سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام

مشخصات شعر

پیشواز تیر

دید شاه دین چو عبدالله را

بگْذرانید از فلک پس آه را

 

هم‌چو جان آن طفل را در بر کشید

ز آه دل، آتش به خشک و تر کشید

 

گفت: ای روشن ز رویت، جان من!

غنچه‌ی باغ و گل بستان من!

 

اندر این دشت بلا جز تیر نیست

غیر تیر و نیزه و شمشیر نیست

 

جان من! از چه ز جان سیر آمدی؟

پیشواز تیر و شمشیر آمدی

 

بود بس امروز در این ماجرا

داغ مرگ اکبر و اصغر، مرا

 

ای جمالت محفل دل را چراغ!

داغ تو داغی است بر بالای داغ

 

 

در جواب آن امام دین‌پناه

گفت: ای روشن ز تو عرش اله!

 

آمدم تا در غمت، افغان کنم

آنچه از دستم برآید، آن کنم

 

آمدم تا سر دهم در پای تو

جان سپارم بر سر سودای تو

 

چون به خاک از کین فتاده پیکرت

آمدم از خاک بردارم سرت

 

زآن که بر جسم تو زین قوم شریر

بس نشسته تیر بر بالای تیر

 

جان شده از جسم و جسم از جان جداست

کُشته را کشتن دوباره کی رواست؟

 

نیم‌جانی گر بری تو زین بلا

داغ اکبر زنده نگْذارد تو را

 

شاه‌زاده با هزار افسوس و آه

گرم شیون بود در آغوش شاه

 

 

ناگهان سنگین‌دلی از راه کین

تیغی افکنْد از جفا بر شاه دین

 

دید چون آن طفل این جور و ستم

دست پیش آورْد و شد دستش قلم

 

خامه‌ی «جودی» چو برزد این رقم

تاب خودداری شد از لوح و قلم

پیشواز تیر

دید شاه دین چو عبدالله را

بگْذرانید از فلک پس آه را

 

هم‌چو جان آن طفل را در بر کشید

ز آه دل، آتش به خشک و تر کشید

 

گفت: ای روشن ز رویت، جان من!

غنچه‌ی باغ و گل بستان من!

 

اندر این دشت بلا جز تیر نیست

غیر تیر و نیزه و شمشیر نیست

 

جان من! از چه ز جان سیر آمدی؟

پیشواز تیر و شمشیر آمدی

 

بود بس امروز در این ماجرا

داغ مرگ اکبر و اصغر، مرا

 

ای جمالت محفل دل را چراغ!

داغ تو داغی است بر بالای داغ

 

 

در جواب آن امام دین‌پناه

گفت: ای روشن ز تو عرش اله!

 

آمدم تا در غمت، افغان کنم

آنچه از دستم برآید، آن کنم

 

آمدم تا سر دهم در پای تو

جان سپارم بر سر سودای تو

 

چون به خاک از کین فتاده پیکرت

آمدم از خاک بردارم سرت

 

زآن که بر جسم تو زین قوم شریر

بس نشسته تیر بر بالای تیر

 

جان شده از جسم و جسم از جان جداست

کُشته را کشتن دوباره کی رواست؟

 

نیم‌جانی گر بری تو زین بلا

داغ اکبر زنده نگْذارد تو را

 

شاه‌زاده با هزار افسوس و آه

گرم شیون بود در آغوش شاه

 

 

ناگهان سنگین‌دلی از راه کین

تیغی افکنْد از جفا بر شاه دین

 

دید چون آن طفل این جور و ستم

دست پیش آورْد و شد دستش قلم

 

خامه‌ی «جودی» چو برزد این رقم

تاب خودداری شد از لوح و قلم

اولین نظر را ارسال کنید

 

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×