سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام

مشخصات شعر

غمگین کوچکم

غمگین من بخند برای خدا بخند

من هم دلم گرفته، عزیزم بیا بخند

 

گل خنده می­‌کند، تو چرا اخم می­‌کنی؟

دست‌ودل مرا پر گلزخم می­‌کنی

 

از تو نگاه تلخ و جوابم جز آه نیست

آخر نگاه تلخ، که دیگر نگاه نیست

 

غمگین کوچکم که نگاهت مدام نیست

بی تو، کجای خاک همین خاک شام نیست

 

چیزی بگو از آنچه که چیزی نگفته‌­ای

ای راز اشک و عشق بگو تا نخفته­‌ای

 

ای همزبان من که زبانت به من نگفت

در این سه سال، چند خزان در دلت شکفت

 

باشد قبول، اینکه دل از ما بریده­‌ای

از رود اشک خویش به دریا رسیده‌­ای

 

دیگر بهار، فرصت کوچکیدن من است

آری، رسیده‌­ام که شب چیدن من است

 

غمگین من بخند! شکفتن سزای توست

زیبا، همین شکوفۀ  لبخندهای توست

 

حرف از شکستن­ است، شکستن شبیه تو

اینجا شکست، شیشه و آهن، شبیه تو

 

باری شکست، حرمت کنعامان شکست

یوسف کجاست؟ کلبۀ  احزانمان شکست

 

شب بود و دست­‌ها، که سر نیزه می‌­شدند

سر نیزۀ  که بود، که در جانمان شکست

 

شب می‌­وزید و نایی توفان به ضجّه گفت

رعناترین صنوبر بستانمان شکست

 

دیگر، پری برای پریدن نمانده است

بال و پرِ پرندۀ ایمانمان شکست

 

اینجا خرابه است و دل من خراب‌تر

دیگر چه ماندنی ز نماندن صواب‌تر

 

دیگر تمام شد، همه گفتند رفتن ای­ست

بغضی سترگ ماند و آن هم شکستنی ا­ست

غمگین کوچکم

غمگین من بخند برای خدا بخند

من هم دلم گرفته، عزیزم بیا بخند

 

گل خنده می­‌کند، تو چرا اخم می­‌کنی؟

دست‌ودل مرا پر گلزخم می­‌کنی

 

از تو نگاه تلخ و جوابم جز آه نیست

آخر نگاه تلخ، که دیگر نگاه نیست

 

غمگین کوچکم که نگاهت مدام نیست

بی تو، کجای خاک همین خاک شام نیست

 

چیزی بگو از آنچه که چیزی نگفته‌­ای

ای راز اشک و عشق بگو تا نخفته­‌ای

 

ای همزبان من که زبانت به من نگفت

در این سه سال، چند خزان در دلت شکفت

 

باشد قبول، اینکه دل از ما بریده­‌ای

از رود اشک خویش به دریا رسیده‌­ای

 

دیگر بهار، فرصت کوچکیدن من است

آری، رسیده‌­ام که شب چیدن من است

 

غمگین من بخند! شکفتن سزای توست

زیبا، همین شکوفۀ  لبخندهای توست

 

حرف از شکستن­ است، شکستن شبیه تو

اینجا شکست، شیشه و آهن، شبیه تو

 

باری شکست، حرمت کنعامان شکست

یوسف کجاست؟ کلبۀ  احزانمان شکست

 

شب بود و دست­‌ها، که سر نیزه می‌­شدند

سر نیزۀ  که بود، که در جانمان شکست

 

شب می‌­وزید و نایی توفان به ضجّه گفت

رعناترین صنوبر بستانمان شکست

 

دیگر، پری برای پریدن نمانده است

بال و پرِ پرندۀ ایمانمان شکست

 

اینجا خرابه است و دل من خراب‌تر

دیگر چه ماندنی ز نماندن صواب‌تر

 

دیگر تمام شد، همه گفتند رفتن ای­ست

بغضی سترگ ماند و آن هم شکستنی ا­ست

اولین نظر را ارسال کنید

 

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×