سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام


جستجوی پيشرفته
مدح حضرت معصومه (س)

گوشه‌ای از بقعۀ مادر

ناگهان عطر سفر، راه معطّر باشد

بغض آتش زده در سینۀ مجمر باشد

 

آسمان پشت سرت کاسۀ آبی پاشید

خواست در بدرقه‌ات پلک زمین تر باشد

 

جاده بر دوش کشیدت که سفر هموارست

مقصدت عشق شد و طوس و برادر باشد

رضا یزدانی
به مناسبت وفات حضرت معصومه (س)

به یاد صحنۀ گودال کربلا افتاد

برای بار غمت سوگوار باید شد

تمام عمر از این غصه زار باید شد

 

برای خضرشدن در کنارصحن تو با

غلام و نوکر تو همجوار باید شد

 

نوشته‌اند برای زیارت زهرا

به سوی مرقد تو رهسپار باید شد

 

مهدی نظری

از این جدایی جان من بر لب رسیده

بعد از پدر حالا نگارم را گرفتند

از من تمام روزگارم را گرفتند

 

از این جدایی جان من بر لب رسیده

هستیِ من تاب و قرارم را گرفتند

 

انگار قسمت نیست وصل ما دوباره

در ساوه شوق بی شمارم را گرفتند

محمدجواد شیرازی

زینب این بار آمده قبل از برادر جان دهد

خیمه‌گاه این بار در قم بود مقتل طوس بود

جادۀ مشهد به قم لبریز از فانوس بود

 

نامه با خط برادر داشت در دستان خود

خواهری از دور می‌آمد ولی مأیوس بود

 

بر لب خشکیدۀ قم ذکر یا معصومه و

بر لب معصومه خانم ذکر یا قدوس بود

مهدی رحیمی (زمستان)

یک شاخه گل

مولا گوشه‌ی اتاق نشسته بودند، کنیز از در وارد شد. چیزی در دست پنهان کرده بود که گویا شرم داشت از نشان دادن آن. جلو آمد و شاخه گلی را رو به روی امام حسین (ع) روی زمین گذاشت؛ اما رویش نشد که بگوید این شاخه گل از روی مهر و علاقه‌اش به اوست؛ ولی چه نیازی به گفتن بود وقتی که مولایش ناگفته‌ها را می‌شنید.

همه چیز در یک خط!

«بسم‌الله الرحمن الرحیم، از حسین بن علی به محمد بن حنفیه و اطرافیان او از بنی‌هاشم

گویی این‌که دنیا اصلا وجود نداشته و آخرت همیشگى و دائم بوده و هست. والسلام.»


جلسۀ قبل گفته بود که مبلغ قرارداد پایین است و حاضر به امضای آن نیست. طرف عراقی با تردید قرارداد را روی میز می‌گذارد. بعد چند ثانیه مکث همراه با بغض و بدون نگاه به مبلغ قرارداد آن را امضا می‌کند.

«موضوع قرارداد: اصلاح و به سازی شبکۀ آبرسانی شهر کربلا»

همه وقتی می‌رفتند، خودشان را با خانواده‌شان معرفی می‌کردند. با نسبشان. ولی او نمی‌دانست چه بگوید. او که کسی نبود. نسبی نداشت. یک سیاه پوست غلام زاده! مصمم پا به میدان نهاد و فریاد زد: «امیری حسین و نعم الامیر»
بهترین نسبت را یافته بود و بالاترین شرافت را.

کربلا تا شام را بیست روزه طی کردند... سر آورده بودند.

 

 

همیشه نگرانش بود؛ از روزی که برادرش به او سپرده بودش.
دلش می‌خواست قد کشیدنش را ببیند؛ مرد شدنش را.
حالا عمو نگاه می‌کرد به برادرزاده که چقدر مرد شده بود؛ چقدر قد کشیده بود.
که طعم عسل چقدر به دهانش مزه کرده بود.
فقط مانده بود چگونه تا حرم برگرداندش.

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×