جستجوی پيشرفته

باید فقط شما ببری کربلا مرا

روز ولادت تو غزل آفریده شد

مفعول و فاعلات و فعل آفریده شد

 

پلکی زدی و معجزه‌ای را رقم زدی

از برق چشم‌هات زحل آفریده شد

 

ازشهد غنچۀ لب پر خندۀ شما

در چشمۀ بهشت، عسل آفریده شد

 

وحید قاسمی

خوب شد مشهد الرّضا داریم

قطعه قطعه زمین پر از شور است

نغمه‌ها در ردیف ماهور است

 

دل مهدی فاطمه شاد و

آسمان صحن بارش نور است

 

باز روشن شده است چشم فلک

چشم بیمار قلب، شب کور است

وحید محمدی

راهی خاک کرب و بلایم نمی‌کنی؟

با اینکه پر شده قلم از واژه‌های تو

طبعم نمی‌کشد چه بگویم برای تو

 

لکنت گرفته است زبان قصیده‌ام

ماندم چگونه شعر بریزم به پای تو!

 

جامانده از شتاب تو این پای ناتوان

دستم نمی‌رسد به غبار عبای تو

علی صالحی

شاه طوس

خواستم تا شبی قلم بزنم

خط سرخی به روی غم بزنم

 

خواستم تا به یاری خورشید

در سیاهی شب قدم بزنم

 

تا که مخلوط عشق و عقلم را

باز از نو دوباره هم بزنم

 

محمد بیابانی

یک شاخه گل

مولا گوشه‌ی اتاق نشسته بودند، کنیز از در وارد شد. چیزی در دست پنهان کرده بود که گویا شرم داشت از نشان دادن آن. جلو آمد و شاخه گلی را رو به روی امام حسین (ع) روی زمین گذاشت؛ اما رویش نشد که بگوید این شاخه گل از روی مهر و علاقه‌اش به اوست؛ ولی چه نیازی به گفتن بود وقتی که مولایش ناگفته‌ها را می‌شنید.

همه چیز در یک خط!

«بسم‌الله الرحمن الرحیم، از حسین بن علی به محمد بن حنفیه و اطرافیان او از بنی‌هاشم

گویی این‌که دنیا اصلا وجود نداشته و آخرت همیشگى و دائم بوده و هست. والسلام.»


جلسۀ قبل گفته بود که مبلغ قرارداد پایین است و حاضر به امضای آن نیست. طرف عراقی با تردید قرارداد را روی میز می‌گذارد. بعد چند ثانیه مکث همراه با بغض و بدون نگاه به مبلغ قرارداد آن را امضا می‌کند.

«موضوع قرارداد: اصلاح و به سازی شبکۀ آبرسانی شهر کربلا»

همه وقتی می‌رفتند، خودشان را با خانواده‌شان معرفی می‌کردند. با نسبشان. ولی او نمی‌دانست چه بگوید. او که کسی نبود. نسبی نداشت. یک سیاه پوست غلام زاده! مصمم پا به میدان نهاد و فریاد زد: «امیری حسین و نعم الامیر»
بهترین نسبت را یافته بود و بالاترین شرافت را.

کربلا تا شام را بیست روزه طی کردند... سر آورده بودند.

 

 

همیشه نگرانش بود؛ از روزی که برادرش به او سپرده بودش.
دلش می‌خواست قد کشیدنش را ببیند؛ مرد شدنش را.
حالا عمو نگاه می‌کرد به برادرزاده که چقدر مرد شده بود؛ چقدر قد کشیده بود.
که طعم عسل چقدر به دهانش مزه کرده بود.
فقط مانده بود چگونه تا حرم برگرداندش.

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×
ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×