُ الله»(آل عمران/31) اگر تبع من بشوید، من شما را تا جایی می برم که خدا شما را دوست بدارد. وجودتان ، چشمتان، گوشتان، قلبتان، زبانتان، سرّتان همه بشود تبع. این پیغمبر حبیب الله است، در وادی محبت پیش می رود، شما را هم به تبع سیر می دهد و بعد خدا شما را دوست می دارد. به مقام محبوبیت خدا می رسید. به شرط اینکه تبع نبی اکرم(ص) بشوید. اگر کسی تبع نبی اکرم(ص) و امیرالمومنین(ع) شد، تا مقام رضوان می رود. «بکم یُسلَکُ الی الرّضوان»(6) تا مقامی می رود که خدا از او راضی می شود، خدا بنده را دوست می دارد، یعنی تا مقام رضوان. این خیلی عجیب است اگر ما خدا را دوست می داریم، طبیعی است، چون او صاحب همه کمال و جمال است. ولی اینکه خدا بنده را دوست بدارد، یعنی چه؟ «لا حبیبَ اِلا هو و أهله»(7) خدا این پیغمبر را دوست دارد. «إنّ الله وتر و یحبّ الوتر»(8) می دانید آن واحدی که خدای متعال دوست می دارد چیست؟ «أن أرواحکم و نورکم و طینتکم واحده»، این سرّ اهل بیت(ع) است. این را خداوند دوست می دارد. اگر وجود ما تبع شد، چیزی از خودمان نداریم و همان محبوبیت به ما هم می رسد. ولی اگر تبع نشد، در وجود ما، خودمان هستیم. و از وادی توحید بیرون هستیم.

«لا تعبدوا» یعنی با همه وجود بیاید زیر چتر امیرالمومنین(ع). نه اینکه امیرالمومنین(ع) را هم دوست بدارد، نه، فقط امیرالمومنین(ع) را دوست بدارد. از طرفی بیرون ولایت امیرالمومنین(ع)، حتی به اندازه یک نگاه کردن، وادی شرک و وادی سقیفه است. به تعبیر دیگر همین طور که توحید به این واقع می شود که نبی اکرم(ص) به وجود انسان بتابد واهل توکل، یقین، صبر، رضا، ایمان، اخلاص، رغبت فی الله بشوی و آن 75 صفت نورانی در وجودت پیدا شود، شرک هم به این است که انسان اگر در وادی ولایت اولیاء طاغوت برود، شرک و ظلمت و بت پرستی آنها می آید.

عدم احتیاج ما به زرق و برق دنیا

نباید با ولایت امیرالمومنین(ع) چیزی را شریک قرار بدهیم. اصلاً نباید چشممان به دست غیر باشد. خبری نیست. « وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلى ما مَتَّعْنا بِه»(طه/131) چشمتان را به زرق و برق هایی که دست کفار است ندوزید. چیزی دست آنها نیست. این فتنه آنها است. رزق پروردگار که از خانه امیرالمومنین(ع) می رسد، خیلی بهتر است. پس اینکه خدای متعال دستور می دهد که «الّا تعبدوا الا الله»، یعنی مطلقاً پایتان را از خانه امیرالمومنین(ع) و نبی اکرم(ص) بیرون نگذارید. مطلقاً نگاهی به دست کفار و ولایت اولیاء طاغوت و زرق و برقشان نداشته باشید. اصحاب سقیفه بخصوص بعد عاشورا، کاری کردند که مستحق همه عذاب الهی شدند. ذره ای به آنها التفات داشته باشید، جهنمی هستید. بعد آنها دنیایی به پا کردند. این امپراطوری کفار که امروز می بینید، ادامه سقیفه است. ادامه امپراطوری معاویه است. اگر کسی ذره ای به اینها التفات داشت، از ولایت امیرالمومنین(ع) بیرون می آید. اینها زرق و برق دنیا است و ما به اینها محتاج نیستیم. مگر اجداد ما از این امکانات برخوردار بودند؟ نه برقی بوده، نه توربینی بوده و نه این ماشین بوده است. از ما هم خیلی خوبتر زندگی می کردند. خیلی هم خوشتر بودند. همه این را می دانند که آنها از ما خوش تر بودند. پدران ما با اینکه ظاهر زندگی شان از ما تنگ تر بوده، ولی همه از ما خوشتر بودند. «لا تَمُدَّنَ عَینَیکَ»، چشمتان را به این جلوه های دنیا که اینها را متمتع کردیم، ندوزید. پس نجات از آنها، «ففّروا إلی الله» و «لا تعبدوا الّا الله» یعنی همه وجودتان خالص بشود. به تعبیر دیگر یعنی از غیر خدا نترسید، به غیر خدا دل نبندید. آیا ما می توانیم بگوئیم از غیر خدا نمی ترسیم؟

اخلاص یعنی حالت اضطرار دائم

همه زندگی ما عبادت است، دائم داریم عبادت می کنیم. یا عبادت الله و یا عبادت ابلیس و اولیاء طاغوت. حال سوال اینست آیا ما عبادت غیر خدا داریم یا نداریم؟ آلهه ای غیر خدا داریم؟ بله فراوان. البته الحمد الله در پرتو نور امیر المومنین(ع) شرک جلی نداریم؛ همه شرکهایمان شرک خفی است. از این شرک خفی باید نجات پیدا کنیم. اگر کسی خودش را به امیرالمومنین(ع) سپرد، امیرالمومنین(ع) او را سلمان می کند. موحد می شود. از آن موحدهایی که همه عالم باشد و نباشد، برای او برابر است. آن چیزی که باید از امیرالمومنین(ع) دریافت کرد این است، مقام توحید است. این است که انسان باید توحید و ایمان در وجودش مستقر شود. آن حالت غریقی که قرآن مثال می زند، باید در ما دائمی باشد. اگر اینطور شد، خالص هستیم. اگر دائمی نشد، خالص نیستیم. اگر ما روی زمین که نشستیم، زمین هم آرام است، حالتمان، حالت آن غریق بود، این می شود اخلاص. یعنی علی الدوام مضطر به خدای متعال بودیم، علی الدوام خدا را دیدیم، با همه وجودمان حالت اضطرار داشتیم، این می شود اخلاص.

انسان اگر پایش را از خانه امیرالمومنین(ع) بیرون گذاشت، هزار تا شرک در دلش پیدا می شود. رسیدن به مقام توحید، باید ذیل معلّم توحید باشد. حال ما که دچار شرک شدیم، چه کنیم؟ باید استغفار کنیم. توبه کنیم. این استغفار و توبه چیست؟ توبه در امر توحید و ولایت است. توبه لطیف است. لازم نیست که کسی گناه کبیره داشته باشد. حضرت آدم در وادی ولایت ترک اولی کرده و بعد 200 سال گریه کرده است.

«کلمه لا اله الّا الله حصنی...» ، «ولایه علی بن ابیطالب حصنی...»

«کلمه لا اله الّا الله حصنی...»(9) وادی توحید حصن خداست. هر کس وارد این وادی توحید شد، وارد این حصن شد، هیچ عذابی ندارد، «أَمِنَ مِن عَذابی»، یعنی در وادی ایمن است. روز قیامت هم که زمین می لرزد، آرامِ آرام و مطمئن است. ولی اگر وارد وادی توحید نشد، اینطور نیست. تا وقتی که سماورش روشن و آشپزخانه اش گرم است، خیالش راحت است. همین که نفت سماورش تمام شد، می ترسد. حق هم دارد، چون پایش را از وادی توحید بیرون گذاشته است. مضطرب است. پول جیبش تمام می شود، مضطرب است. لازم نیست اتفاق دیگری بیفتد. چون یک کلمه بیش نیست: «کلمه لا اله الّا الله حصنی...». مگراین پول تکیه گاه شما بود که حالا که تمام شده، غصه می خورید؟ اینها شرک های خفی ما است. به تعبیر دیگر «ولایه علی بن ابیطالب حصنی...»، وادی توحید، وادی ولایت است. امیرالمومنین(ع) باب الله است. حبیب الله است، وجه الله است، ید الله است.

پی نوشت ها:

(1) إقبال الأعمال (ط - القدیمه)، ج 1، ص: 67 – دعای ابوحمزه ثمالی

(2) الکافی (ط - الإسلامیه)، ج 1، ص: 195

(3) الکافی (ط - الإسلامیه)، ج 2، ص: 166

(4) الأمالی( للصدوق)، النص، ص: 16

(5) الخصال، ج 1، ص: 277

(6) من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص: 616 - زیارت جامعه کبیره

(7) الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی)، ج 2، ص: 494

(8) الکافی (ط - دارالحدیث)، ج 5، ص: 82

(9) عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص: 134

 



×

متنی که در زیر آمده گزارش تفصیلی جلسه پنجم سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در دهه سوم محرم سال 92 می باشد که در تاریخ 8 آذرماه در «بیت المجتبی» واقع در منطقه باجک شهر مقدس قم برگزار شده است. چون این روز مصادف با شهادت امام سجاد(ع) بود، استاد بحث مستقلی را عنوان فرمودند. ایشان ابتدا به بررسی معانی مختلف ظهور پرداختند و با اشاره به اینکه دو موضوع لازمه ظهور است، یکی اصل ظهور ائمه(ع) و دیگری آمادگی مؤمنین برای تحمل ظهور، فرمودند: عصر ظهور که در واقع حقیقت ولایت ظاهر می شود، تحمل می خواهد. چرا که مطابق روایات، تحمل ولایت، امری است صعب و مستصعب. در ادامه به این نکته اشاره کردند که حقیقت ولایت امام زمان (عج) از عاشورا طالع می شود. و اولین طلوع این حقیقت در امام سجاد(ع) است. حقیقت بندگی با صحیفه سجادیه و حقیقت توجه قلوب به عاشورا با بکاء 35 ساله حضرت ایجاد شد.. ایشان افزودند باز شدن این دو در، یعنی باب الزیاره و باب البکاء امام حسین(ع)، با سید الساجدین(ع) بود. که یکی با زیارت اربعین حضرت و اهل بیت(ع)، و دیگری با بکاء 35 ساله حضرت زین العابدین(ع)، گشوده شد. 

سه معنا در باب ظهور / بررسی معنای اول

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، و صل الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین. ظهور وجود مقدس امام زمان (عج) که ما در انتظار او هستیم، 3 معنا دارد. یعنی در دوران ظهور حضرت، 3 امر محقق می شود که یکی از این دو امر در زمان ائمه(ع) بوده است. یعنی اینطور نیست که ائمه(ع) وقتی بین مردم بودند، واقعا ظهور واقع شده. ائمه(ع) در بین مردم بودند، دوستان و محبین و شیعیانشان می توانستند آنها را زیارت کنند و از ایشان استفاده ببرند، ولی این به معنی تحقق ظهور نیست. در باب امام زمان ارواحنا فداه هم یکی از اموری که در عصر ظهور محقق می شود این است که وجود مقدسی که به حسب ظاهر در پرده غیبت هستند، باذن الهی از پرده بیرون می آیند و ارتباطشان با ما دوباره برقرار می شود. و ما می توانیم محضر ایشان شرفیاب شویم و از ایشان استفاده کنیم. این یک معنای تحقق ظهور است. که در زمان ائمه(ع) هم بوده ولی این به معنای تحقق کامل ظهور نیست. و الّا در زمان ائمه(ع) باید بگوئیم ظهور واقع شده است.

معنای دوم ظهور: برداشته شدن حجاب ظلمانی از ولایت ائمه(ع)

معنای دومی که برای ظهور هست که شاید مهمتر از این معنای اول هست، این است که بر ولایت ائمه(ع) حجابی از ظلمات افکنده شده است. و تا این حجاب هست، امکان استضائه و استفاده از پرتو ائمه(ع) و نور و حقیقت ولایتشان آنچنان که باید ممکن نیست. و آن حقیقت ولایت فهم نمی شود. آثار آن اعم از نور و حیات طیبه و این امور در عالم ظاهر نمی شود. باید آن حجاب ظلمت از حقیقت ولایت اهل بیت(ع) برداشته شود و مردم و مومنین از وادی ظلمت نجات پیدا کنند تا حقیقت ولایت امام(ع) در عالم آشکار شود. این معنای دومی است که در ظهور است و ما در انتظار هستیم که این حجاب برداشته شود.

در بعضی از آیات قرآن، این معنای دوم بیان شده است. ذیل آیات قرآن مکرر آمده، «وَ الشّمس و ضحیها، وَ القمر إذا تلیها، و النَّهار إذا جَلّیها، وَ اللیل إذا یَغشیها»، سوگند به خورشید و پرتو خورشید، و ماهی که به دنبال خورشید می آید، و روزی که آن خورشید را تجلی می دهد، و شبی که غشاء و حجاب بر این خورشید می اندازد. ( آنچه ما در عالم ظاهر می بینیم، همه مثالها و مثلهایی است برای درک عالم واقع. این خورشید و ماهی که ما می بینیم یک نمونه هستند که ما می توانیم در اثر این نمونه به واقعیت شمس و قمری که خدای متعال در عالم قرار داده است، برسیم.) در روایات معصومین، شمس به وجود مقدس نبی اکرم(ص) تفسیر شده است. و منظور از ضحی، دینی است که حضرت آورده اند، که پرتو وجود مقدس نبی اکرم(ص) است. با این شعاع نبی اکرم(ص)، باید همه قلوب روشن شوند. چون همانطور که می دانید، خود نبی اکرم(ص) به راحتی در دسترس کسی قرار نمی گیرد. تنها کسی که بدون حجاب می تواند نبی اکرم(ص) را بشناسد، امیرالمومنین(ع) هستند. فرمود: یا علی جز خدا و تو کسی من را نشناخت. این خورشید پرتوش نازل می شود و به ما می رسد.

در باب امام هم این تعبیر از امام رضا(ع) در عیون الاخبار الرضا(ع) نقل شده است. فرمودند: «الْإِمَامُ  کَالشَّمْسِ  الطَّالِعَهِ الْمُجَلِّلَهِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ وَ هِیَ فِی الْأُفُقِ بِحَیْثُ لَا تَنَالُهَا الْأَیْدِی وَ الْأَبْصَار»(1) امام(ع) آن خورشید طالعی است که در افق اصلی ظهور پیدا کرده و بر همه عالمین می تابد. ولی امام مثل آن خورشیدی است که هیچ دستی به او نمی رسد و هیچ چشمی او را شکار نمی کند. پرتو این خورشید است که بر ما می تابد و ما را روشن می کند. لذا آنچه از نبی اکرم(ص) به ما می رسد، پرتو حضرت است. و این پرتو حضرت که بر قلوب ما، بر حیات ما و بر همه زندگی ما می تابد و سراسر وجودمان باید در شعاع این خورشید قرار بگیرد و نورانی شود، همان دین نبی اکرم(ص) است.

