سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام

مشخصات شعر

کربلای کوفه

هر چند، خشک و تشنه به مقصد رسیده بود

صد ابر از نگاه تَرَش، سر کشیده بود

 

کوهی که در مدینه به وقت جوانی‌اش

از آبشارِ صحبت مولا‌، چشیده بود

 

او کربلای واقعی‌اش را در این سفر

از تشنگیّ مفرط و از رنج، دیده بود

 

یاد وداع آخری‌اش با صحابه و

لبخند کودکش، نفسش را بریده بود

 

تنها چرا به کوفه خبر می‌بری؟ پدر!

این آخرین سؤال عزیزش، «حمیده» بود

 

آن شب حصیر شیر‌زنِ مرد کوفه را

از بین خانه‌های گران، برگزیده بود

 

در هر دهان ببین خبرِ گرم و تازه‌اش!

نان در تنور کوفه، به توفان رسیده بود

 

در را زدند و آتش از آن ‌سو نهیب زد

مارِ خیانت، آه! در آنجا خزیده بود

 

در را گشود، ساعد «الله اکبر»ش

یک عدّه گرگ، دور و برش، نیزه چیده بود

 

یک‌ سو تمامِ کوفه و یک‌ سو غریب و فرد

مسلم، برابر همگان، صف کشیده بود

 

مثل علی است، هیبت او، هر که از سپاه

سمتش هجوم برده، دلش را دریده بود

 

بی‌باک و بی‌قرار و رجز‌خوان، میانۀ

تیغ و عمود و سنگ، بر اسبش وزیده بود

 

گویا خدا از این‌ همه، تنها برای او

در کوفه، کربلای نخست، آفریده بود

 

کم‌کم عطش به سینۀ او، تنگ می‌گرفت

بی این حساب، نقشۀ نیرنگ می‌گرفت

 

کربلای کوفه

هر چند، خشک و تشنه به مقصد رسیده بود

صد ابر از نگاه تَرَش، سر کشیده بود

 

کوهی که در مدینه به وقت جوانی‌اش

از آبشارِ صحبت مولا‌، چشیده بود

 

او کربلای واقعی‌اش را در این سفر

از تشنگیّ مفرط و از رنج، دیده بود

 

یاد وداع آخری‌اش با صحابه و

لبخند کودکش، نفسش را بریده بود

 

تنها چرا به کوفه خبر می‌بری؟ پدر!

این آخرین سؤال عزیزش، «حمیده» بود

 

آن شب حصیر شیر‌زنِ مرد کوفه را

از بین خانه‌های گران، برگزیده بود

 

در هر دهان ببین خبرِ گرم و تازه‌اش!

نان در تنور کوفه، به توفان رسیده بود

 

در را زدند و آتش از آن ‌سو نهیب زد

مارِ خیانت، آه! در آنجا خزیده بود

 

در را گشود، ساعد «الله اکبر»ش

یک عدّه گرگ، دور و برش، نیزه چیده بود

 

یک‌ سو تمامِ کوفه و یک‌ سو غریب و فرد

مسلم، برابر همگان، صف کشیده بود

 

مثل علی است، هیبت او، هر که از سپاه

سمتش هجوم برده، دلش را دریده بود

 

بی‌باک و بی‌قرار و رجز‌خوان، میانۀ

تیغ و عمود و سنگ، بر اسبش وزیده بود

 

گویا خدا از این‌ همه، تنها برای او

در کوفه، کربلای نخست، آفریده بود

 

کم‌کم عطش به سینۀ او، تنگ می‌گرفت

بی این حساب، نقشۀ نیرنگ می‌گرفت

 

اولین نظر را ارسال کنید

 

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×