سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام

دسترسی سریع به موضوعات اشعار
جستجوی پيشرفته

ابوالقائم

ای دل! مباش غرّه، بر این دار ششدری

 بر پنج روز عمر که بادی است، صرصری

 

در تنگنای گور، کنی عاقبت مقام

 قصر تو اوسع است، گر از قصر قیصری

 

دعای باران

در زمان عسکری، آن حجّت بر حقّ یزدان

 خشک سالی گشت و قحطی شد، به سامرّا، نمایان

 

طبق این آیت که هر چیزی، حیات از آب دارد

 آب، چون نایاب شد، نایاب گردد، نعمت و نان

 

شعشعۀ کمال

حمد! کز موهبت بار خدا، عزّوجل

 باز خورشید مکان یافت، به اورنگ حمل

 

میر فروردین کو عزل شد از امر خزان

 باز تشریف به بر کرد و برآمد به عمل

 

حشمت سلطانی

چند داری چشم امّید، ای دلا! از روزگار؟

پایدار هرگز نمانَد عالم ناپایدار

 

این عجوزه، از جبال تخت بر تابوت کرد

شهریاران عظام و خسروان تاجدار

 

آبروی بهشت

سحر، چو مهر ز خوابِ گرانِ شب، برخاست

ز پشت کوه، بر آمد، سپهر را آراست

 

دوباره سفرۀ انوار خویش را گسترد

تمام عالمیان را کنار آن خوان، خواست

 

به هر که یافت، در آن بزم نور، فیض حضور

بداد مژده که فرخنده، عید اهل ولاست

خورشید آشنا

زائر خسته و دل‌آزرده

تا که از دور سامرا را دید

همۀ غصه‌ها و غم‌هایش

رفت و خورشید آشنا را دید

 

السلام علیک ای دو غریب...

السلام علیکما مسموم...

پس شکوه حریم سامره کو؟

السلام علیکما مظلوم…

سامرایی شده‌ام...

یازده بار جهان گوشۀ زندان کم نیست کنج زندان بلا گریۀ باران کم نیست

 

سامرایی شده‌ام، راه گدایی بلدم لقمه نانی بده، از دست شما نان کم نیست

 

قسمت کعبه نشد تا که طوافت بکند بر دل کعبه همین داغ فراوان کم نیست

مسیح آل محمد ، مسیح زهرایی

پَرِ شکسته به بالا نمی‌رسد هرگز

تلاش می‌کند اما نمی‌رسد هرگز

 

کبوتری که هوایی نشد در این وادی

به آسمان تمنا نمی‌رسد هرگز

 

هر یوسفی که یوسف زهرا نمی‌شود

ای یاد تو به جان و دلم ذکر داوری

وی آیتی که حافظ سرّ پیمبری

 

قرآن ناطقی و به ذکر علی علی

ما را درون سینه تو فریاد حیدری

 

ما با ولای حضرت تو فاطمی شدیم

این آب و گل گرفته ز تو عطر کوثری

خورشید روشن سحر سامرا، حسن

آنقدر آمدند و گرفتارتان شدند

خاک شما شدند و هوادارتان شدند

 

زیباترین اهالی دنیای عشق هم

یوسف شدند و گرمی بازارتان شدند

 

لطف شماست اینکه تمامی انبیا

بالاتفاق سائل دربارتان شدند

دلم به یاد دل زین العابدین افتاد

امام عسکری آن آفتاب کشور جان

سپرد چند ورق نامه بر ابوالادیان

 

که ای ز کار تو راضی خدا و پیغمبر

برو مدائن و این نامه‌ها به همره ببر

یک کرببلا عطش برایش مانده

قلبی که به دست غصه‌ها زنجیر است

مانند هوای سامرا دلگیر است

 

آقای جوان شهر غم‌ها دیگر

از شدت ظلم این زمانه پیر است

 

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×