«وَ القمر إذا تلیها»، منظور از قمر، امیرالمومنین(ع) است. «و النَّهار إذا جَلّیها»، این آیه را برخی از مفسرین اینطور ترجمه کرده اند: روزی که آن خورشید را تجلی می دهد. یعنی تجلی شمس نبی اکرم(ص) در یک روزی واقع می شود، که این روز به ظهور امام زمان (عج) تفسیر شده است. و وقتی این روز محقق می شود، باید آن شب ظلمتی که حجاب این نور خورشید بوده، برداشته شود. «وَ الّیل إذا یَغشیها»، شبی است که بر این خورشید، غشاء و حجاب می اندازد. آن لیل برداشته می شود و به روزی می رسد که خورشید در آن تجلی می کند. ذیل آیات دیگر قرآن هم باز به این مطلب اشاره شده است. خلاصه معنای ظهور اینست که آن حجابی که بر دولت امیرالمومنین(ع) و بر حقیقت ولایت نبی اکرم(ص) افتاده است، آن حجاب برداشته می شود و دین حضرت ظاهر می شود. «وَ أَظهِر بِهِ دینَ نَبیِّکَ علیه و آله السلام»(2) به واسطه امام(ع) حقیقت دینی که در حجاب افتاده، ظاهر می شود. آن حجاب ظلمانی، حجاب دستگاه سقیفه و اولیاء طاغوت است که یک حجاب متراکم در عالم است و همه هم گرفتارند. حتی مومنین هم از آن مصون و در امان نیستند. گرچه مومنین در همان حجابی که هستند پرتو نور امام به ایشان می رسد ولی در حجاب غیبت هستند. بنابراین دومین چیزی که با این عصر ظهور محقق می شود، نه فقط با ظهور جسمانی امام، اینست که حجاب از حقیقت دین نبی اکرم(ص) و پرتو نبی اکرم(ص) واز حقیقت ولایت امیرالمومنین(ع) برداشته می شود و ولایت ایشان بدون حجاب سقیفه و اولیاء طاغوت، باندازه ممکن در عالم ما ظاهر می شود.

عصر ظهور، نورانی شدن زمین با نور پروردگار

وقتی ظهور محقق می شود، عالم سراسر نورانی می گردد: «وَ أَشرَقَتِ الأَرض بِنور رَبِّها»(زمر/69) زمین با نور پروردگار، که نور رب، همان امام است، روشن و نورانی می شود. آن حقیقتی که باید در دوران امیرالمومنین(ع) و ائمه(ع) ظاهر می شد، تا دوره ظهور امام زمان (عج) به تأخیر افتاد. این معنای دوم ظهور است که ما در انتظار این حقیقت نشسته ایم. «وَ اللیل إذا یَغشی»، فرمود: و اللیل دولت دومی است. «وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشى  قَالَ اللَّیْلُ فِی هَذَا الْمَوْضِعِ فُلَانٌ غَشِیَ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فِی  دَوْلَتِهِ  الَّتِی جَرَتْ لَهُ عَلَیْهِ- وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع یَصْبِرُ فِی دَوْلَتِهِمْ حَتَّى تَنْقَضِی »(3) دومی در دوران حکومتش غشا و حجاب بر ولایت امیرالمومنین(ع) انداخت، که وقتی صبح ظهور می رسد، این بساط جمع می شود. «و النَّهار إذا تَجَلّی»، فرمود: نهار دوره ظهور وجود مقدس حضرت بقیه الله است که آن بساط شب ظلمانی و شب تاریک دولت سقیفه و بنی امیه و بنی تمیم و بنی عدی جمع می شود. بساط شیطان و ظلمت شیطان از این عالم جمع می شود و نور وجود مقدس نبی اکرم(ص) و پرتو امیرالمومنین(ع) جهان را نورانی می کند.

سومین معنای ظهور: آیه غیبی، امام زمان (عج)

سومین معنایی که ما دنبال او هستیم و به همین معنا نزدیک است، اینست که خود امام زمان (عج) حقیقت غیب و آیه پنهانی خدای متعال هستند. این هم باز مضمون روایات ائمه(ع) است. ذیل این آیه مبارکه سوره بقره این روایت نورانی از امام صادق(ع) نقل شده که خداوند در آغاز سوره بقره قرآن را توصیف می کند. می فرماید: «ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین»، این کتاب الهی، کتاب هدایت و چراغ هدایت برای متقین است. آنهایی که وارد وادی تقوا شدند و شیعیان امیرالمومنین(ع) با پرتو این کتاب هدایت می شوند. و بعد متقین را توصیف می کند: «الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلوه و مما رزقناهم ینفقون»(بقره/3)

«الذینَ یومنون بالغیب» ، انسانهایی که مومن هستند، از قرآن بهره مند می شوند. آنهایی که فقط با عالم دنیا و عالم محسوس، سروکار دارند و با غیب این عالم ارتباط و انسی ندارند، بهره اینها از قرآن محدود است و یا بی بهره اند. اینها نسبت به غیب این عالم طلبی ندارند، در ایشان حبی نسبت به غیب این عالم نیست. ایمان به غیب در قلبشان ظاهر نشده است. این غیبی که انسان باید به آن ایمان بیاورد تا قرآن چراغ هدایت او شود و تا آن غیب را نخواهی، قرآن گرهی از کار تو باز نمی کند و انسان به دست قرآن هدایت نمی شود، این غیب چند معنا دارد.

دو معنای غیب

فرمودند منظور از غیب، معاد است. یعنی انسانی که آخرت را نمی خواهد، قرآن گرهی از کار او باز نمی کند. انسانی که پرتو ایمان به آخرت و رجوع به حضرت حق و معاد، در قلبش روشن شده است و می خواهد به سمت خدا برگردد، قرآن او را هدایت می کند. انسانهایی که مومن به آخرت نیستند و متوقر (؟) در این دنیا هستند و الی الابد می خواهند در همین دنیا بمانند و از این دنیا متنعم بشوند، این قرآن برای آنها چراغ هدایت نیست. وقتی قرآن هدی می شود، دست می گیرد، راهبری می کند، انسان را در وادی هدایت سیر می دهد، که انسان بخواهد به سوی خدا برگردد. در این حالت قرآن سیر رجوع الی الله را به او نشان می دهد. والا آنهایی که طالب دنیا هستند، قرآن برای آنها گره گشا و راهگشا نیست. قرآن نیامده است که راه دنیا پرستی را به ما بیاموزد. چراغی است برای توحید و برگشتن به سوی خدای متعال. اگر کسی قصد رجوع به ربش را داشت، خدای متعال او را کمک می کند. این یکی از معانی است که برای غیب گفته شده است.

در روایتی دیگر فرمود: غیب یعنی وجود مقدس حضرت بقیه الله ارواحنا فداه. اگر کسی این وجود مقدس را قبول دارد و منتظر تحقق این آیه غیبی است، قرآن راه را به سوی او نشان می دهد. قرآن منتظرین را هدایت می کند. آنهایی که منتظر دولت حضرت بقیه الله و تحقق این غیب الهی در عالم هستند، با قرآن راه حرکت برایشان باز می شود. قرآن، صراط را به آنها نشان می دهد که چگونه باید عمل کنند، تا به آن آیه غیبی خدای متعال برسند.

امام صادق(ع) در ادامه  فرمودند: شاهد این مطلب، این آیه نورانی در سوره مبارکه یونس است، که خدای متعال فرمود که کفار به نبی اکرم(ص) اینطور عرض می کردند: « وَ یَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَهٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَیْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرینَ»(یونس/20) خدای متعال به انبیاء و اولیاء یک معجزه ای می داد، که وقتی می آمدند با آن آیه غیبی نبوت خودشان را اثبات می کردند. مثل آیه  غیبی خداوند که در عصای موسی آشکار شد و ... . کفار هم به حضرت اینطور گفتند: اگر این رسول الهی است، چرا از طرف پروردگار آیه ای با او نازل نشده است؟ چه حقیقتی از غیب با این رسول آشکار می شود؟ در اینجا علامه طباطبایی مطلبی فرموده اند. فرمودند: اینها می خواهند قرآن را کوچک بشمارند. در صورتیکه قرآن، بزرگترین آیه غیبی است که از عالم غیب به این دنیا آمده است. این یک حقیقتی است که یک سوی آن در دست ما است، «بِلِسانٍ عَربی مُبین»(شعراء/195) همین هم وحی خدا است و یک جانب دیگر: «إنّه فی أم الکتاب لَدَینا لعلیٌ حکیم»(زخرف/4) این کتاب با عظمت و این غیب الهی بوسیله نبی اکرم(ص) در این عالم ظاهر شده است. اگر کسی اهل انس با قرآن و مشاهده غیب باشد، آیه ای بزرگتر از قرآن نیست. ولی یک آیه با عظمت دیگری نیز هست. خدای متعال به پیامبر گرامی(ص) می فرماید: «فَقُل إِنّما الغیب للّه»، بله یک غیبی هست، ولی غیب الله تبارک و تعالی است. آن غیبی که شما دنبال می کنید، آیه غیبی در اختیار خدای متعال است، «فانتَظِروا إنّی مَعَکُم مِنَ المنتظرین»، من هم منتظر آن آیه غیب الهی هستم. آن آیه غیب الهی و نشانه الهی، که وقتی در عالم ظاهر شد، در واقع حقیقت توحید ظاهر می شود، آن نشانه غیبی، وجود مقدس امام زمان(عج) است.

وقتی این آیه غیبی در عالم آشکار می شود، آنوقت است که ظهور واقع می شود. لذا راه توحید باز شده و همه از طریق این آیه الهی به سمت خدا هدایت می شوند. کما اینکه الان ما بوسیله ماه و خورشید و زمین و ریزش باران و رویش گیاهان به سمت خدا هدایت می شویم و باید این مسیر را طی کنیم. ولی فقط برای خواص واقع می شود که از این آیات عبور کرده و به عالم ملکوت می رسند. چنین کسانی در عالم ملکوت خدا را مشاهده می کنند و آیات الهی را می بینند و از آن بالاتر اینکه به حقیقت آن آیه عظیم الهی می رسند و می توانند در پرتو امام خدا را مشاهده کنند و با امام به خدای متعال دلالت بشوند. این آیه غیبی در عصر ظهور در عالم ظاهر می شود، در عالم حلول می کند.

«بازدم»، تعبیر قرآن برای دستگاه باطل

در قرآن تعبیر عجیبی از دوره ظهور امام زمان (عج) شده است که معنا کردنش خیلی دشوار است، «یریدونَ لیطفووا نور الله بأفواهِهِم و الله مُتِمُّ نورِهِ و لَو کَرِهَ الکافِرُون»(صف/8) می خواهند که نور خدا را با دهانشان خاموش کنند. فرمود: «نور الله»، امامت است. وجود مقدس امام(ع) نور الهی است که در عالم می تابد. و اینها می خواهند این نور را با بازدم خودشان خاموش کنند. کل دستگاه باطل به بازدم تعبیر شده است. تعبیر مهم این است: «مُتِمُّ نوره»، فرمودند یعنی «مُتِمُّ اِمامَه». امامت که خودش تمام دین است به امام زمان (عج) تمام می شود. فهم این مساله کمی دشوار است که چه می شود؟ خود حقیقت امامت با وجود مقدس امام زمان (عج) به مرحله تمام خودش می رسد. گویا دایره امامت و حقیقت ولایت با ایشان به مرحله تمام می رسد. و نور غیب الهی به مرحله تمام در عالم آشکار می شود. این می شود عصر ظهور.

حال این ظهوری که ما در انتظارش هستیم که حقیقت ولایت از افق غیب الهی بر این عالم ما آشکار می شود و تجلی می کند، این نورانیت امام اگر بخواهد در قلبی واقع بشود، تحمل می خواهد. که فرمود: تحمل ولایت ما دشوار است. خواص تحمل می کنند. عباد ممتحن، انبیاء و ملائکه مقرب. ولی اگر کسی به جایی رسیده باشد که در دوره غیبت هم برای او حقیقت این خورشید طالع شده باشد، او می فهمد که معنای عصر ظهور چیست. لذا او در انتظار است. منتظر است امام بیایند و رجعت کند. سلمانی که هیچ وقت از امامش جدا نیست، ممکن است درکی از عصر ظهور داشته باشد. آنهایی که امام در افق جانشان ظاهر شده است، آنها می فهمند که وقتی امام برای کل این عالم ظاهر می شود، چه اتفاقی می افتد. در احوالات بعضی از بزرگان اینطور آمده که فرمودند وقتی حرم امام رضا(ع) رفتم، انوار 14 معصوم را زیارت کردم و دیگر این انوار دائما با من بوده و هیچوقت از من جدا نشدند، همیشه در شعاع نور ائمه(ع) بودم.

وقتی که می بینند با ظهور این خورشید در یک نقطه، چه اتفاق عظیمی افتاده، می فهمند که وقتی این خورشید در همه عالم ظاهر می شود و این غیب الهی تحقق پیدا می کند، چه اتفاق عظیمی می افتد. ظهور امام خیلی عجیب است. گویی عالم می شود عالم غیب. عالم غیب و شهود به هم متصل می شوند. ظهور خیلی اتفاق عظیمی است. آن اعظم آیات الهی که ولایت امیرالمومنین(ع) است، از افق وجود امام زمان (عج) در عالم طلوع می کند، ظاهر می شود. عالم، نورانی می شود. این مطالب مقدمه این بود که ظهور، حقیقتش این چند نکته است: ظهور جسمانی که همراه با از بین رفتن و برداشته شدن آن حجاب ظلمانی و شب تاریکی است که از سقیفه و دیگران نشأت می گیرد. و اگر بمعنی ظهور آن آیه غیب الهی است که در عالم است، یعنی از یک افقی امام زمان (عج) در عالم ظاهر می شوند. عالم، عالم دیگری می شود. بهشت می شود، حتی از بهشت هم بهتر می شود، غیب امام ظاهر می گردد. اینست که کسی مثل سلمان که بین او و امیر المومنین(ع) حجابی نبوده، دوباره برمی گردد. چون در این زمان می شود حقیقت ولایت را درک کرد.

عاشورا، مطلع غیب ولایت

افق طلوع غیب ولایت، عاشورا است. یعنی حقیقت ولایت امام زمان (عج) از عاشورا طالع می شود. لذا عاشورا مطلع غیب ولایت است. محل طلوع غیب توحید است. حقایق در عاشورا ظاهر شدند. چرا که دو موضوع لازمه ظهور هستند. یکی اصل ظهور ائمه(ع) و دیگری تهیأ و آمادگی مومنین برای تحمل ظهور . وقتی ولایت می خواهد ظاهر شود، تحمل می خواهد، به این آسانی نیست. و نکته دیگر اینکه غیبت اینقدر طولانی می شود، برای اینست که آنهایی که اهل تحمل نیستند، بساطشان جمع شود. پس این دو چیز باید محقق شود، یکی اینکه عالم جماد و نبات و اجنّه و بخصوص عالم انسانها برای ظهور آماده شوند و دوم اینکه حقیقت غیب در وجود ائمه(ع) ظهور پیدا کند. «نورٌ عَلی نور»، تا می رسد به دوره امام زمان (عج) که «یهدی الله لنوره من یشاء». آن نور امام، نور الهی در عالم ظاهر می شود. و هر دو از عاشورا است. خدای متعال ائمه(ع) را از نسل وجود مقدس سید الشهدا(ع) قرار داده است، بخصوص امام زمان(ع) را. یعنی عاشورا مطلع ائمه(ع) تا ظهور امام زمان (عج) است. اینست که در روایت داریم که یکی از اجرهایی که خدای متعال برای عاشورای سید الشهدا(ع) قرار داده، اینست که ائمه(ع) در نسل ایشان بودند.

