سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام


جستجوی پيشرفته

هفت بند نی (بند اول)

از آسمان به جان تو وقتی خبر رسید

فریاد کرد کعبه که وقت سفر رسید

 

از خود سفر کنید که فصل یگانگی ست

اکنون بهار رفتن از آیینه سر رسید

 

وقت طواف کعبه غمی بر دلت نشست

برخاستی که وقت طوافی دگر رسید

سعید یوسف‌نیا

بهشتِ گریه

باز آمدم که گریه به دشت بلا کنم

دردی مگر برای دلم دست و پا کنم

 

باز آمدم به گریه بشویم درون خویش

جان را به نور عشق گل روشنا کنم

 

باز آمدم که قفل دل تیره بشکنم

باز آمدم کبوتر دل را هوا کنم

علیرضا قزوه

خلقت دوباره

کربلا به خون خود تپیدن است
جرعه جرعه مرگ را چشیدن است


کربلا صفا و مروه‌ای شگفت
پا به پای تشنگی دویدن است

روضه نیست کربلا که بشنوی
کربـــلا سر بریده دیدن است

مرتضی امیری اسفندقه

قطار آتش

دشت‌ها در آتش تب، بی‌ امان می‌سوختند  

کوه‌ها آتشفشان آتشفشان می‌سوختند


خیمه‌های مشتعل، گیسوپریش و شعله‌ور  

در حریص ضجه‌های کودکان می‌سوختند


بادها خنجر به دست از چار سو می‌آمدند  

لاله‌ها از شش جهت تا استخوان می‌سوختند

علیرضا اطلاقی

بُعد منزل نبود در سفر روحانی/ زیارت از راه دور

او خوب می‌داند مسیری را که شاید رفت و برگشتش نزدیک به یک سال به طول بینجامد، نمی‌شود هر روز رفت و برگشت و باید حکمت کلام را دریابد و نکته‌ی کلام را جای دیگری جست وجو کند.

بهشتی‌تر از بهشت؛ شهرکربلا

از باب‌البغداد وارد شهر می‌شویم. این جا همه چیزش متفاوت است. کوچک و بزرگ این شهر با همه جا فرق می‌کند. اصلا هوای این شهر سنگین‌تر از آن است که بخواهی راحت نفس بکشی. چه انتظاری داری؟

 


جلسۀ قبل گفته بود که مبلغ قرارداد پایین است و حاضر به امضای آن نیست. طرف عراقی با تردید قرارداد را روی میز می‌گذارد. بعد چند ثانیه مکث همراه با بغض و بدون نگاه به مبلغ قرارداد آن را امضا می‌کند.

«موضوع قرارداد: اصلاح و به سازی شبکۀ آبرسانی شهر کربلا»

همه وقتی می‌رفتند، خودشان را با خانواده‌شان معرفی می‌کردند. با نسبشان. ولی او نمی‌دانست چه بگوید. او که کسی نبود. نسبی نداشت. یک سیاه پوست غلام زاده! مصمم پا به میدان نهاد و فریاد زد: «امیری حسین و نعم الامیر»
بهترین نسبت را یافته بود و بالاترین شرافت را.

کربلا تا شام را بیست روزه طی کردند... سر آورده بودند.

 

 

همیشه نگرانش بود؛ از روزی که برادرش به او سپرده بودش.
دلش می‌خواست قد کشیدنش را ببیند؛ مرد شدنش را.
حالا عمو نگاه می‌کرد به برادرزاده که چقدر مرد شده بود؛ چقدر قد کشیده بود.
که طعم عسل چقدر به دهانش مزه کرده بود.
فقط مانده بود چگونه تا حرم برگرداندش.

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×