سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام

دسترسی سریع به موضوعات اشعار
جستجوی پيشرفته

اسباب نجات

 

اسباب نجات کائنات است، حسین

فیاض جمیع ممکنات است، حسین

 

چون کشتی چار موجه شد در شط خون

با آن‌که سفینۀ النجاه است حسین

شعر ناصرخسرو در مدح امام علی (ع)

بهار دل دوستدار علی

همیشه  پر است از نگار علی

 

دلم زو نگار است و علم اسپرم

چنین واجب آید بهار علی

 

بچن هین گل، ای شیعت و خسته کن

دل ناصبی را به خار علی

شعر ناصرخسرو در مدح پیامبر اکرم (ص)

گزینم قران است و دین محمد

همین بود ازیرا گزین محمد

 

یقینم که من هردوان را بورزم

یقینم شود چون یقین محمد

 

کلید بهشت و دلیل نعیمم

حصار حصین چیست؟ دین محمد

 

ترکیب بند عاشورایی حزین لاهیجی (بند هفتم)

خون‌ از زبان خامه حزین! این قدر مریز دستی به دل گذار، درین شور رستخیز

خامش نشین دلا! که به جایی نمی‌رسد  با روزگار خصمی و با آسمان ستیز

 

ترکیب بند عاشورایی حزین لاهیجی (بند ششم)

نخل تری به تیشه عدوان فکنده‌ای از پا ستون کعبه ایمان فکنده‌ای

از تشنگی سفینه آل رسول را در خاک و خون به لجه طوفان فکنده‌ای

ترکیب بند عاشورایی حزین لاهیجی (بند چهارم)

خونین لوای معرکه کارزار کو؟  میدان پر از غبار بود، شهسوار کو؟

واحسرتا! که از نفس سرد روزگار افسرده شد ریاض امامت، بهار کو؟

ترکیب بند عاشورایی حزین لاهیجی (بند پنجم)

ای دل! چه شد که از جگر افغان نمی‌کشی؟ آهی به یاد شاه شهیدان نمی‌کشی؟

سرها جدا فتاده، تن سروران جدا

در کربلا سری به بیابان نمی‌کشی؟

ترکیب بند عاشورایی حزین لاهیجی (بند سوم)

ای مرگ! زندگانی از این پس وبال شد جایی که خون آل پیمبر حلال شد

مهر جهان فروز امامت به کربلا از بار درد، بدر تمامش هلال شد

ترکیب بند عاشورایی حزین لاهیجی (بند دوم)

شاهی که نور دیدۀ خیر الانام بود ماهی که بر سپهر معالی تمام بود

شد روزگار در نظرش تیره از غبار باد مخالف از همه سو بس که عام بود

 

ترکیب بند عاشورایی آشوب آشتیانی (بند اول)

دی چون هلال ماه محرّم شد آشکار

پژمرده چون فلک زدگان، لاغر و نزار

 

گیتی برون نمود ز تن، کسوت حریر

پوشید جامۀ سیه و، گشت سوگوار

 

غزل عاشورایی فنا زنوزی

باز این فغان و غلغله اندر زمان چیست؟

این آتش زبان «فنا» را، زبانه چیست؟

 

مرغان باغ، کرده چرا سر به زیر پر

درمانده جمله از طلب آب و دانه چیست؟

 

رباعی عاشورایی فانی بروجردی

گفت زینب که: مرا دیدۀ تر می‌باید

گریه بر خویش به هر شام و سحر می‌یابد

 

بهر بی‌برگی اولاد علی در ره شام

توشه از خون دل و لخت جگر می‌باید

 

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×