عاشورا، مطلع نشر محبت امام(ع)

عاشورا بستر تهیأ مومنین است. مومنین با عاشورا آماده می شوند. اگر عاشورا نبود، مومنین هم تحمل عصر ظهور را نمی کردند. تحمل ظهور خیلی دشوار است. لذا مومنین هم وقتی حضرت ظاهر می شوند، عقلشان 40 برابر می شود، کامل می شوند. با امام راه رفتن کار آسانی نیست. یک سلمانی پیدا می شود که می تواند با امیرالمومنین(ع) راه برود. اگر ما را با یکی از بزرگان، امام نه، با یکی از اولیاء خدا در این وادی همسفر کنند و بگویند شما در این دنیا با ایشان زندگی کن، نمی توانیم تحمل کنیم. لحظه به لحظه عبادت، ترک معصیت، مخالفت هوا و ... . پس با امام راه رفتن کار ساده ای نیست. اصل تحمل امام باید به جایی برسد که محبت پیدا شود. اگر پیدا شد، انسان با محبت امام می تواند با امام راه برود. و این محبت، انتشار محبت و نشر محبت امام(ع)، از عاشورا است. عاشورا هم مطلع خورشید ولایت است، هم مطلع محبت نسبت به ائمه(ع) در عالم.

اولین طلوع حقیقت ولایت در امام سجاد(ع)

سید الشهدا(ع) محبت امام را در عالم نشر دادند. و اولین طلوع این حقیقت در امام سجاد(ع) است. هم طلوع حقیقت بندگی در امام سجاد(ع) است و هم حقیقت امامت در امام سجاد(ع) است. می دانید باطن امامت، عبودیت است. کما اینکه نبوت سرش عبودیت است، «أشهد أنَّ محمداً عبده و رسوله». و می دانید امام سجاد(ع)، زین العابدین است. نه فقط عابدند، حقیقت عبودیت در ایشان زینت پیدا کرده است. زینت عابدین هستند. این یک نکته که از عاشورای امام حسین(ع)، اولین امامی که طالع می شود، امام سجاد(ع) است و دو حقیقت با ایشان در عالم طلوع کرده است که مقدمات حقیقت ظهورند: یکی حقیقت بندگی و دیگری حقیقت توجه قلوب به عاشورا. که هر کدام از اینها یک ظاهری داشته که تجلی آن حقیقت امام سجاد(ع) است. یکی بکاء 35 ساله حضرت و دیگری ظهور ایشان در صحیفه سجادیه است. اگر دعا، مخ العباده است. این زبان بندگی با امام سجاد(ع) گشوده شده است. صحیفه نمود و ظهور یک حقیقت است که باب بندگی، باب خشوع، باب استکانت، با امام سجاد(ع) به روی عالم باز شده است. و یکی هم باب بکاء بر سید الشهدا(ع) و باب عاشورا که توسط ایشان به روی ما باز شده است. این دو از آثار عاشورا است. و بعد در دوره امام باقر(ع) و امام صادق(ع) هم که می بینید، حقیقت فقاهت ظهور پیدا می کند، آن هم همین است. حقیقت علم آشکار می شود، باقر العلوم است. این همه از مطلع عاشورا است، تا اینکه می رسد به امام زمان (عج). پس اولین گشایشی که برای مومنین و دوستان و محبین از عاشورا شده است، حقیقت امامت وجود مقدس امام سجاد سید الساجدین(ع) است. والّا اگر عاشورا نبود اصلا امامت در این دنیا ظاهر نمی شد و در حجاب بود. و اصلا هیچ وجهی برای ظهور این حقیقت در عالم نبود.

اگر عاشورا نبود، هیچ وجهی برای ظهور این حقیقت در عالم نبود. این معنی این است که امام زمان (عج) مزد امام حسین(ع) هستند. یعنی اگر عاشورا نبود، ظهور هم نبود. اصلا ائمه(ع) به این عالم نمی آمدند. راه آمدن ائمه(ع) و حقیقت امامت در عالم با عاشورا باز شده است. لذا دو حقیقت عبودیت و توجه به عاشورا و سید الشهدا(ع)، بوسیله امام سجاد(ع) ظاهر شده است. که توجه به عاشورا، ظهورش در همان بکاء است.

چگونگی گشایش باب زیارت امام حسین(ع)

یک نکته خیلی مهم این است که زیارت امام حسین(ع) کار آسانی نیست. زیارت امام که شأن ما نیست. از همین زیارت ظاهری گرفته تا زیارت باطنی. اهل بیت امام حسین(ع) یک اربعین رفتند، آماده شدند، برگشتند، تا باب زیارت الحسین(ع) به رویشان باز شد. و با این زیارت اربعین، باب زیاره الحسین(ع) به روی همه عالم باز شده است. مگر زیاره الامام کار آسانی است؟ زیاره الله است. زیارتی که فرمود: «کمن زارَ اللهَ فوق عرشِهِ»(4) اگر کسی درست زیارت امام حسین(ع) برود، زیارت خدای متعال در فوق العرش برای او حاصل شده است که این مساله ساده ای نیست. چون این امر عظیم بابش باز شده است، برخی قدر آن را نمی دانند. این فتحی که شده، اینقدر باب عظیمی است که ما اصلا باور نمی کنیم، چنین بابی باز شده است. چطور می شود که انسان یک زیارت برود، معادل هفتاد هزار حج؟! هفتاد هزار حج، یعنی انسان هفتاد هزار سال عمر کند و هر سال حج برود. یک بار زیارت امام حسین(ع) اینقدر ثواب دارد. باب این عبادت چگونه باز شده است؟ اینطور به نظر می رسد که با زیارت امام سجاد(ع) و اهل بیت(ع) باز شده است. چهل روز رفتند، بعد از 40 روز آن عبادت عظیم اربعین را پشت سر گذاشتند و با این زیارت، باب زیاره الحسین(ع) به روی همه گشوده شد. (آنهایی که اهل سیر هستند، قبل از رفتن به زیارت، یک خلوتی می گیرند.)

اشک بر امام حسین(ع)، استغفار و رجوع الی الله

انسان تصور می کند بکاء بر امام حسین(ع) امر آسان و سبکی است. اشکی که یک قطره اش همه گناهان را پاک می کند، چه بابی است که خداوند به روی ما گشوده است؟ یعنی توبه ای روان تر، اثرگذارتر از اشک بر امام حسین(ع) نداریم. رجوع الی الله و توبه همین است. مگر استغفار چه کار می کند؟ غیر از این است که گناه را می شوید؟ استغفاری بالاتر از بکاء بر سید الشهدا(ع) نداریم، حاصل روایات است. فرمود وقتی غصه مومن را فرا می گیرد، رحمت خدا بر او نازل می شود. اشکش که جاری شد، جهنم را خاموش می کند. که این باب بکاء هم با امام سجاد(ع) باز شد. هم باب زیاره الحسین(ع) و هم باب بکاء الحسین(ع) با ایشان گشوده شد.

باز شدن دربهای ولایت در زیارت

زیارت گشایش دربهای غیب امام است. در زیارت دربهای ولایت باز می شود. اصلا زیاره الامام یعنی همین. این عبادت که اینقدر ثواب دارد، بخاطر این است که دربهای غیب و دربهای ولایت امام با زیارت باز می شود. و به نظر می رسد که باز شدن این دو در یعنی باب الزیاره و باب البکاء با سید الساجدین(ع) بود که این دربها را به سوی عاشورای امام حسین(ع) برای ما باز کردند، تا ما بتوانیم از این دو باب وارد شویم. این دو باب، ابواب خیلی عظیمی هستند که الحمد لله دیگران از آن محرومند. نه فقط محرومند، فکرش هم نیستند. می گویند که چرا امام مرده را زیارت می کنید؟ کسی می گفت: «من 30 سال اینجا امام جماعت بودم، یک سلام به امام نکردم، چون مرده است» العیاذ بالله، دهانت پر از آتش، پیغمبر(ص) مرده است؟! همه کائنات به حیات او زنده اند. اگر او بمیرد که همه کائنات چراغشان خاموش می شود. اگر این سراج منیر خاموش بشود که همه عالم ظلمت می شود. این نگاه را مقایسه کنید با آن نگاه که آقا در را به روی انسان باز کنند به طوریکه در یک زیارت انسان آنقدر رشد کند که ثواب هفتاد هزار حج را ببرد. این باب توحید، این باب معرفت، این باب به وادی ولایت امام حسین(ع) که وادی نور است را امام سجاد(ع) باز کردند.

اوضاع روحی امام سجاد(ع) پس از عاشورا

باب دومی که امام سجاد(ع) به سوی عاشورا باز کردند، باب بکاء بود. شنیده اید 35 سال گریه کردند. نقل شده است که هنگام خاکسپاری پیکر مطهرشان، هنوز آثار غل و زنجیرها بر جای جای جسم مطهرشان باقی بود. ولی مصیبت امام سجاد(ع) این نیست. ایشان اگر تا قیامت هم زنده بودند، گریه می کردند، آن هم چه گریه ای. وقتی به حضرت عرض کردند: 35 سال گذشته است، چرا گریه می کنید؟ فرمودند: وقتی یاد آن صحنه ها می افتم، «خَنَقَتْنِی الْعَبْرَه» اشک گلوی من را فشار می دهد. نزدیک است قالب تهی کنم. حضرت 35 سال جوان می دیدند، گریه می کردند. پیر می دیدند، گریه می کردند. آب می دیدند، طعام می دیدند و ... . روزی از بازار قصابها عبور می کردند، فرمودند: آیا این گوسفند را آب داده اید که می خواهید سر ببرید؟ گفت، ما مسلمانیم رسم اسلام را بلدیم. فرمودند: ولی پدر من را با لب تشنه سر بریدند. گاهی نقل شده است، آب برای وضوی حضرت می آوردند، حضرت مدت طولانی می نشستند به آب نگاه می کردند و اشک می ریختند. آب را برای وضو در دست می گرفتند، آنقدر نگاه می کردند که قطرات آب روی زمین می ریخت و دوباره آب برمی داشتند.

پی نوشت ها:

(1) الکافی (ط - الإسلامیه)، ج 1، ص: 200

(2) مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج 1، ص: 406

(3) تفسیر القمی، ج 2، ص: 425

(4) ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، النص، ص: 85



×

متنی که در زیر آمده گزارش تفصیلی جلسه ششم سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در دهه سوم محرم سال 92 می باشد که در تاریخ 9 آذرماه در «بیت المجتبی» واقع در منطقه باجک شهر مقدس قم برگزار شده است. ایشان در این جلسه آیه دوم سوره هود را از این بُعد توضیح دادند که منظور از «لا تعبدوا الا الله» اینست که در غیر وادی ولایت امیرالمؤمنین(ع) سیر نکنید. ایشان به این نکته اشاره کرده اند که راه نجات از شرک خفی اینست که انسان خودش را به بیوت نبی اکرم(ص) برساند و در پرتو این هدایت به لقاء الله برسد. خداوند در قرآن می فرماید: مَثَل کلمه طیبه، شجره طیبه ای است که اصل آن ثابت و فرعش در آسمان است. طبق روایتی اصل شجره طیبه، معصومین و فرع آن، ولایت ایشان است. شجره طیبه همیشه بهار است و سماواتیها دائم از میوه آن که صبر و رضا و یقین  و ... است، تناول می کنند. ایشان در این جلسه اشاره می کنند که راه رسیدن به توحید، رسیدن به کنه معرفت امیر المومنین(ع) است. معرفه  الله یعنی آنقدر در وادی ولایت سیر کند تا ایشان را به حقیقت و سر و باطن ولایت راه بدهند. آنوقت موحد و عارف بالله می شود. 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، و صل الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین. «بسم الله الرحمن الرحیم، الر کتابٌ أحکمت آیاتُهُ، ثُمَّ فصّلت من لدن حکیم خبیر(1) اَلّا تعبدوا الّا الله إننی لکم منه نذیر و بشیر(2) وَ أن استَغفروا ربکم ثم توبوا الیه، یمتّعکم متاعاً حسنا الی اجلٍ مسمّی وَ یُوتِ کُلَّ ذی فضلٍ فضلَه وَ اِن تولَّوا فَإِنّی أَخاف علیکم عذابَ یومٍ کبیر(3) إِلىَ اللَّهِ مَرْجِعُکمُ وَ هُوَ عَلىَ کلُ شىَ ءٍ قَدِیرٌ(4)»

مروری بر جلسات گذشته

کتاب قرآن، مرحله احکام و تفصیل دارد. مرحله احکام همان توحید است. همه دعوتها در قرآن از ابتدا تا انتها دعوت به توحید است. مابقی همه تفصیل است. اگر پرهیز از جهنم داده می شود، دعوت به بهشت می شود، سرنوشت اقوام و گذشتگان بیان می شود، احکام و شرائع بیان می شود، همه این معارف تفصیل کلمه توحید هستند. در عرض کلمه لا اله الا الله و دعوت به توحید، هیچ دعوت دیگری نیست و اگر ما بتوانیم وارد وادی توحید بشویم، مأمون از عذاب هستیم. «کلمه لا اله الا الله حصنی، فمن دخل حصنی امن من عذابی همه رنجها و عذابهایی که متوجه ماست به خاطر خروج از وادی توحید است.

همینطور اشاره شد که خروج از وادی توحید در بعضی موارد شرک آشکار است، که در اینصورت به تعبیر قرآن «ذنبٌ لا یُغفَر» است. « إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاء»(نساء/48) خدای متعال شرک را نمی آمرزد، مادون شرک قابل آمرزش و بخشش است. در موارد دیگر یک شرک داریم که شرک خفی و پنهان است. مثل اینکه انسان در عرض خدای متعال و اولیای الهی به دیگران دل ببندد و امیدوار باشد. اینها  همه در قیامت مورد محاسبه قرار می گیرند، ولی شرک مغفور هستند و مورد مغفرت قرار می گیرند.

