سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام


جستجوی پيشرفته

به یاد کربلا هستم

علاقه‌مند دلداری غریب و با وفا هستم

نماز درد می‌خوانم بر او در اقتدا هستم

 

بود عمری که می‌گریم به یاد دلبری مظلوم

گرفتار غم و درد جواد ابن الرضا هستم

 

زبان حال می‌گوید: مرا در بی کسی کشتند

به وقت مرگ تنهاتر ز بابایم رضا هستم

 

جواد حیدری

با یاد جدّم از عطش مى‌‏سوزد این دل

رزمندۀ عشقم مرا همسنگرى نیست

مادر نه، فرزندى نه، یار و همسرى نیست

 

جز مرگِ غربت با دل صد پاره از غم

بهر نجات از غصه راه بهترى نیست

 

غربت ببین فریاد من بر آسمان است

اما چه سازم قاتلم را باورى نیست

سید محمد میرهاشمی

مرهم حریف زخم زبان‌ها نمی‌شود

مرهم حریف زخم زبان‌ها نمی‌شود

اصلاً جگر که سوخت مداوا نمی‌شود

 

گریه مکن بهانه به دست کسی مده

با گریه‌هات هیچ مدارا نمی‌شود

 

خسته مکن گلوی خودت را برای آب

با آب گفتن تو کسی پا نمی‌شود

علی‌اکبر لطیفیان

مسیحا

آن امـامی کـه دمش کـار مسیحـا می‌کرد

دست و پا می زد و خون بر جگر ما می‌کرد

 

دشـمن خانگی‌اش پشـت در بسته چرا؟

کف زنان، نعره کنان، ولوله بر پا می‌کرد

 

منتظـر بـود ملاقـات کنـد زهـرا را...

یاد مظلومی انسیۀ حورا می‌کرد

مجید لشگری

یک شاخه گل

مولا گوشه‌ی اتاق نشسته بودند، کنیز از در وارد شد. چیزی در دست پنهان کرده بود که گویا شرم داشت از نشان دادن آن. جلو آمد و شاخه گلی را رو به روی امام حسین (ع) روی زمین گذاشت؛ اما رویش نشد که بگوید این شاخه گل از روی مهر و علاقه‌اش به اوست؛ ولی چه نیازی به گفتن بود وقتی که مولایش ناگفته‌ها را می‌شنید.

همه چیز در یک خط!

«بسم‌الله الرحمن الرحیم، از حسین بن علی به محمد بن حنفیه و اطرافیان او از بنی‌هاشم

گویی این‌که دنیا اصلا وجود نداشته و آخرت همیشگى و دائم بوده و هست. والسلام.»


جلسۀ قبل گفته بود که مبلغ قرارداد پایین است و حاضر به امضای آن نیست. طرف عراقی با تردید قرارداد را روی میز می‌گذارد. بعد چند ثانیه مکث همراه با بغض و بدون نگاه به مبلغ قرارداد آن را امضا می‌کند.

«موضوع قرارداد: اصلاح و به سازی شبکۀ آبرسانی شهر کربلا»

همه وقتی می‌رفتند، خودشان را با خانواده‌شان معرفی می‌کردند. با نسبشان. ولی او نمی‌دانست چه بگوید. او که کسی نبود. نسبی نداشت. یک سیاه پوست غلام زاده! مصمم پا به میدان نهاد و فریاد زد: «امیری حسین و نعم الامیر»
بهترین نسبت را یافته بود و بالاترین شرافت را.

کربلا تا شام را بیست روزه طی کردند... سر آورده بودند.

 

 

همیشه نگرانش بود؛ از روزی که برادرش به او سپرده بودش.
دلش می‌خواست قد کشیدنش را ببیند؛ مرد شدنش را.
حالا عمو نگاه می‌کرد به برادرزاده که چقدر مرد شده بود؛ چقدر قد کشیده بود.
که طعم عسل چقدر به دهانش مزه کرده بود.
فقط مانده بود چگونه تا حرم برگرداندش.

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×