سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام


جستجوی پيشرفته
مدح امام زمان (عج)

سلامٌ عَلی آلِ یاسین

سلامٌ عَلی آسمان در نگاهت

سلامٌ عَلی نور در سجده­‌گاهت

 

سلامٌ عَلی چشم آن حوض خوشبخت

که یک بار افتاده بر عکس ماهت

 

مسیحی پریشان زلف چلیپایت

و هندو گرفتار خال سیاهت

 

قاسم صرّافان
به مناسبت ولادت امام زمان (ع)

آینه بر چهرۀ عباس آب آور تویی

دفترم واژه به واژه چشمه‌ای از نور شد

تا که نامت در میان قلب آن منظور شد

 

نامتان آمد دل غمدیده‌ام مسرور شد

بزم شادیمان به امید وصالت جور شد

 

مرتضی و مصطفی از روی پاکت منجلی

ذکر دل امشب به عشقت یا محمد یا علی

ناصر شهریاری
به مناسبت نیمۀ شعبان

درسی که از حسین گرفته شجاعت است

امشب بهشت را به تماشا گذاشتند

امشب نمک به سفرۀ دنیا گذاشتند

 

امشب به روی دامن نرجس از آسمان

ماهی به نام مهدی زهرا گذاشتند

 

امشب به خانۀ حسن عسگری برو

چون راه را برای همه واگذاشتند

مهدی نظری

مرتضی، زهرا، حسن، خون خدا، پیغمبری

باز هم روح الامین دارد غزل می‌آورد

صنعت ایهام و تشبیه و بدل می‌آورد

 

تا شود ابیات شعر من کمی دلچسب‌تر

واژه واژه بر لبم جام عسل می‌آورد

 

شعر شیرین مرا شور عجیبی داده است

واژۀ نابی که در چندین محل می‌آورد

محمد فردوسی

حداث الحسین (ع)/ میلاد امام حسین (ع)

سال‌ها گفته بودی و شنیده بودی، زمزمه کرده بودی و گریسته بودی، بیتاب شده بودی و گریبان‌چاک کرده بودی  و حالا...زمان آن است که یک‌عمر دل‌تنگی را فراموش کنی !

 

عالم شده سجاده و افتاده به پایت / ولادت امام سجاد(ع)

خدایا، حالا که من با تمام گناهام اومدم، تو هم با تمام پرده‌پوشی و بخششت بیا.

وقتی این جمله رو تکرار می‌کنم انگار این دل بی‌مقدار "یک شبه، ره صد ساله می رود"!


جلسۀ قبل گفته بود که مبلغ قرارداد پایین است و حاضر به امضای آن نیست. طرف عراقی با تردید قرارداد را روی میز می‌گذارد. بعد چند ثانیه مکث همراه با بغض و بدون نگاه به مبلغ قرارداد آن را امضا می‌کند.

«موضوع قرارداد: اصلاح و به سازی شبکۀ آبرسانی شهر کربلا»

همه وقتی می‌رفتند، خودشان را با خانواده‌شان معرفی می‌کردند. با نسبشان. ولی او نمی‌دانست چه بگوید. او که کسی نبود. نسبی نداشت. یک سیاه پوست غلام زاده! مصمم پا به میدان نهاد و فریاد زد: «امیری حسین و نعم الامیر»
بهترین نسبت را یافته بود و بالاترین شرافت را.

کربلا تا شام را بیست روزه طی کردند... سر آورده بودند.

 

 

همیشه نگرانش بود؛ از روزی که برادرش به او سپرده بودش.
دلش می‌خواست قد کشیدنش را ببیند؛ مرد شدنش را.
حالا عمو نگاه می‌کرد به برادرزاده که چقدر مرد شده بود؛ چقدر قد کشیده بود.
که طعم عسل چقدر به دهانش مزه کرده بود.
فقط مانده بود چگونه تا حرم برگرداندش.

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×