محاسبه نفس در خصوص امید به خدا و یأس از غیر خدا

مرحوم کلینی در روضه کافی از یکی از معصومین در باب محاسبه نفس، یک حدیث نورانی نقل کرده است: اگر خدای متعال دو خصوصیت را در شما بیابد، مستجاب الدعوه می شوید. دعایتان مستجاب می شود. اول اینکه به خدای متعال امیدوار باشید. دوم اینکه از غیر مأیوس باشید. اگر «یأس از غیر» و «امید به خدای متعال» در شما پیدا شود، مستجاب الدعوه می شوید. هر حاجتی از خدای متعال بخواهید به شما می دهد.

نکته اش اینست که تا زمانی که این دو امر نباشد، دعا واقع نمی شود. نه اینکه دعا واقع می شود ولی اجابت نمی شود. این دو شرط دعا هستند. تا زمانی که انسان وابسته به غیر است و اعتماد به غیر دارد، از خدای متعال نمی خواهد. این حالت فقط حرف و حدیث است، دعا نیست. همینطور اگر ازغیر مأیوس شود ولی امید به حضرت حق و به فضل الهی نباشد و سرچشمه های امید و رجاء به خدای متعال در دلش جاری نشود، این انسان هم اهل تقاضا و دعا نیست. باید این دو در انسان پیدا شود. اگر دعا محقق شود، اجابت می شود.

نکته دیگری نیز بعد از آن حضرت فرمودند: « ِ حَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ  قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا»(1) خودتان را مورد محاسبه قرار دهید ببینید که این صفات در شما پیدا شده است یا خیر. آیا به غیر امیدوار هستید یا از غیر مأیوسید؟ آیا به خدای متعال امیدوار هستید یا از خدا مأیوسید؟ این ها را در خودتان محاسبه کنید.

سپس فرمودند: قیامت 50 موقف دارد، هر موقفش 1000 سال طول می کشد. بعضی سوال و جوابهایی که در این مواقف از انسان می کنند از همین امور است که آیا به خدا اعتماد داشتید یا خیر؟ اگر نداشتید به چه علت؟ چرا در طول عمرتان توکل، یقین، اعتماد به خدا و یأس از غیر او نداشتید؟ پس این حالت شرک خفی است که شرک مغفور است. ولی همین شرک مغفور که خدا می بخشد، مانع لقاء الله و معرفت کامل خدای متعال می شود. «فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملاً صالحاً و لا یشرک بعباده ربّه احداً»(کهف/110)

راه نجات از شرک و رسیدن به لقاء الله

عبور از وادی شرک در رسیدن به مرحله اخلاص و توحید چگونه ممکن می شود؟ چطور ممکن است انسان موحد بشود و از شرک خفی هم نجات پیدا کند و رگه های پنهانی شرک هم در وجود انسان نباشد؟ پاسخ اینست که راه رسیدن به توحید یک راه بیشتر نیست و آن اینست که انسان خودش را به آن بیوتی برساند که حقیقت نور نبی اکرم(ص) و پرتو نبوت نبی اکرم(ص) در آن خانه ها هست، «اذن الله ان ترفع و یذکر فیه اسمه»(نور/36) که  آن خانه ها بیت النبوه هستند. اگر به آن خانه ها برسیم بوسیله نور نبی اکرم(ص) هدایت می شویم. در غیر اینصورت به حقیقت اخلاص نمی رسیم.

خدای متعال فرمود: «قل انما انا بشر مثلکم یوحی الی انما الهکم اله واحد»(کهف/110) ذیل این آیه از امام صادق(ع) ذکر شده است که آن وحی که به نبی اکرم(ص) ، با آن عظمت و جلالت که دارد، می شود یک چیز بیشتر نیست: «اله تان یکی بیشتر نیست» به غیر او دل نبندید، غیر او را دوست نداشته باشید، از غیر او نخواهید و استعانت نکنید. اگر کسی این دعوت نبی اکرم(ص) را فهمید و اجابت کرد، حاصل اجابت دعوت نبی اکرم(ص)، لقاء الله است. همه در پرتو  این هدایت می توانند به لقاء الله برسند. اگر این پیامبر نیامده بود، احدی به مقام لقاء الله نمی رسید. باب لقاء الله به روی همه بسته بود. و اگر کسی این پیامبر و دعوت را شناخت، امید به لقاء الهی دردلش زنده می شود. حال اگر این انسان امیدوار بخواهد به سوی توحید حرکت کند، «فلیعمل عملاً صالحاً»، عمل صالحی انجام دهد و مراقب باشد مبتلا به شرک نشود. روایات ظاهرش را معنا کرده است: مراقب باشد شرک خفی نداشته باشد، اگرچه بخشیده می شود ولی مانع لقاء الله است.

در روایتی امام صادق(ع) فرمودند: « لا یشرک بعباده ربه » یعنی «لا یتخذ مع ولایه آل محمد ولایه غیرهم»(2) سپس فرمودند: اگر کسی مبتلا به شرک شد، حتما در وادی ولایت با اخلاص قدم نگذاشته و کسی غیر از امیرالمومنین(ع) را شریک کرده است. اگر کسی فقط با امیرالمومنین(ع) سیر کرد، ایشان فقط دعوت به توحید می کنند. «من اشرک بعباده ربه، فقد اشرک بولایتنا»، اگر شرک در ولایت نباشد، شرک در توحید واقع نمی شود. پس بنابراین نتیجه این می شود که وقتی خدای متعال می فرماید: «الّا تعبدوا الا الله اننی لکم منه نذیر و بشیر»، معنایش اینست که در غیر وادی ولایت امیرالمومنین(ع) سیر نکنید. اگر در این وادی سیر کردید، همه بشارتها برای شماست و همه انذارها برای خروج از این وادی است. اگر کسی از این وادی بیرون رفت همه عقوبت ها و رنج ها برای اوست. آن نعمتی که خدا در دنیا قرار داده و از آن حساب و کتاب می کشد، نعمت ولایت است. اگر کسی نسبت به این نعمت وظیفه خودش را انجام داد، دیگر حساب و کتاب دیگری در این عالم نیست.

امام رضا علیه السلام ذیل آیه «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ»(تکاثر/8) فرمودند: نعیم حقیقی دنیا نیست که مردم مورد سوال و جواب قرار بگیرند. وقتی سوال کردند که این آیه را چگونه معنا می کنید، به حضرت فرمودند: بله علمای شما از خوراک و پوشاک شما سوال می کنند. ولی امام صادق(ع) وقتی این حرف را شنیدند ناراحت شدند، فرمودند: کاری را که برای خود زشت می دانید به خدا نسبت ندهید. آیا شما از مهمان می پرسید که چه خورده و چه مقدار خورده است؟ سوال از اینها نیست. فرمودند: از ولایت ما می پرسند. از ترک اولی سوال می کنند، با یک ترک اولی هبوط پیدا می شود.

جهنّمی شدن با تبدیل نعمت ولایت به کفر

در وادی ولایت هرچه هست، عین توحید است. اگر کسی در این وادی وارد شد، جزء کسانی می شود که در این آیه آمده: «رجالٌ لا تلهیهم تجارهٌ و لا بیع عن ذکر الله»(نور/37) همه کارش توحید است، عبادت است. هیچ چیز او را مشغول نمی کند. اگر کسی از این وادی بیرون برود، همه چیز او غفلت است، نماز او هم شرک است.

این آیه را اینطور معنا کردند: « أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوار * ِ جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرار»(ابراهیم/28) پیغمبر ما شما می بینی (اگرچه دیگران این نگاه نافذ را ندارند ولی پیامبر(ص) داشتند) ، آنهایی که نعمت خدا را تبدیل به کفر کردند. ندیدی قوم خودشان را به سمت دار البوار حلول دادند؟ دار البوار یعنی داری که بائر است، هیچ رویشی در آن نیست، سبز نمی شود، یعنی جهنم. کسانیکه این تبدیل را می پذیرند، وارد جهنم می شوند. از همین جا قومشان را جهنمی کردند، بعدا وارد آن جهنم می شوند و آن جهنم قرارگاهی بد است.

ذیل همین آیه حضرت علی(ع) فرمودند: چه نفعی می بردند که سنت رسول خدا(ص) را تغییر دادند؟ و از وصی او عدول کردند؟ خوف این را نداشتند که خدا بر آن ها عذاب وارد کند؟! سپس همین آیه را خواندند و فرمودند: «بدلوا نعمه الله»، آن نعمت ما هستیم. «بِنا یَفُوزُ مَن فاَزَ یَوم القیامَه»(3) همه فائزین در قیامت با ما فائز می شوند. فوز قیامت را قرآن معنی می کند، می فرماید: همه می میرید، مرگ را می چشید وقتی در قیامت محشور می شوید بطور کامل عملتان را به شما می دهند، هیچ چیز از پیمانه تان کم نمی کنند، هر کس از جهنم دور داشته شود و وارد بهشت شود او فائز است. «بنا یفوز من فاز یوم القیامه» اگر کسی با ما بود اهل فوز است. مردم را از ما جدا کردند. آن نعمتی که با آن نعمت از جهنم و عذاب نجات پیدا می کنند، نعمت ماست. قرآن نمی فرماید: کفران  نعمت کردند، بلکه می فرماید: این نعمت را با کفر جابه جا کردند.

امیر المومنین(ع)، کلمه ایمان

در قرآن حقیقت ایمان، وجود مقدس امیرالمومنین(ع) است. ایشان خود، کلمه ایمان هستند. هر کجا کلمه ایمان است نازله وجود امیرالمومنین(ع) است. حقیقت ایمان در وجود مومن، شعاعی از ولایت امیرالمومنین(ع) است. حقیقت توحید هم همینطور است. ائمه(ع) ارکان توحید هستند. اگر در قلبی انوار آن ها نازل شود، حقیقت توحید نازل شده است. موحد شدن معنایی جز این ندارد که حقیقت توحید، حقیقت ولایت معصوم به قلب انسان برسد. در آنصورت وجود مومن بیت النور می شود، حقیقت ایمان به هر جا وارد بشود بیت النور می شود. در روایت آمده است که مشکوه نور الهی که نور الهی در آن تجلی می کند، قلب مومن است. در وجود مومن یاد الهی است. لذا دیگران که به این مومن نزدیک می شوند و ذیل او قرار می گیرند، آنها هم از کسانی می شوند که: لا تلهیهم...

در قرآن کلمه ایمان مقصود امیرالمومنین(ع) و کلمه کفر نقطه مقابل امیرالمومنین(ع) است: «حب وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی  قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیان»(حجرات/7) ایمان را در دل شما زینت داده است و کفر و فسوق و عصیان را در قلوب شما مکروه قرار داده است. فرمودند: ایمان امیرالمومنین(ع)، و کفر و فسوق و عصیان یعنی اولی و دومی و سومی. لذا «کافر» کسی است که از ولایت امیرالمومنین(ع) به اولی روی می آورد. ولایت دومی محیط فسق و سومی محیط عصیان است. اگر کسی هر سه با هم را قبول کرده باشد، کافرِ فاسقِ عاصی می شود. همه عباداتش هم معصیت است. نماز خواندنش هم کفر است. بر خلاف این که اگر کسی وارد وادی ولایت امیرالمومنین(ع) شود، تجارتش هم نماز است. کلمه، لفظ نیست. یک وادی است که ما باید وارد آن بشویم. کلمه به نبی اکرم(ص) تفسیر شده است. در اصطلاح قرآن کلمه لا اله الا الله، محیطی است که ما باید وارد آن شویم. وقتی ما لفظ لا اله الا الله را تلفظ می کنیم که وارد این کلمه نمی شویم.

کلمه طیبه و شجره طیبه

خداوند در قرآن می فرماید: « أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَهً طَیِّبَهً کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماء * ِ تُؤْتِی أُکُلَها کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّها»(ابراهیم/24) روایات زیادی این آیه را معنی کرده اند. در بعضی روایات فرموده اند: کلمه طیبه همان کلمه توحید است، همان کلمه لا اله الا الله است. در بعضی روایات به تفصیل، این کلمه توضیح داده شده است. این کلمه، ریشه آن نبی اکرم(ص) ، تنه آن امیرالمومنین(ع) است و برگها شیعیان حضرت هستند. در روایات دیگر با بیان دیگری توضیح داده شده است. فرمودند: اصل این درخت ثابت است و فرع آن در آسمان است. می دانیم که درخت های معمولی ریشه شان در زمین و شاخ و برگشان در آسمان است. این کلمه طیبه فرعش سماواتی است، اصلش کجاست؟ اصل آن، سرچشمه این کلمه، حضرت حق است. آنها متصل به حضرت حق هستند. اصلش فوق سماوات است. فرع این درخت، فرع درخت توحید، سماواتی است. «توتی اکلها کل حینٍ»، علی الدوام به اذن پروردگار میوه می دهد. شجرۀ طیبه همیشه بهار است، همیشه میوه دارد. سماواتیها، آنها که در آسمان شجرۀ توحید هستند، دائم از میوه آن تناول می کنند. میوه صبر، یقین، رضا و بقیه معارف. این میوه ها فروع این شجره توحیدند که سماواتیها دائم از این میوه ها تناول می کنند.

در زیارت امین الله بعد از زیارت حضرت، دو فراز است. یک فراز دعا، برای ارتقاء نفس است که نفس ما ذیل حضرت امیرالمومنین(ع) تعریف می شود: «اللهم فاجعل نفسی مطمئنه بقدرک، راضیهً بقضائک» تا «مشغوله عن الدنیا بحمدک و ثنائک».

فراز دوم حمدهایی هست: «اللهم ان قلوب المخبتین الیک والهه و ...»، همه این توصیف هایی که در این فراز است، فقط در وادی ولایت امیرالمومنین(ع) اینگونه است: «موائد المستطعمین معده و مناهل الظماء مترعه»، مائده ها برای کسی که این مائده ها را طلب می کند آماده است، سرچشمه ها برای آنها که تشنه هستند جاری است. امثال بنده که غافل از موائد آسمانی هستیم. این مائده ها رحمت خاص خداوند است. همان صبر و یقین و ... که در بهشت به انسان می رسد.

باطن نعمت های ظاهری بهشت

لذا بهشت ظاهر و باطن دارد. ظاهر بهشت همان نهرها و حور و قصور است، و باطن آن چیزی جز ولایت امیرالمومنین(ع) نیست. وقتی خدا بهشت متقین را توصیف می کند، می فرماید: «مَثَلُ الْجَنَّهِ الَّتی  وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فیها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّهٍ لِلشَّارِبین»(محمد/15) در بهشت متقین نهر جاری است. نهرهایی از آب گوارا و از شیری که فاسد نمی شود. نهرهایی از عسل و از خمر. خمری که سراسر لذت است و هیچ تلخی در آن نیست. خمرهای دنیایی لذتش توام با اسکار و از بین رفتن عقل و تلخی هاست. ولی خمر بهشتی سراسر خیر است. «و مغفره من ربهم»، بعد هم مغفرت الهی.

