سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام

مشخصات شعر

چلچراغی ز گریه

 

امشب از آسمان چشمانت

دسته‌دسته ستاره‌ می‌‌چینم

در غزل‌گریۀ زلالت، آه

سرخی چارپاره می‌‌بینم

 

زخم‌‌های دل غریبت را

مرهم و التیام آوردم

باز از محضر رسول‌الله

به حضورت سلام آوردم

 

در شب تار تیره‌فهمی‌ها

روشنی را دوباره آوردی

آسمان را کسی نمی‌فهمید

تا که با خود ستاره‌ آوردی

 

ساحت مستجاب سجّاده!

بندگی را تو یادمان دادی

دل ما شد اسیر چشمانت

دلمان را به آسمان دادی

 

آیه آیه پیام عاشورا

در احادیث روشنت گل کرد

امتداد قیام عاشورا

در تب اشک و شیونت گل کرد

 

دم به دم در فرات چشمانت

ماتم کربلا مجسّم بود

چشم تو لحظه ای نمی‌اسود

همۀ عمر تو محرّم بود

 

دم‌به‌دم ابری است و بارانی

از غم تو هوای چشمانم

چلچراغی ز گریه روشن کرد

ماتمت در منای چشمانم

 

در غروب غریب دلتنگی

ناگهان حال تو مشوّش شد

ماه من! روی زین زهرآلود

پیکرت سوخت، غرق آتش شد

 

آه! آتشفشان چشمانت

دیر سالی‌ست بی‌گدازه نبود

همۀ عمر خون دل خوردی

داغ‌‌های دل تو تازه نبود

 

دیده بودی سه روز در گودال

پیکر آسمان رها مانده

سر سالار قافله بر نی

کاروان بی‌امان رها مانده

 

دل تو روی نیزه‌ها می‌‌رفت

دست‌‌هایت اسیر سلسله بود

قاتلت زهر کینه‌ها، نه، نه!

قاتلت خنده‌‌های حرمله بود

 

چلچراغی ز گریه

 

امشب از آسمان چشمانت

دسته‌دسته ستاره‌ می‌‌چینم

در غزل‌گریۀ زلالت، آه

سرخی چارپاره می‌‌بینم

 

زخم‌‌های دل غریبت را

مرهم و التیام آوردم

باز از محضر رسول‌الله

به حضورت سلام آوردم

 

در شب تار تیره‌فهمی‌ها

روشنی را دوباره آوردی

آسمان را کسی نمی‌فهمید

تا که با خود ستاره‌ آوردی

 

ساحت مستجاب سجّاده!

بندگی را تو یادمان دادی

دل ما شد اسیر چشمانت

دلمان را به آسمان دادی

 

آیه آیه پیام عاشورا

در احادیث روشنت گل کرد

امتداد قیام عاشورا

در تب اشک و شیونت گل کرد

 

دم به دم در فرات چشمانت

ماتم کربلا مجسّم بود

چشم تو لحظه ای نمی‌اسود

همۀ عمر تو محرّم بود

 

دم‌به‌دم ابری است و بارانی

از غم تو هوای چشمانم

چلچراغی ز گریه روشن کرد

ماتمت در منای چشمانم

 

در غروب غریب دلتنگی

ناگهان حال تو مشوّش شد

ماه من! روی زین زهرآلود

پیکرت سوخت، غرق آتش شد

 

آه! آتشفشان چشمانت

دیر سالی‌ست بی‌گدازه نبود

همۀ عمر خون دل خوردی

داغ‌‌های دل تو تازه نبود

 

دیده بودی سه روز در گودال

پیکر آسمان رها مانده

سر سالار قافله بر نی

کاروان بی‌امان رها مانده

 

دل تو روی نیزه‌ها می‌‌رفت

دست‌‌هایت اسیر سلسله بود

قاتلت زهر کینه‌ها، نه، نه!

قاتلت خنده‌‌های حرمله بود

 

اولین نظر را ارسال کنید

 

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×