سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام

مشخصات شعر

شرمنده...

از سرِ ناقۀ غم شیشۀ صبر افتاده

همه دیدند که زینب سر قبر افتاده

 

چشم او در اثر حادثه کم سو شده است

کمرش خم شده و دست به زانو شده است

 

بیت بیتِ دل او از هم پاشیده شده

صورتش در اثر لطمه خراشیده شده

 

گفت برخیز که من زینب مجروح توام

چند روزی ست که محو لب مجروح توام

 

این چهل روز به من مثل چهل سال گذشت

پیر شد زینب تو تا که ز گودال گذشت

 

این رباب است که این گونه دلش ویران است

در پی قبر علی اصغر خود حیران است

 

گر چه من در اثر حادثه کم می‌بینم

ولی انگار درین دشت علم می‌بینم

 

دارد انگار علمدار تو بر می‌گردد

مشک بر دوش ببین یار تو برمی‌گردد

 

خوب می‌شد اگر او چند قدم می‌آمد

خوب می‌شد اگر او تا به حرم می‌آمد

 

تا علی اصغر تو تشنه نمی‌مرد حسین

تا رقیه کمی افسوس نمی‌خورد حسین

 

راستی دختر تو... دختر تو... شرمنده

زجر... سیلی... رخ نیلی... سر تو شرمنده

 

وای از دختر و از یوسف بازار شدن

وای از مردم نااهل و خریدار شدن

 

سنگ‌هایی که پریده است به سوی سر تو

چه بلایی که نیاورده سر خواهر تو

 

سرخی چشم خبر می‌دهد از دل خونی

وای از آن لحظه که شد چوبۀ محمل خونی...

شرمنده...

از سرِ ناقۀ غم شیشۀ صبر افتاده

همه دیدند که زینب سر قبر افتاده

 

چشم او در اثر حادثه کم سو شده است

کمرش خم شده و دست به زانو شده است

 

بیت بیتِ دل او از هم پاشیده شده

صورتش در اثر لطمه خراشیده شده

 

گفت برخیز که من زینب مجروح توام

چند روزی ست که محو لب مجروح توام

 

این چهل روز به من مثل چهل سال گذشت

پیر شد زینب تو تا که ز گودال گذشت

 

این رباب است که این گونه دلش ویران است

در پی قبر علی اصغر خود حیران است

 

گر چه من در اثر حادثه کم می‌بینم

ولی انگار درین دشت علم می‌بینم

 

دارد انگار علمدار تو بر می‌گردد

مشک بر دوش ببین یار تو برمی‌گردد

 

خوب می‌شد اگر او چند قدم می‌آمد

خوب می‌شد اگر او تا به حرم می‌آمد

 

تا علی اصغر تو تشنه نمی‌مرد حسین

تا رقیه کمی افسوس نمی‌خورد حسین

 

راستی دختر تو... دختر تو... شرمنده

زجر... سیلی... رخ نیلی... سر تو شرمنده

 

وای از دختر و از یوسف بازار شدن

وای از مردم نااهل و خریدار شدن

 

سنگ‌هایی که پریده است به سوی سر تو

چه بلایی که نیاورده سر خواهر تو

 

سرخی چشم خبر می‌دهد از دل خونی

وای از آن لحظه که شد چوبۀ محمل خونی...

اولین نظر را ارسال کنید

 

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×