بعد از آن قرآن در سوره ا دیگر مقایسه می کند: «و لهم فیها من کل الثمرات»، از همه ثمرات هست. هیچ ثمره ای نیست که به آن نرسند، جای کار کردن هم نیست. ثمرات در اختیار متقین است و بعد مغفرت الهی است. سپس خداوند می فرماید: «کَمَنْ هُوَ خالِدٌ فِی النَّارِ وَ سُقُوا ماءً حَمیماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُم» آیا اینها مانند آنهایی هستند که مخلد در آتش هستند و از آب حمیم به آن ها می خورانند، که همه احشاء و امحاءشان را قطعه قطعه می کند.  حضرت این مطلب را توضیح می دهند که «أنهارٌ من ماء»، «الماءُ، رجلٌ». حقیقت آب وجود مقدس امام است. کلمه ماء، کلمه سرچشمه حیات است. یعنی نهرهایی از آستان امیرالمومنین(ع) در بهشت آنها جاری است. در نهرها آب جاری است، ولی باطن آن ولایت امیرالمومنین(ع) است. غذای بهشتی ها از ولایت امیرالمومنین(ع) است. اینکه می فرماید: امیر المومنین(ع) یعسوب است، همین معنی را می دهد. همه طعامشان از آنجاست.

حضرت در خطبۀ شقشقیه می فرمایند: «یَنْحَدِرُ عَنِّی  السَّیْلُ  وَ لَا یَرْقَى إِلَیَّ الطَّیْر»(4) همه حقایق، سیلابهایی است که از وجود من جاری می شود و هیچ پرنده تیز پروازی قله مرا فتح نمی کند. «و انهارٌ من خمر»، خمر باطنش علم امام است. خمر می خورند و غرق در لذت می شوند. این لذت، لذت از معارف توحید است. «و مغفره من ربهم»، می فرماید: مغفرت یعنی ولایت امیرالمومنین(ع). «کمن هو خالد فی النار»، النار ولایه عدو آل محمد(ص) است. همانطور که «انهارٌ من ماء»، حقیقت آن وجود امیرالمومنین(ع) است و از آستان ایشان این نهر جاری می شود، حقیقت «ماء حمیم» هم ولایت دشمنان امیرالمومنین(ع) است. کسی که مهمان ولایت آنها شد، در آن جا هم مهمان آنهاست.

تفسیری دیگر از کلمه و شجره طیبه

در بعضی روایات اصل شجره طیبه، معصومین و فرع آن ولایت آنهاست. اگر کسی به ولایت آنها رسید سماواتی می شود. در آنصورت رزقش سماواتی می شود. همان که بیان شد: «اَنهارٌ من ماء»، همین جا هم وقتی می خورد و می نوشد، از زمین فاصله می گیرد. پس «لا تعبدوا الا الله»، یعنی وارد کلمه لا اله الا الله شویم و این کلمه طیبه همان وادی ولایت امیرالمومنین(ع) است. وقتی سماواتی شدیم، آرام آرام می توانیم رشد کنیم و به اصل برسیم. در حدیث نورانیت هم گفته شده است: « مَعْرِفَتِی  بِالنُّورَانِیَّهِ مَعْرِفَهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل »(5)

ما باید اول از زمین جدا شویم، بعد از آن وارد سماء ولایت و آسمان ولایت شویم. اینکه فرمود: وقتی مومن از دنیا خالی می شود رفعت پیدا می کند و آسمانی می شود و شیرینی محبت خدا را می چشد، منظور از دنیا عالم طبیعت  نیست، دنیا محیط ولایت دشمنان ماست. «بل توثرون الحیوه الدنیا و الآخره خیر و ابقی»، دنیا ولایت دشمنان ما و آخرت ولایت ماست. اگر کسی آخرتی شد، از دنیا خالی شد، سماواتی می شود، وارد وادی ولایت می شود. این فرع وجود ائمه (ع) است. وقتی سیر کرد، کم کم به اصل شجره توحید می رسد که حقیقت نورانیت وجود مقدس امیرالمومنین(ع) و حضرت رسول(ص) است.

وقتی حقیقت ولایت امیرالمومنین(ع) را به انسان چشاندند، توحید خالص حاصل می شود. بعد از اینکه متقین وارد بهشت شدند، تازه باید از این آب معارف بخورند، از آستان امیرالمومنین(ع) نهرهایی جاری است باید بیاشامند، انتها هم ندارد. اگر توانستند از فرع به سمت اصل یعنی حقیقت ولایت سیر کنند، به سرّش که نورانیت امیرالمومنین(ع) است می رسند. «انّ کنه معرفتی بالنورانیه معرفه الله». معرفه الله یعنی این قدر در وادی ولایت سیر کنند تا به حقیقت و سرّ و باطن ولایت، ایشان را راه بدهند. آن وقت عارف بالله می شوند، موحد می شوند. پس «لا تعبدوا الّا الله» و راه توحید اینست. باید وارد وادی ولایت بشویم. باید حقیقت کلمه ایمان وارد قلب ما بشود.

بهشت و جهنم، از دنیا تا آخرت

اگر حقیقت ولایت به قلب ما برسد، در آنصورت دائم در عبادت هستیم، دائماً فی الصلوه هستیم. ولی اگر این ولایت تبدیل شد، تبدیل آن یعنی دائم در جهنم هستیم. از همین دنیا در جهنم هستیم. بهشت هم همینطور است، بهشتی ها الان در بهشتند، در جنت امیرالمومنین(ع) هستند. در بهشت تمام مهمانخانه، مال امیرالمومنین(ع) است. کسانی که در بهشت در حجاب نیستند، دائم نور امیرالمومنین(ع) را می بینند و با امیرالمومنین(ع) هستند. آنهایی که در محبت کامل هستند، بلا حجاب در محضر امیرالمومنین(ع) هستند.

این جمله ای که حضرت به سعید بن عبد الله فرمودند: «انت امامی فی الجنه»، یعنی جنت او جنه الحسین است. از جنت حور و قصور عبور کرده است. همه اینها نازله ولایت و نازله رحمت خداست. هیچ غفلتی هم نمی آورد. در همین دنیا هم اگر کسی وارد محیط ولایت شده باشد، در غفلت نیست. در بهشت چون بیت النور است، اصلا غفلت نیست. ولی آنهایی که وارد وادی ولایت می شوند درجات دارند. بعضی از مردم، رحمت و ولایت را با دهها حجاب می چشند. بعضی هم در بهشت که می روند، روبروی امامند. حقیقت بهشت را بدون حجاب می بینند. باطن امیرالمومنین(ع) حقیقت بهشت است. چرا؟ چون امام «معدن الرحمه» است و بهشت سراسر رحمت رحیمیه خداست و هرکس در بهشت است، غرق در رحمت است.

معنای «ففروا الی الله»

اگر کسی وادی ولایت را طی کرد، به «معدن الرحمه» می رسد. به شخص امام که اصل کلمه توحید است، می رسد. حقیقت توحید درک می شود. پس «ففّروا الی الله»، یعنی سرنوشت قوم ها به خاطر این بود که از وادی توحید بیرون رفته بودند، حال شما از بتکده بیرون بیایید و رو به سوی خدا بیاورید. انذار می کنم، اگر خدای دیگری اخذ کردید در دنیا و آخرت معذب می شوید. «ففّروا الی الله» یعنی «ففّروا الی الحج». پایان حج ملاقات امام است، یعنی «ففروا الی الامام». «ففروا الی الله» به تعبیر فارسی یعنی «ففّروا الی ولی الله، الی رسول الله». به همین خاطر است که «من احبکم فقد احب الله، من اطاعکم فقد اطاع الله، من ابغضکم فقد ابغض الله، من جحدکم کافر و من حاربکم مشرک و من ردّ علیکم فی اسفل درک من الجحیم». چون وادی ولایت همان وادی توحید است. اینست که قرآن هم مرتبه احکامش توحید و ولایت است و بقیه اش تفصیل آن است.

پی نوشت ها:

(1) وسائل الشیعه، ج 16، ص: 99

(2) تفسیر القمی، ج 2، ص: 47

(3) الکافی (ط - الإسلامیه)، ج 1، ص: 217

(4) نهج البلاغه (للصبحی صالح)، ص: 48

(5) بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج 26، ص: 1

 



×

متنی که در زیر آمده گزارش تفصیلی جلسه هفتم سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در دهه سوم محرم سال 92 می باشد که در تاریخ 10 آذرماه در «بیت المجتبی» واقع در منطقه باجک شهر مقدس قم برگزار شده است. ایشان به آیه دوم سوره هود از این زاویه نگاه کردند که «لا تعبدوا الا الله» یعنی غیر خدا را اله نگیرید چون در این صورت معذب می شوید و همین تکیه گاهتان، جهنمتان است. البته جدا شدن از دلبستگیهای دنیوی همراه با خوف است ولی خداوند وعده «متاع حسن» داده است. همچنین ایشان در مورد معیت قیومیه خداوند توضیح داده اند و اینکه ما از این معیت غافلیم وبه همین علت دچار شرک میشویم. ایشان اضافه کرده اند: خوف و حزن دو لشکر خدا هستند که انسان را تعقیب می کنند تا تحویل خدا بدهند. وقتی تحویل دادند، خودشان می روند. چون با خدای متعال خوف و حزنی نیست. آنجا خوف دیگری است و آن خوف فراق است. 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، و صل الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین. «بسم الله الرحمن الرحیم، الر کتابٌ أحکمت آیاتُهُ، ثُمَّ فصّلت من لدن حکیم خبیر(1) اَلّا تعبدوا الّا الله إننی لکم منه نذیر و بشیر(2) وَ أن استَغفروا ربکم ثم توبوا الیه، یمتّعکم متاعاً حسنا الی اجلٍ مسمّی وَ یُوتِ کُلَّ ذی فضلٍ فضلَه وَ اِن تولَّوا فَإِنّی أَخاف علیکم عذابَ یومٍ کبیر(3) إِلىَ اللَّهِ مَرْجِعُکمُ وَ هُوَ عَلىَ کلُ شىَ ءٍ قَدِیرٌ(4)»

خلاصه جلسات گذشته

حاصل دعوت همه انبیاء و خلاصه دعوت ایشان، دعوت به توحید است، «لا تعبدوا الّا الله». گویا سراسر زندگی ما عبادت است. به یک امر دل می بندیم، برای او فداکاری می کنیم. با بودن آن خوشحال و با از دست دادن او ناراحت می شویم. خدای متعال می فرماید: اله حقیقی در عالم یکی بیشتر نیست. مابقی اسماء هستند. نامگذاریهای شما است، آنها اله نیستند. اله شما اوست، چه بخواهید و چه نخواهید و اله دیگری هم در کار نیست. و بعد می فرماید: اگر غیر او را بپرستید، گرفتار می شوید و اگر او را می پرستیدید، طبیعتاً به راحتی و بهشت و درجات قرب و ثواب می رسید. این خلاصه ای بود از آنچه این آیه بیان فرموده است. و به تعبیر دیگر همه انذارها و بشارتها همین است، انذار از پرستش غیر خداست.

لا اله الّا الله دو قسمت دارد: لا اله، الّا الله. مثل الّا تعبدوا، الّا الله. همه بشارتهای قرآن مخصوص موحدین و همه انذارهای قرآن مخصوص مشرکین است. منتها گاهی این پرستش غیر خدا، پرستش آشکار است.

 ما به همان اندازه که نور هدایت نبی اکرم(ص) به ما تابیده است، به همان اندازه از شرک نجات پیدا کردیم، «الحمد الله الذی استَنقَذَنا بک من الشرک و الضلال»(1) هر نجاتی از شرک بوده به واسطه نور نبی اکرم(ص) بوده است. رجوع به وادی توحید هم در واقع رجوع به کلمه طیبه توحید است که وادی ولایت معصومین(ع) است. و رجوع به شعاع نور الهی و بیت النور نبی اکرم(ص) است.

دعا، پناه بردن به خدا و قطع تعلق از غیر

 قرآن می فرماید کلاً از غیر، قطع تعلق بکنید. درست مثل یک غریق که در حال غرق شدن، همه امکانات از دستش رفته است. دیگر نه کشتی است نه کشتی بانی و نه خودش می تواند در مقابل موجها مقاومت کند. در آن لحظه ای که از همه مأیوس می شود و فقط خدا را می خواند، همیشه آن حالت را داشته باشید. «ف فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّین»(عنکبوت/65) قرآن می فرماید همیشه اینطور باشید.

شخصی به حضرت عرض کرد که آقا خدا را طوری به من معرفی کنید که بر حیرتم افزوده نشود و آرام بگیرم. حضرت فرمودند: سوار کشتی شدی. گفت بله. فرمودند: وقتی کشتی شکست یادت هست؟ گفت بله. فرمودند: از همه مأیوس شدی؟ عرض کرد: بله. فرمودند در آن حالت اعتماد به کسی پیدا کردی که او هست و تو را نجات می دهد؟ عرض کرد بله. حضرت فرمودند: همان خدای متعال است.

در روایات توحید صدوق حضرت فرمودند: الله تبارک و تعالی آن وجودی است که هر مخلوقی در شدائد، آنگاه که دیگر امیدش از اسباب قطع می شود به او روی می آورد. « فَقَالَ اللَّهُ هُوَ الَّذِی‏ یَتَأَلَّهُ‏ إِلَیْهِ عِنْدَ الْحَوَائِجِ وَ الشَّدَائِدِ کُلُّ مَخْلُوقٍ عِنْدَ انْقِطَاعِ الرَّجَاءِ مِنْ کُلِّ مَنْ هُوَ دُونَهُ وَ تَقَطُّعِ الْأَسْبَابِ مِنْ جَمِیعِ مَا سِوَاه‏»(2) همه مخلوقات تأله به او پیدا می کنند. او را اله می گیرند، از او می خواهند. این تعلق همان خواستن و دعا کردن است.

 دعا نکردن، استکبار از خدا

دعا کردن، اعلان فقر و عجز، مخ عبادت است. اعراضش هم استکبار از خدا و روی برگرداندن از توحید است. « وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونی‏ أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتی‏ سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرین»(غافر/60) فرموده من را بخوانید و من شما را اجابت می کنم اگر من را صدا زدید. و اعراض از این دعا را هم به تعبیر روایت استکبار به حساب آورده است. دعا نکردن، درخواست نکردن، اعلام فقر نکردن، خدا را نخواندن، اینها استکبار نسبت به خدای متعال است. واقعیت این است که هیچ تکیه گاهی جز خدای متعال نداریم. پس نکته اول اینکه ما تکیه گاه می خواهیم، و دیگر اینکه تکیه گاهی جز خدای متعال نداریم. این درخواستی که هنگام اظهار عجز و فقر می کنیم، دینداری و عبادت به حساب آمده است. و نقطه مقابلش هم خواستن از دیگران در قرآن، علامت شرک محسوب می شود. در قرآن این مطلب مکرر آمده است؛ که «إنّ الذین تدعونَ من دون الله ...» آنهایی که از غیر خدا می خوانند....

