دسترسی سریع به موضوعات اشعار
جستجوی پيشرفته
ذکر لبش ای وای، ای وای عمه جان است

حتی در آن لحظه که جسمش نیمه جان است

آقا به فکر ساعت و وقت اذان است

 

او سنگ ما را نیمه شب بر سینه می‌زد

آقای ما از بس که خوب و مهربان است

 

حسینیۀ دنیا

آسمان است و زمین دور سرش می‌گردد

آفتاب است و قمر خاک درش می‌گردد

 

این قد و قامت افتاده، درخت طوباست

این محاسن به خدا آبروی دین خداست

 

عمر خود، خرج مکتب حق کرد

مردم شهر را دعا می‌کرد

ذکر حق بود، لب که وا می‌کرد

 

عمر خود، خرج مکتب حق کرد

نفسش ظرف مس، طلا می‌کرد

 

آهی کشید و روضه از چشم ترش ریخت

در آشیانه، مرغ آمینی پرش ریخت

گرم نیایش بود و دشمن بر سرش ریخت

 

در کوچه با پای برهنه، دست بسته

آهی کشید و روضه از چشم ترش ریخت

 

یاد غم کربلا

کشید بند طناب و تو را زمینت زد

میان کوچه تو را بی هوا زمینت زد

 

همین که پا شدی از جا، دوباره افتادی

دوباره کینۀ آن بی خدا زمینت زد

 

طعم گودال

باد را زلف بید می‌فهمد

چون به هر سو وزید می‌فهمد

 

خم زلف مراد را در شب

چشم‌های مرید می‌فهمد

 

بوسه از تربت حسین گرفت

نیمه شب بود و عاشقی بیدار

مست حق بود و راحت از اغیار

 

نیمه شب بود و وقت راز و نیاز

بین سجاده بود، بین نماز

 

در همان حال به یاد غم زینب افتاد

نیمه شب بود که خورشید عبادت می‌کرد

حضرت نور به سرچشمه اشارت می‌کرد

 

صادق آل عبا گرم مناجاتش بود

ذکر حق موجب تسکین جراحاتش بود

 

بر لب تشنۀ مظلوم سلام

زیر این گنبد دوّار و کبود

کلبه‌ای سمت خدا در دارد

سالخورده پدری روحانی

حجره‌ای گوشۀ بستر دارد

 

وقت ملاقات

آه از آن خصم که دشنام به آقا می‌گفت

عصبانی، سخن زشت به مولا می‌گفت

 

مست بود و گهی از غیظ تهاجم می‌کرد

حرف بد می‌زد و گه طعنه به طاها می‌گفت

 

آیات اراهیم

به منبر می‌رود دریا، به سویش گام بردارید

هلا! اسلام را از چشمۀ اسلام بردارید

 

مبادا از قلم‌ها جا بیفتد واژه‌ای، اینک

که بر منبر قدح کج کرده ساقی جام بردارید

 

علم صادق علم کرب وبلا را بگشود

دین ما احمدی و مکتب ما حیدری است

گو دلا حیدری‌ام، مذهب من جعفری است

 

حضرت صادقم استاد بود در همه عمر

شهریاری که به دستش علم سروری است

 

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×
ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×