سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام

مشخصات شعر

بر دلم آتش مزن

این شنیدم که شه لب‌تشنگان

در وداع خواهران و دختران

 

با دل پرورده آه آتشین

با سکینه گفت کاى حورا جبین!

 

ز اشک حسرت بر دلم آتش مزن

تا مرا جان است، جانا! در بدن

 

گریه کن، چون کُشته گشتم زار‌زار

بر سر جسمم، چو باران بهار

 

هم‏چو بلبل، نوحه مى‏‌کن، مى‏گرى

زآن‌ که تو از دیگران اولى‏ترى

 

با دل چون لاله از نرگس، گلاب

بر تنم مى‌‏پاش تو بر جاى آب

 

تا تنم ز اشک تو آساید دمى

زنده سازد برگ گل را شبنمى

 

لیک عزیزا! گریۀ خوارى مکن

هم‏چو خواران، تو عزادارى مکن

 

مو مَکن، مخْراش رو، اى ماه‌‌رو!

تا نگردد شادمان زین غم، عدو

 

ما عزیزان حقیم اندر سبق

کوه را کى باد گرداند ورق؟

 

دفتر گل گر شود اوراق و چاک

ذات گل را زآن پریشانى چه باک؟

 

دخترا! آن نیزه، معراج سر است

مُشک را خود تن‌برهنه، خوش‏تر است

 

مُشک تا مى نشْکند مر بوى را

کى دهد هر جانب و هر سوى را؟

 

هم‏چو سایه باش دنبال سرم

چون نتانى مانْد شب با پیکرم

 

هر کجا سر مى‏‌رود با سر بیا

کوفه یا خود شام، اى دختر! بیا

 

تا ببینى کوفه را و شام را

مر یزید شوم خون‌آشام را

 

چون که چوب خیزران آید به کار

بر سرم کن گریه، چون ابر بهار

 

کز گلابت بِه شود درد سرم

اى عزیز جان! یگانه دخترم!

 

 

بر دلم آتش مزن

این شنیدم که شه لب‌تشنگان

در وداع خواهران و دختران

 

با دل پرورده آه آتشین

با سکینه گفت کاى حورا جبین!

 

ز اشک حسرت بر دلم آتش مزن

تا مرا جان است، جانا! در بدن

 

گریه کن، چون کُشته گشتم زار‌زار

بر سر جسمم، چو باران بهار

 

هم‏چو بلبل، نوحه مى‏‌کن، مى‏گرى

زآن‌ که تو از دیگران اولى‏ترى

 

با دل چون لاله از نرگس، گلاب

بر تنم مى‌‏پاش تو بر جاى آب

 

تا تنم ز اشک تو آساید دمى

زنده سازد برگ گل را شبنمى

 

لیک عزیزا! گریۀ خوارى مکن

هم‏چو خواران، تو عزادارى مکن

 

مو مَکن، مخْراش رو، اى ماه‌‌رو!

تا نگردد شادمان زین غم، عدو

 

ما عزیزان حقیم اندر سبق

کوه را کى باد گرداند ورق؟

 

دفتر گل گر شود اوراق و چاک

ذات گل را زآن پریشانى چه باک؟

 

دخترا! آن نیزه، معراج سر است

مُشک را خود تن‌برهنه، خوش‏تر است

 

مُشک تا مى نشْکند مر بوى را

کى دهد هر جانب و هر سوى را؟

 

هم‏چو سایه باش دنبال سرم

چون نتانى مانْد شب با پیکرم

 

هر کجا سر مى‏‌رود با سر بیا

کوفه یا خود شام، اى دختر! بیا

 

تا ببینى کوفه را و شام را

مر یزید شوم خون‌آشام را

 

چون که چوب خیزران آید به کار

بر سرم کن گریه، چون ابر بهار

 

کز گلابت بِه شود درد سرم

اى عزیز جان! یگانه دخترم!

 

 

اولین نظر را ارسال کنید

 

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×