در قرآن خود را فقیر به غیر خدا دیدن، شرک به حساب آمده است. بعد هم خدای متعال تعابیر مختلفی به کار برده است. از جمله اینکه: اینها کاری برای شما انجام نمی دهند، صدایتان را نمی شنوند و... و نقطه مقابلش خدا را خواندن است. این دعوت الهی و از خدا خواستن متن دین به حساب آمده است. وقتی حجابها کنار برود، حضور حق درک می شود. ما فقیر و مضطر هستیم.

معنای معیت قیومیه

فقیر اگر خودش را بکاود، حضرت حق را پیدا می کند. « هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُم»(حدید/4) او با ماست که ما هستیم. نه این که ما هستیم و خدا کجاست؟ او هست. ما کجا هستیم؟ اصلا اگر او با ما نباشد، ما نیستیم. این معنای معیت قیومیه است. یعنی همراهی او قوام ما است. او نباشد، ما اصلا نیستیم. این روایت در توحید کافی است که یکی از ملحدین و زندیق ها به حضرت صادق(ع) عرض کرد: آقا این خدایی که شما از او صحبت می کنید، چرا خودش نیامده؟ چرا خودش را پشت پرده پنهان کرده و پیغمبر(ص) را فرستاده که بعد هم دعوا بشود، یکی بگوید این پیغمبر است، یکی بگوید نه، این از خودش حرف می زند و ... . حضرت جواب بسیار عجیبی دادند. فرمودند: تو کوری، چرا می گویی خدا پنهان شده است. حضرت ارجاعش دادند به باطن خودش و فرمودند: در درون خودت دقت کن، گرسنه ای، سیر می شوی. سیر هستی، گرسنه می شوی. خسته هستی، به آرامش می رسی. آرامی، خسته می شوی. غصه داری، به نشاط می رسی، نشاط داری به غصه می رسی. یکی یکی شمردند. گفتند چطور خدا خودش را به شما نشان نداده؟! او دائم در شما متصرف است. شما حواستان پرت است. شما رویتان را برمی گردانید، چرا می گوئید خدا پنهان است؟

در سوره یوسف طفلی که همه می خواستند ذلیل باشد، خدای متعال می خواهد عزیزش کند. خدا همه را از سر راه برمی دارد. بلکه کارهای آنها را وسیله ای قرار می دهد برای عزت یوسف. وقتی قرار شد با خدا درگیر بشوند، خدای متعال کار خودشان را علیه خودشان به کار گرفت. هیچ بخشی از ماجرای حضرت یوسف تصادفی نبود. تصادفا یعنی چه؟ چرا همه را می بینید جز خدا؟ «کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ»(یوسف/21) خدای متعال به کار خودش مسلط است، ولی اکثر مردم همین یک کلمه را نمی فهمند. این گله خدا از ما است.

غفلت، نتیجه عدم وقوف به اضطرارها

چیزی که خدای متعال از ما می خواهد اینست که به اضطرارهای خود آگاهی داشته باشیم. ما بدانیم یا ندانیم مضطریم. یک مواقعی این اضطرارها برایمان آشکار می شود. مثلا آن زمانی که بیماری می آید و هیچ پزشک و دارویی هم نتیجه نمی دهد، آنجا اضطرار خود را می فهمیم. نکته اینجاست که الان هم که سالم هستیم، همان اضطرار هست، ولی ما از آن غافل هستیم. این است که در دعای عرفه می فرماید: «اوقفنی علی مراکز اضطراری»(3) من را بر نقطه های اضطرار خودم واقف کن. وقتی گرسنه بشویم، وقتی وسط کویر گیر کنیم و غذا پیدا نشود، آنوقت می فهمیم مضطر به خدای متعال هستیم. قبل از آن یا اصلا اضطرار خود را نمی فهمیدیم و یا با سفره خودمان را سیر می کردیم و پا می شدیم. امام صادق(ع) به او فرمود سوار کشتی شده ای؟ آن کسی که وقتی پناهگاهت از دست رفت، یافتی و احساس کردی او هست و می تواند تو را حفظ کند، خداست. اگر ما این اضطرارهای خودمان را درک کنیم، آنوقت حضور حضرت حق را نیز با خود درک می کنیم. همین که حضرت به آن زندیق گفتند. تو گرسنه می شوی، تو که دلت نمی خواهد گرسنه شوی. سیر می شوی، تشنه می شوی، خسته می شوی و ... . در واقع کسی دارد در تو دست می برد، که از خودت هم در تو متصرف تر است.

او دائما با ما است، اگر آن حالت اضطرارمان را درک کردیم، حضور حضرت حق را با خودمان می بینیم و با او آرام می شویم.البته آغاز این راه همراه با خوف جدی است. حتما خوف می آید. همان حالتی که برای کسی که کشتی اش شکسته ایجاد می شود، ده برابر برای انسان پیدا می شود. انسانی که در اضطرار خودش تأمل می کند و از خدا می خواهد و خدای متعال اضطرارهایش را به او نشان می دهد، آغازش همراه با خوف است. در ابتدا همه پناهگاههای انسان می شکند. آدم فقیر محتاج مضطر می بیند هیچ کس نیست دستش را بگیرد. ما که خدا نیستیم. ما دائما آن حالت فقر در وجودمان هست.

پس چرا آن فقر را نمی فهمیم؟ چون برای خودمان تکیه گاه دیگری درست می کنیم. تکیه گاهی جز او نیست. ما برای خودمان یک تکیه گاهی دست و پا کرده ایم. خدای متعال گاهی اوقات برای اینکه ما را از این شرک نجات بدهد، ما را وسط دریا می برد. دریا را طوفانی می کند واین تکیه گاهها را می شکند. اگر هنگام شکستن تکیه گاه، انسان دست از عوامل بردارد که معمولا برمی دارد، آنوقت حضور حضرت حق را درک می کند. آنوقت اضطرار به او پیدا می کند. او را خدا می بیند و از او هم می خواهد. در این حالت شرکهای انسان می پرد ولی همراه با خوف جدی است. چون تکیه گاههایی که برای خودش درست کرده است، می شکند.

در نظر داشته باشید که آن حالت، فقط یک اضطرار انسان است که آشکار می شود. اضطرار دیگر وقتی آشکار می شود که انسان مریض می شود و خدای نکرده بیماری لاعلاج می گیرد و پزشکها هم می گویند کاری از دست ما ساخته نیست. این میشود اضطرار دوم. اگر وسط کویر گیر کند، آب و غذا گیرش نیاید و مشرف به موت باشد، این می شود، اضطرار سوم. و یا اگر خواب انسان را فرا نگیرد. خوابش نبرد، یک هفته انسان پشت سر هم نخوابد، اضطرار خودش را می فهمد. می فهمد که کس دیگری ما را راحت خواب می کرد. «اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حینَ مَوْتِها وَ الَّتی‏ لَمْ تَمُتْ فی‏ مَنامِها»(زمر/42) خدای متعال روح را توفی می کرد، در محضر خدا می رفتیم آرام می شدیم. انسان خیال می کند سر را می گذاری و می خوابی. اینطور نیست. انسان خسته با خود می گوید متکا که هست، من هم که خسته هستم، خوابم می برد. یک هفته خداوند خواب را از انسان بگیرد، مضطر می شود، التماس می کند. حاضر است همه چیزش را بدهد، تا 5 دقیقه بخوابد.

این اضطرارها دائما هست. ما مضطر به خواب، غذا و نان و تکیه گاه و ... هستیم. یک هفته پشت هم پس لرزه بیاید، آنوقت می فهمیم که ما محتاج به یک مهد آرام هستیم که خدای متعال می فرماید: زمین را برای شما آرام کردم. ما همیشه مضطر هستیم. تا زلزله نشده است، این اضطرار را نمی فهمیم. حال ببینید ما چقدر اضطرار داریم. این رگ مغز انسان پاره بشود، رگ قلب انسان بند بیاید و ... اینها اضطرار های کوچک ما است.

احساس اضطرار و فقر دائمی، عین عبادت و توحید

 اضطرارهای خیلی بزرگ تر از این ها هم هست، که اضطرارهای باطنی انسان است. خدای متعال گاهی به انسان یکی از آنها را نشان می دهد. وقتی نشان داد، انسان می فهمد که واقعا خودش مضطر است، و اینکه هیچ کس هم به دادش نمی رسد. فقط خود اوست. «ارحم فی هذه الدنیا غربتی»(4)

وقتی انسان آن اضطرار را دید و متوجه شد هیچ تکیه گاهی نیست و در قدم بعد حضرت حق را دید، آنوقت دعا می کند. چرا نکند؟ آدم مضطری که تکیه گاه پیدا کرد، چرا چنگ نزند؟ فریاد می زند. این می شود همان حالت غریق: «فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّین». این حالت عین عبادت و عین توحید است. همین فقر و اضطرار دائمی ما عین توحید است. ولی متاسفانه «فلمّا نجّیهم إلی البرّ إذا هم مشرکون»، وقتی پایشان را به ساحل می رسانیم دوباره مشرک می شوند. احساس می کنند زمین سفت است.

قرآن می فرماید همیشه آن حالت را داشته باشید. خوب طبیعی است اگر انسان بخواهد همیشه حالت مریضی را داشته باشد که همه دکترها جوابش کرده اند، حالت گرسنه ای که در کویر دارد از گرسنگی می میرد، حالت تشنه ای که دارد از تشنگی می میرد، حالت کسی که وسط دریا کشتی اش شکسته است، حالت کسی که همه آبرویش را یک جا می ریزند و هیچ کس نیست از آبرویش دفاع کند و ... ، در ابتدا خیلی وحشت آور است.

علت ترس از مرگ

اینکه گفته اند در باب مرگ تأمل و تفکر کنید، اگر تفکر در این باب استمرار پیدا کرد، اولش یک وحشت سنگین می آید. این وحشت برای این است که انسان موت را لمس می کند. می فهمد مردنی است. تغافل نمی کند. این خوف مرگ است، که البته قدم بعدش می شود انس با مرگ و مرگ می شود شیرین ترین چیز. ولی اولش ترس است. علتش این است که وقتی انسان می میرد، در واقع این آلهه می میرند. علت اینکه ما از مرگ می ترسیم اینست که هنگام مرگ خداهای ما می میرند، نه خود ما. انسان اگر خودش بمیرد که خیلی چیز خوبی است. خدای من هست و من از این وادی می روم به وادی بعدی.

«الله یتوفی الانفس حین موتها»، خدای متعال من را در خلوت خانه خودش می برد. اینکه ترسی ندارد. من هستم و خدای خودم. موت یعنی همین. جانهای ما را توفی می کنند یعنی به تمام و کمال جان ما را می گیرد. این چه ترسی دارد؟ اشکال کار این است که ما خداهایمان می میرند. یعنی به زمین و آسمان و خورشید و رفیق و چشم و دست و قلب و مغز و ... وابسته ایم. هر کدام بروند می ترسیم. خوب طبیعی است که اگر همه با هم از دست بروند، می ترسیم. این می شود سکرات موت. آنهایی که بنده خدا هستند، آنها قبلا این موت برایشان حاصل شده است. قبلا خداهایشان مرده اند.

قبلا از این چشم و گوش و دست و زبان و پدر و مادر و همسر و دوست و زمین و آسمان اعلام استغنا کرده اند. لذا وقتی همه اینها می خواهند از او فاصله بگیرند، می گوید شما کی بودید که حالا می خواهید بروید؟ مگر شما هم بودید؟ لذا اصلا نگران نیست.

یک تعبیری در زیارت غدیریه است، خیلی تعبیر لطیفی است. از امیرالمومنین(ع) نقل می کند: «وَ أَنْتَ الْقَائِلُ: لَا تَزِیدُنِی‏ کَثْرَهُ النَّاسِ حَوْلِی عِزَّهً، وَ لَا تَفَرُّقُهُمْ عَنِّی وَحْشَه»(5) شما فرمودید همه مردم دور من جمع شوند، بر عزتم اضافه نمی شود. احساس عزت و قدرت و نفوذناپذیری نمی کنم. عزیز یعنی آن کسی که نفوذناپذیر است. ارض عزیز به زمینی می گویند که آب در آن فرو نمی رود، محکم است. همه مردم هم بیایند من احساس عزت و قدرت نمی کنم که حالا خوب شد، دشمن نمی تواند من را شکست بدهد، و به من رخنه کند. این طور نیست.

و اگر همه مردم از حول من متفرق بشوند، من بمانم و یک دنیا دشمن، وحشتی در من ایجاد نمی شود. اگر من را با دشمن تنها بگذارند به تضرع نمی افتم. بعد امام هادی(ع) در زیارت غدیریه می فرمایند: چرا شما این طور هستید؟ چون، «اِعتَصَمتَ بالله فَأَعزَزتَ». شما معتصم به خدا هستید، چنگ به خدا زدید.

استادی اعتصام بالله را این طور معنا می کرد، می فرمود: در حمام قدیم ظرفی بود که با آن آب برمی داشتند، آن آب قلیل بود. برای آنکه متنجس نشود به خزینه وصلش می کردند با یک روزنه ای به آب خزینه وصل می شد. بعد می گفتند این آب، آب معتصم است. چرا؟ چون به کر وصل است. اعتصام یعنی این. یعنی وصل بشوی، خودت هم کر می شوی. در روایت به آب چاه می گفتند آب معتصم، چون منبع دارد.

«اِعتَصَمتَ بالله»، شما متعصم بالله هستید. هر کس که به خدا وصل شد به عزت خدا می رسد. کسی که تکیه گاهش عزت خدا هست، دیگر مردم بروند و بیایند فرقی به حال او نمی کند. کسی که خدا را پیدا کرد، قبل از اینکه او را بمیرانند، او مرده است. چون موت چیزی نیست الا اینکه از اسباب جدا می شوی و در دامن خدا می روی. خداوند این روح را پخش کرده بود، با زمین و خورشید و آسمان محشور بود، جمعش می کند. اتفاقی نمی افتد. این که گفتند: «موتوا قبلَ أَن تموتوا»(6) یعنی قبل از اینکه دستتان از اسباب کوتاه شود، تعلق تان را از این ها قطع کنید.

عدم آرامش غریق، حتی هنگام رسیدن به ساحل

انسان وقتی به ساحل رسید، خیال می کند آرام است. تغافل می کند. این آرامش نیست. اضطراب وجود دارد. . انسان این اضطراب را به باطنش می فرستد. «وَ لَا تَسْکُنُ النُّفُوسُ‏ إِلَّا عِنْدَ رُؤْیَاکَ»(7) سکون نفس تنها وقتی پیدا می شود که حجابها کنار بروند و حضرت حق دیده شوند.

