مشخصات شعر

همه گفتند که جان‌ها همه قربان حسین

بنویسید مرا: بی سر و سامان حسن

بنویسید: منم تشنۀ احسان حسن

 

حسن در حسنِ حسن، عشق حسن، جان حسن

دل عشاق شکار است به پیکان حسن

 

گرچه ما عاشق عباس و حسینیم ولی

صید کرده دل ما را رخ رخشان حسن

 

در مقامش بود این بس که نه تنها ایوب

صبر هم گشته خودش دست به دامان حسن

 

حاتم ار جود و سخایش شده مشهور خودش

می‌رود محض گدایی به در خوان حسن

 

سر تعظیم کند خم به برش جبرائیل

تا که یک لحظه زند بوسه به دستان حسن

 

سائل از شام رسید، گفت مداماً دشنام

دید لطف و کرمش، گشت مسلمان حسن

 

همه گفتند که جان‌ها همه قربان حسین

ذکر روی لب احمد شده: قربان حسن

 

دشمنش دید به کل هیبت او را به جمل

همه حیرت زده از جنگ نمایان حسن

 

وسط معرکه سر بود که می‌خورد زمین

متحیر ملک باد ز طوفان حسن

 

مات و مبهوت رجزخوانی او جن و بشر

ملک الموت شده گوش به فرمان حسن

 

جز خداوند نشد با خبر از غصۀ او

کس نفهمید چه بود آن غم پنهان حسن

 

قاتلش زهر نشد، غصۀ آن کوچه تنگ

خوره‌ای بود همیشه به تن و جان حسن

 

کس ندید آنچه حسن دید میان کوچه

شاهد حرف من است قامت لرزان حسن

 

ضربه تا خورد به مادر، نظر من این است

تار شد از اثر ضربه، دو چشمان حسن

 

مادر افتاد زمین، غیرت او ریخت به هم

رفت طاقت ز تمام بدن و جان حسن

 

همه گفتند که جان‌ها همه قربان حسین

بنویسید مرا: بی سر و سامان حسن

بنویسید: منم تشنۀ احسان حسن

 

حسن در حسنِ حسن، عشق حسن، جان حسن

دل عشاق شکار است به پیکان حسن

 

گرچه ما عاشق عباس و حسینیم ولی

صید کرده دل ما را رخ رخشان حسن

 

در مقامش بود این بس که نه تنها ایوب

صبر هم گشته خودش دست به دامان حسن

 

حاتم ار جود و سخایش شده مشهور خودش

می‌رود محض گدایی به در خوان حسن

 

سر تعظیم کند خم به برش جبرائیل

تا که یک لحظه زند بوسه به دستان حسن

 

سائل از شام رسید، گفت مداماً دشنام

دید لطف و کرمش، گشت مسلمان حسن

 

همه گفتند که جان‌ها همه قربان حسین

ذکر روی لب احمد شده: قربان حسن

 

دشمنش دید به کل هیبت او را به جمل

همه حیرت زده از جنگ نمایان حسن

 

وسط معرکه سر بود که می‌خورد زمین

متحیر ملک باد ز طوفان حسن

 

مات و مبهوت رجزخوانی او جن و بشر

ملک الموت شده گوش به فرمان حسن

 

جز خداوند نشد با خبر از غصۀ او

کس نفهمید چه بود آن غم پنهان حسن

 

قاتلش زهر نشد، غصۀ آن کوچه تنگ

خوره‌ای بود همیشه به تن و جان حسن

 

کس ندید آنچه حسن دید میان کوچه

شاهد حرف من است قامت لرزان حسن

 

ضربه تا خورد به مادر، نظر من این است

تار شد از اثر ضربه، دو چشمان حسن

 

مادر افتاد زمین، غیرت او ریخت به هم

رفت طاقت ز تمام بدن و جان حسن

 

اولین نظر را ارسال کنید
 
فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×
ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×