مثل حالت غریق. غریق ابتدا که اسباب شکست مضطرب می شود، ولی وقتی خدا را پیدا کرد، آرام آرام می شود. تا وقتی خودش را تسلیم نکرده و به بتهایش چسبیده است، هنگام جدا شدن از بت ها، مضطرب است و می ترسد. ولی وقتی تسلیم شد، و گفت اگر می خواهی همه را بگیر، آرام آرام می شود. آن انسانهایی که «موتوا قبل أن تموتوا» را رعایت می کنند، اینها در آرامش محض به سر می برند.

خوف و حزن، دو شکر الهی

آنهایی که خدا را پیدا می کنند و از دیگران می برند، می شوند اولیاء الهی که: «أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون»(یونس/62) این خوف و حزن دو لشکر خدا هستند. انسان را تعقیب می کنند تا تحویل خدا بدهند. وقتی تحویل دادند، خودشان رخت می بندند و می روند. گویا این طور است که انسان را دنبال می کنند، تا به سمت خدا فرار کند. وقتی به این تکیه گاه امن رسید، دیگر آنجا جای خوف نیست. چه خوفی با خدای متعال، چه حزنی؟ بله، یک خوف دیگری هست و آن خوف محبین و خوف اولیاء الهی است. خوف فراق است.

پس وحشت این است که بخواهیم چشم و گوش و دوست و همسر و فرزند و ... را رها کنیم برویم. طبیعی است، اولش خیلی وحشت آور است. ولی بعدش یک آرامش مطلقی است که با حضور حضرت حق است. آن آرامش، آرامش حقیقی است. آن آرامشی که باید به دست آورد، همین آرامش است. قرآن یک جمله ای را از قول ابراهیم خلیل نقل می کند. حضرت رفت بتکده را ویران کرد. به او گفتند نمی ترسی؟ بیچاره ات می کنند. فرمود شما خودتان انصاف بدهید. چه کسی مستحق امنیت است؟ شمایی که مشرک به خدای واحد هستید، شما مستحق اضطراب و ناامنی هستید یا من؟ من بت ها را شکستم، شما می گویید بترس. شما که خدا را رها کردید، نمی ترسید؟

کسیکه خدا را اله گرفت، از هیچ چیز نمی ترسد. برای چنین کسی همه خوف ها رفع می شود. البته یک خوفی از حضرت حق دارد که چیز دیگری است. احساس می کند یک تکیه گاه محکم لایزال دارد. واگر به این حالت نرسید، الان که تکیه گاههایش هستند در خوف است، ولی آن را پنهان می کند. انسانی که به جوانی اش تکیه کرده، می داند که این جوانی می رود. جوانی که ماندنی نیست. تغافل می کند. نه اینکه واقعا با جوانی آرام است. و یا آدمی که به پولش تکیه کرده است، می داند که این پول ماندنی نیست. کسی که به زیبایی بهار تکیه می کند، در همان بهار مضطرب است. چون می داند این زیبایی می رود.

کسی که همسری را دنبال می کند و به وصال او می رسد، دل به او می بندد، در لحظه وصالش مضطرب است. چون می داند این جوانی و رفاقت ماندنی نیست. اگر از همه اینها برید و آن وجود مقدسی را که حی قیوم است، پیدا کرد و با او بود، آرام است. چون می داند: «هو معکم أین ما کنتم»، هر کجا باشد خدا با اوست. او با ماست که ما هستیم. او ما را رها نمی کند. و تا او با ماست، ما هم هستیم.

در زندگی ترس انسان از چه چیزی است؟ می گوید اگر این دست نباشد، این آب نباشد، ... ، من نابود می شوم. خیال می کند آنها او را نگه داشته اند. طبیعی است کسی که حیاتش را از اینها می گیرد، باید هم از نابودیشان بترسد. اینها خداهایی هستند که نابود می شوند. خوب معلوم است که من مضطرب می شوم. از اول هم که این بت ها و خداها هستند، انسان مضطرب است. چون می داند اینها نابود می شوند. ولی اگر اینطور نشد و خدا را پیدا کرد، دیگر نابودی در کار نیست. او که هست و اینکه او با من است. این معیت، قوام ما است و انسان آرام آرام می شود و دیگر هیچ نگرانی نیست.

معنای آزمایش الهی با خوف

از این ترس باید استقبال کرد. « وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْف»(بقره/155) یعنی شما باید در امنیت، خدا را پیدا می کردید، پیدا نکردید. من زیر پایتان را خالی می کنم، وقتی ترسیدید خدا را پیدا کنید.

صابرین کسانی هستند که در این خوف صبر می کنند. « الَّذینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصیبَهٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون * أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَهٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُون»(بقره/156) کسانی که وقتی خوف می آید می گویند: انا لله و انا الیه راجعون. یعنی در امنیت خدا را پیدا نکرد، حالا که خوف می آید در خوف، خدا را پیدا می کند. صابر چنین کسی است. آن کسی که وقتی خوف هم می آید با بی خیالی می گذراند، صابر نیست. باید در خوف، خدا را پیدا کند و با خدا به آرامش برسد.

این است که خداوند در آیه می فرماید: «لا تعبدوا الّا الله»، غیر خدا را خدا نگیرید. همه انذار من همین یک کلمه است. اگر غیر خدا را خدا گرفتید، معذب می شوید. یعنی همان موقعی که این بت ها هستند، معذب هستید. تکیه گاهتان جهنمتان است. و خدا را بپرستید که همه بشارتها مخصوص موحدین است.

راه نجات از شرک

«استغفروا ربّکم ثم توبوا الیه»، از شرکهایتان استغفار کنید. این استغفار فقط از گناه کبیره نیست. همانی است که در مناجات خمسه عشر آمده است. امام سجاد(ع) به ما تعلیم کردند که اینطور استغفار کنید: «أ وَ أَسْتَغْفِرُکَ‏ مِنْ‏ کُلِ‏ لَذَّهٍ بِغَیْرِ ذِکْرِکَ‏، وَ مِنْ کُلِّ رَاحَهٍ بِغَیْرِ أُنْسِکَ، وَ مِنْ کُلِّ سُرُورٍ بِغَیْرِ قُرْبِکَ، وَ مِنْ کُلِّ شُغُلٍ بِغَیْرِ طَاعَتِک‏»(8) خدایا طلب مغفرت می کنم از هر لذتی که بدون ذکر و حضور تو بوده (این لذت به معنای پرستش غیر خدا است.)، از هر سرور و نشاطی که بدون حب تو بوده، از هر راحتی که ریشه اش در انس تو نبوده و از هر اشتغالی که ریشه اش در طاعت تو نبوده است. این استغفارها باید اتفاق بیافتد، از خدا طلب مغفرت کنید و بعد «توبوا الیه». بعد از طلب مغفرت، رجوع به حضرت حق کنید. در این حالت: «یُمَتّعکم متاعاً حَسنا». نگران هم نباشید که من از همه تعلقاتم ببرم، تنها می مانم. نه همانطور که در دنیا هستید محتاج هستید. خدای متعال شما را اداره می کند. نگران نباشید از اینکه اگر من از همه این ثروت و همسر و عزیزانم چشم پوشیدم و رو به خدا آوردم، چطور می شود. هیچ اتفاقی نمی افتد، خدای متعال شما را متمتع می کند، آن هم متاع حسن به شما می دهد. این طور نیست که اگر انسان از متاع دنیا چشم پوشید، رها می شود. نه او که هست، در این دنیا تأمینتان می کند. به متاع احتیاج دارید، به شما متاع می دهد.

پی نوشت ها:

(1) الکافی (ط - الإسلامیه)، ج‏4، ص: 551

(2) التوحید (للصدوق)، ص: 231

(3) إقبال الأعمال (ط - القدیمه)، ج‏1، ص: 349

(4) مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏2، ص: 593

(5) زاد المعاد - مفتاح الجنان، ص: 469

(6) بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج‏69، ص: 59

(7) بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج‏91، ص: 151

(8) زاد المعاد - مفتاح الجنان، ص: 416



×

متنی که در زیر آمده گزارش تفصیلی جلسه هشتم سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در دهه سوم محرم سال 92 می باشد که در تاریخ 11 آذرماه در «بیت المجتبی» واقع در منطقه باجک شهر مقدس قم برگزار شده است. ایشان در این جلسه آیه دوم سوره هود را از این منظر بررسی نمودند که «لا تعبدوا الا الله» یعنی به غیر از حرف نبی اکرم(ص) به حرف دیگری گوش نکنید. ایشان اشاره کردند که خداوند از یک طرف دین خودش را در باطن و فطرت ما قرار داده است و از طرفی در بیرون نیز انبیاء را فرستاد که ما را به توحید دعوت کنند. حال اگر ما با ایشان همراه شدیم و بذر وجودی ما در سرزمین دائر، یعنی وادی ولایت امیرالمومنین(ع) قرار گرفت، دینی که در وجود ما هست شکوفا می شود. و اگر این بذر در در سرزمین بائر افتاد، می سوزد. ایشان به این نکته اشاره کردند که ریشه بت پرستی و محبت به غیر خدا، شیطان و اصحاب سقیفه هستند. که دستگاه تمدن مادی کفار ادامه همان بت پرستی زمان جاهلیت است. و ما باید از این آلهه ها به محیط ولایت امیرالمومنین(ع) فرار کنیم. پس «لا تعبدوا الا الله» یعنی شیطان را نپرستید. .

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، و صل الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین. «بسم الله الرحمن الرحیم، الر کتابٌ أحکمت آیاتُهُ، ثُمَّ فصّلت من لدن حکیم خبیر(1) اَلّا تعبدوا الّا الله إننی لکم منه نذیر و بشیر(2) وَ أن استَغفروا ربکم ثم توبوا الیه، یمتّعکم متاعاً حسنا الی اجلٍ مسمّی وَ یُوتِ کُلَّ ذی فضلٍ فضلَه وَ اِن تولَّوا فَإِنّی أَخاف علیکم عذابَ یومٍ کبیر(3) إِلىَ اللَّهِ مَرْجِعُکمُ وَ هُوَ عَلىَ کلُ شىَ ءٍ قَدِیرٌ(4)»

بذر دین فطری از درون و تابش رحمت الهی از بیرون

مرتبه احکام قرآن که بعد تفصیل داده می شود، شاید دعوت به توحید است که نماز و روزه و جهاد و مابقی همه دعوت به توحید هستند، حتی همه اصول دین هم به توحید برمی گردد. در توضیح دین فطری در قرآن این طور آمده است: « فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها»(روم/30) این دینی که ما شما را به آن دعوت کردیم و انبیاء را فرستادیم، همان است که در فطرت شما گذاشتیم. یعنی از یک طرف انبیاء آمدند و مثل خورشید بر ما می تابند. که اگر انبیاء نبودند کسی راه توحید و راه خدا را نمی فهمید. آن چراغ هدایتی که خداوند روشن کرده است و نور هدایت خود را در وجود آنها قرار داده است، انبیاء الهی هستند. لذا در قرآن وقتی صحبت از نور الهی است مقصود از نور الهی، نبی اکرم(ص)، اهل بیت(ع) و به تبع آن انبیاءالهی هستند. از طرفی اگر خداوند در درون ما یک قابلیت و یک روح توحیدی قرار نمی داد، فقط چراغی که از بیرون بر ما بتابد، کفایت نمی کرد. درست مانند روئیدن بذر که هم باید خورشید بتابد و باران ببارد و هم اینکه استعداد رشد کردن در آن بذر وجود داشته باشد.

خداوند هم در باطن ما دین خودش را قرار داده است و به ما فرموده حنیف باشید، «فَأَقم وجهک للدین حنیفاً». یعنی دائم مسیرتان به طرف دین الهی باشد، و بعد فرموده است این دین را در فطرتتان قرار دادم و بعد انبیاء را فرستادم که شما را به این توحید دعوت کنند تا بذر وجودی شما شکوفا شود. یعنی از یک طرف تابش نور انبیاء و بارش باران رحمت الهی است که همان ولایت امیرالمومنین(ع) است، اینها از بیرون هست، از درون هم یک رشته توحید در فطرتان قرار دادم. و این توحید تا جایی است که دستوری در بیرون نیست که انبیاء گفته باشند و در فطرت ما نباشد. همانطور که قرآن یک مرتبه احکام دارد و بعد تفصیل پیدا می کند، در فطرت ما هم یک اجمالی است، بعد همان اجمال، تفصیل پیدا می کند. لذا در فطرت ما میل به همه دین و شریعت گذاشته شده است. هر چیزی که در بیرون دستور به انجام آن دادند، در درون ما هم هست. گیاهی که سبز می شود، همه خصوصیات آن، در بذر هم هست. گندمی که سبز می شود، اگر بذرش آفت زده باشد، خوشه اش هم آفت زده می شود. ولی اگر مرغوب باشد، خوشه اش هم مرغوب است. دین در وجود ما هست، حال اگر با انبیاء همراه شدیم، دینی که در وجود ما هست شکوفا می شود، در غیر این صورت شکوفا نمی شود.

 بطور کلی در عالم دو محیط است، یکی محیط نورانیت انبیاء و هدایت انبیاء الهی است و دیگری محیط ظلمت و ولایت دشمنان امیرالمومنین(ع) است. اگر وارد محیط نور شویم، فطرت ما باز می شود و بذر وجود ما زیر چتر ولایت امیرالمومنین(ع) به گلستان توحید تبدیل می شود. خود مومن می شود یک درخت توحید. به هر کدام از افعالش که نگاه می کنی، خدای متعال وجود دارد. خود این مومن دائما میوه می دهد، شجره اش پر بار است، دیگران هم از او استفاده می کنند. همین است که در روایت داریم مومن راه رفتنش در بین مردم مفید است. مؤمن اگر بین مردم نفس بکشد، مردم بهره مند می شوند.

تعریف دین الهی

در روایت آمده که دین سه کلمه است : أشهد أن لا اله الله و أشهد أنّ محمداً رسول الله(ص) و أشهد أنّ علیاً ولی الله(ع). خدای متعال در فطرت ما میل به پرستش خدای متعال، میل به حرکت در مسیر رسالت نبی اکرم(ص) و میل در حرکت در پرتوی ولایت امیرالمومنین(ع) را قرار داده است. ما طالب همین مسیر هستیم. از درون متمایل به حرکت در این مسیر هستیم، و از برون هم هدایت و راه قرار داده شده است. اگر در این راه افتادیم، این دو هماهنگ می شوند. انسان هر یک قدم که جلو می رود، شکوفا می شود. انسان مومن خودش می شود یک شجره پاک. و اگر از این مسیر بیرون رفتیم، تمام این مطالبات فطری ما و آنچه که خداوند در وجود ما گذاشته است و ما طالب آن هستیم، همه خاموش می شود. اگر خدای متعال در انسان میل به بهشت را نمی گذاشت، نفرت از جهنم را قرار نمی داد، دیگر نه کسی از بهشت خوشش می آمد و نه از جهنم نفرت داشت. اینست که خدای متعال اینقدر به ما هشدار می دهد که این طرف بهشت و آنطرف جهنم است. و در درون ما هم میل به بهشت و نفرت از جهنم را قرار داده است. بهشت همان وادی توحید است. بهشت همان بیوت است که شرحش در سوره نور آمده است. جهنم هم محیط ولایت دشمنان امیرالمومنین(ع) است و آنجا تفصیل پیدا می کند.

تبدیل اعمال خیر به جنت

هر کار خیری انسان انجام می دهد، بذری است در محیط امیرالمومنین(ع). ایشان متکفل این بذر هستند. عالم ملائکه در اختیار حضرت است. فرمود ذکر سبحان الله که می گویید، این ذکر به شجره های بهشتی تبدیل می شود. هر ذکری که می گویید برایتان درختی می کارند و در وادی امیرالمومنین(ع) این یک ذکر تبدیل می شود به جنت، باغستان. «أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَهً طَیِّبَهً کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ»(ابراهیم/24) فرع این درخت پاک و این درخت توحید که منظور امیرالمومنین(ع) هستند، در آسمان است. بهشت، فرع امیرالمومنین(ع) است. همه اعمال مومنین در این بهشت واقع می شود، آنوقت سبز می شود. حضرت کار می کنند. شاید یک معنایش این باشد: «تُوتی أُکُلَها کُلُّ حینٍ بِإِذنِ رَبَها»، این درخت دائم میوه می دهد. اگر بذری در ولایت امیرالمومنین(ع) افتاد، گم نمی شود بلکه به درخت تبدیل می شود.

وادی دائر و وادی بائر

« أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوار»(ابراهیم/28) پیغمبر ما، شما که می بینی که اینها چگونه نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند. و مردمشان را وارد دار البوار کردند. امیرالمومنین(ع) فرمود: «نحن النعمه»(1) و منظور از کفر، رقبای امیرالمومنین(ع) می باشد، آنها کفر و فسوق و عصیان هستند. سرزمین بائر کجاست؟ محیط ولایت دیگران. یعنی سرزمینی که هیچ چیز در آن سبز نمی شود. و هرچه در آن بکاری می سوزد. این سرزمین بائر کجاست؟ وقتی امیرالمومنین(ع) می رود و دیگران می آیند، این فضا دیگر فضای دار البوار است، جهنم است. یعنی از همین الان مردم را در جهنم بردند. وقتی انسان به جهنم رفت، هیچ چیز در آن سبز نمی شود. به عکس، سرزمین ولایت امیرالمومنین(ع) سرزمین دائر است. بهشت است. حضرت رسول(ص) در معراج دیدند ملائکه مشغول کار هستند و خانه می سازند، یک خشت از طلا، یک خشت از نقره. گاهی مشغولند، گاهی دست برمی دارند. حضرت از جبرئیل سوال کردند که اینها چه می کنند؟ چرا اینگونه کار می کنند؟ جبرئیل پاسخ داد: وقتی از دنیا مصالح بیاید، اینها مشغول می شوند. فرمود مصالح چیست؟ جبرئیل گفت: «سبحان الله و الحمد الله و لا اله الا الله و الله اکبر» وقتی آنها مشغول به ذکر توحید باشند، مصالح می رسد.

کسی که وارد وادی ولایت می شود، وقتی زبانش به ذکر خدا مشغول می شود، در این وادی به خانه ای از طلا و نقره تبدیل می شود. گفتند: آقا پس ما خیلی بهشتمان آباد است؟ فرمودند: به شرطیکه آتش نفرستید. پس وادی ولایت امیرالمومنین(ع) می شود دار رویش فطرت انسان. خداوند در وجود انسان فطرت را گذاشته است. این فطرت مانند دانه گندم سربسته است. این خوشه ای که می بینید، همه نقش و نگارش در گندم هست. اگر این گندم در سرزمین بائر افتاد، می سوزد. اگر در سرزمین دائر افتاد، سبز می شود و به خوشه گندم تبدیل می شود. «أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُون»(واقعه/63) آیا شما زارعید؟ ما هستیم که این دانه را به یک خوشه تبدیل می کنیم.

خداوند به وسیله جنودش، فطرت ما را که یک بذر است، در این عالم خلق می کند. حال اگر این بذر وجود انسان در یک سرزمین خوبی افتاد، هرچه سرزمین خوبتر باشد، این بذر بهتر بار می دهد. بهتر به آن باران می بارد. این سرزمین وجود مقدس امیرالمومنین(ع) است.

مقابل این آیه، آیه ای است که در بالا ذکر شد. یعنی وقتی امیرالمومنین(ع) می رود و دیگری می آید، این فضا دیگر فضای دار البوار است. این دار البوار، جهنم است. از همین جا شدند جهنم. این جهنمی که آنها را از الان وارد کردند، در روز قیامت، «یَصلَونَها»، آشکار می شود. در روز قیامت آنها را به جهنم می برند و می گویند شما محیطتان همین است، جهنمی هستید.

لذا اگر بخواهیم آیه «لا تعبدوا الّا الله» را معنی کنیم، یعنی به غیر از حرف نبی اکرم(ص)، به حرف دیگری گوش نکنید. از محیط ولایت امیرالمومنین(ع) بیرون نیایید. اینجا محیط بهشت است. وادی دائر است. لذا کلمه توحید وجود مقدس رسول الله(ص) و امیرالمومنین(ع) است. این طور نیست که بهشت اصل باشد، و امیرالمومنین(ع) فرع. بلکه بهشت فرع بر امیرالمومنین(ع) است. وادی توحید یعنی این، بهشت هم چیزی غیر از این نیست. دائما هم این توحید شکوفاتر می شود.

مومن می خورد موحدتر می شود، می خوابد موحدتر می شود، ازدواج می کند موحدتر می شود. حتی عمل نکاح که اینقدر به نظر ما پست می آید، اگر در محیط ولایت امیرالمومنین(ع) باشد، هر قطره غسلش تبدیل می شود به ملائکه. برای همین لذت، چون در محیط ولایت امیرالمومنین(ع) بوده و باعث غفلت نشده است، در روز قیامت می بیند که چه باغستانی برایش درست کرده اند. و یا در مورد نوشیدن آب، در روایات داریم آب را سه جرعه کنید، با بسم الله و حمد و جرعه سوم را سه قسمت کنید با سه بسم الله و سه حمد. که در این صورت بهشت بر این شخص واجب می شود.

این معنی کلمه توحید است. این معنی «لا تعبدوا الا الله» است. می خورد بهشت می برند، نکاح می کند بهشت می برند و ... . یعنی هرچه ما در دنیا انجام می دهیم، لذت می بریم، خوش هستیم، نورانی تر می شویم. مثل بهشت. این خاصیت محیط ولایت امیرالمومنین(ع) است. « مَثَلُ الْجَنَّهِ الَّتی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فیها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّهٍ لِلشَّارِبین»(محمد/15) یک طرف عسل مصفی و ... است و یک طرف آب جوشان و ... اگر کسی وارد محیط نعمه الله شد، یعنی محیط ولایت امیرالمومنین(ع) از الان در بهشت است. در دار دائر است. لذا باطن همه نعمت ها به ولایت تفسیر شده است. بزرگان در خواب یک جرعه از دست امیرالمومنین(ع) می گیرند، می شوند یک عالم، یک مرجع و ... و به مقام بندگی و مقام شب زنده داری می رسند.

بنابراین، این طرف بذر وجود مومن است، آنطرف هم سرزمین ولایت امیرالمومنین(ع) است. این دو که با هم همراه می شوند خود مومن می شود یک بهشتی. «فمن یَعمَل مِثقالَ ذَرهٍ خَیراً یَرَه»(زلزال/7) در این آیه منظور از خیر عملی است که در محیط ولایت امیرالمومنین(ع) انجام می شود. عاقبتش هم می شود بهشت. نقطه مقابلش جهنم و آتش است. النار: ولایه عدو آل محمد(ص). دار البوار است، آب جوشان است: « وَ سُقُوا ماءً حَمیماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ». این قصه هم از همین دنیا آغاز می شود. «ان لا تعبدوا الا الله، اننی لکم منه نذیر و بشیر»، غیر خدا را عبادت نکنید که اگر عبادت کردید انذارتان می کنم و اگر خدا را عبادت کردید، بشارت می دهم.

ریشه بت پرستی و محبت به غیر خدا

در آیه «ففّروا الی الله»، این آلهه چه کسانی هستند که ما باید از آنها به سوی خدا فرار کنیم؟ ظاهر آلهه چیست؟ این آلهه به ظاهر چوب و بت و سنگ است، کمی جلوتر که می روی فرش و خانه و شغل و محبت به غیر و ... . اینها می شوند آلهه. ولی آیا این سنگ و چوب و فرش و زمین، بت هستند؟ آن الهی که بت پرستهای قوم حضرت ابراهیم می پرستیدند، نمرود بود یا چوب و سنگ؟ ته خط، آنها اسیر نمرود بودند یا اسیر چوب و سنگ؟ واقعیت این است که آنها اسیر نمرود بودند. بتشان آنجا بود. و تا آن نمرود هست، این بتکده هم هست. و یا مردمی که گوساله سامری را می پرستیدند، آیا آنها گوساله را می پرستیدند یا سامری را؟ (در بعضی روایات اولی به گوساله تعبیر شده و دومی به سامری)

ریشه بت پرستی شیطان است یا چوب و سنگ؟

مثل دستگاه تمدن مادی، بت پرستی مدرن که همه را در جعبه دنیا محصور کرده است. انتهای دعوتش چیست؟ خوشگذرانی در دنیا. اسمش را هم «توسعه» می گذارند و به ما هم می گویند «عقب مانده». خوب اینها که توسعه یافته هستند، چه دارند؟ 200 رقم ماست، 2000 مدل ماشین، زنانشان سالی 25 جفت کفش می پوشند و... . آیا چیزی غیر از این هم دارند؟ آیا یک بار از دهانشان دعوت به خدا شنیده اید؟ با صدای بلند می گویند جای خدا پرستی در خانه و محیط خلوت است. زندگی اجتماعی جای خدا نیست. شوخی هم ندارند. اساس این تمدن همین است. ریشه تمدن غرب که الان همه ما را مشغول کرده است و متاسفانه دوستان امیرالمومنین(ع) هم کم و بیش ذائقه شان به آن مشغول شده است، ریشه این تمدن بت پرستی است. که همه رنجها هم به خاطر همین است. این بت می شکند، بت دیگری می گذارند.

طبق این آیه: « أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبین * وَ أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیم»(یس/60) یک طرف شیطان است و یک طرف الله. انتهای جهنم، ولایت شیطان است. جهنمی یعنی بذر وجودیت را در سرزمین بائر می ریزی و الان می شود جهنم. خشک می شود. ولی اگر بذرت را در سرزمین دائر بریزی، الان شروع به سبز شدن می کند و در بهشت تحویلت می دهند. همین خورشید، بذری را که در سرزمین کویر افتاده، می سوزاند و بذری که در سرزمین آباد افتاده است را به درخت تبدیل می کند. پس آیا انتهای آلهه ما نفس و دنیا و فرش و میز است؟ خیر در واقع انتهای بت پرستی، ولایت شیطان است. اوست که فرش را برای من می کند خدا و زینت می دهد. دوست داشتن اینها، عبادت شیطان است. اوست که دنیا را جلوه می دهد، دعوت می کند، صدا می زند، خیال انگیزی می کند. شیطان فقط شیطان جنی است، یا شیطان انسی؟

« وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ یُوحی بَعْضُهُمْ إِلى بَعْض»(انعام/112) برای هر پیغمبری دشمنی قرار دادیم از شیاطین انسی و جنی. اینها حرفهای ظاهر فریب و پر زرق و برق به هم می گویند. مثل حرفهای امروز پرچم داران کفر: توسعه، پیشرفت، آزادی، عدالت. ته خطش هم جز بت پرستی چیز دیگری نیست. و کسی هم که آنجا می رود، ته خطش می شود یک آدم دنیا پرست تمام عیار. همه وجودش می شود در حد دهن و دامن و کیف کردن.

به طور کلی همه لذتهای حرام از ولایت شیطان است. ریشه لذتها صفات رذیله هستند. انسان بخیل از مال نگاه داشتن کیف می کند و انسان جواد وقتی می بخشد کیف می کند. جود مال امیرالمومنین(ع) و بخل مربوط به دشمن است. ریشه همه بت پرستی ها پرستش دشمن امیرالمومنین(ع) است.

«ففروا الی الله»، یعنی کجا برویم؟ به محیط ولایت امیرالمومنین(ع). از چه چیزی فرار کنیم؟ از آلهه. ته نگاه ما باید این باشد که کسی که این آلهه را ساخته، دشمن امیرالمومنین(ع) است. بت اصلی اوست و بتکده را هم آنها به پا کرده اند. در وادی ولایت، هر مومنی می شود شجره طیبه، در آن وادی هم هر کافری یک شجره زقوم است. در همین دنیا هم اینگونه است. مومن تلخی اش هم شیرینی است. با آدم دعوا هم می کند، انتهایش را که نگاه می کنی عسل است. کافر وقتی لبخند به آدم می زند، انتهایش را نگاه می کنی زقوم است. کسی که دنبال دنیا پرستی است وقتی به انسان دست می دهد و یا سلام می کند، لا مذهب انتهای این محبتش از جهنم هم تلخ تر است. خود این زقوم است. همه جهنمی ها زقوم هستند. و همه بهشتی ها الان شجره طوبی هستند. شاخ و برگش هستند. لذا «ففروا الی الله»، یعنی از این بت ها فرار کنید، منظور سقیفه و ادامه سقیفه است. اینها بت اصلی هستند.

شریک قرار دادن برای خدا

می فرماید: « وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللَّه»(بقره/165) عده ای از مردم برای خدا شریک قرار می دهند و مثل خدا آنها را دوست می دارند. خوب این بتها چه کسانی هستند که اینها را شریک خدا قرار می دهند؟ چوب و سنگ است؟ فرمود: اولیاء فلان و فلان. یعنی ته بت پرستی اینجاست. همه بت پرستهای عالم از اول تا آخر زیر چتر همین بت هستند. کما اینکه همه موحدین عالم از ابتدا تا انتها زیر چتر ولایت امیرالمومنین(ع) و نبی اکرم(ص) هستند. بت پرستی یعنی این. پرستش آنها، به حرف آنها گوش دادن بت پرستی است. فراعنه تاریخ شاخ و برگ اینها هستند. پس «لا تعبدوا الّا الله» یعنی شیطان را نپرستید، یعنی اینها را نپرستید. اینست که حضرت فرمود: «ولایتُنا قطب القرآن»(2) همه قرآن برمی گردد به بحث توحید و امیرالمومنین(ع). «کلمه لا اله الّا الله حصنی...» و «ولایه علی بن ابیطالب(ع) حصنی...»

پی نوشت ها:

(1) الکافی (ط - الإسلامیه)، ج 1، ص: 217

(2) تفسیر العیاشی، ج 1، ص: 5



×

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×