سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام


جستجوی پيشرفته

کشتی بی‌بدیل نجات آفریده شد

اقرأ بأسم پس جملات آفریده شد

میزان به سجده رفت صراط آفریده شد

 

جبرئیل چید با نظر وحی رج به رج

انسانی از تمام جهات آفریده شد

 

خلق و مرام و عاطفه را چید روی هم

مجموعۀ تمام صفات آفریده شد

مهدی رحیمی (زمستان)

طلوع آفتاب و نعت حضرت اباعبدالله الحسین (ع)

سپیده‌دم که ز تأثیر مهر نورانی

سپهر گشت چو گاو سپید پیشانی

 

قلوب تیره قبطیّ شام شد روشن

چو کرد خور، ید و بیضای چور عمرانی

 

فرار کرد شب از پیش روشنایی روز

چنان‌ که اهرمن از قاریان قرآنی

آتش اصفهانی

جبریل بال فرش کند پیش پای او

زیباترین پدیدۀ دامان کوثر است

این ماه پاره، روشنی چشم حیدر است

 

در گریه‌اش مغازلۀ ابر و آسمان

در خنده‌اش طراوت جان پیمبر است

 

جبریل بال فرش کند پیش پای او

در التیام زخم، مسیحای دیگر است

پروانه نجاتی

مخمّس ولادت حضرت سیّدالشّهدا

     

دوشم اندر خانۀ دل، جلوۀ جانانه آمد

کز یکی جلوه، منوّر صحنۀ آن خانه آمد

 

پرتو افکن شد جمالش، روشنم کاشانه آمد

گرد شمع عارض او مرغ دل، پروانه آمد

 

در تجلّی شد فروغ چهر زیبای محمّد

آذر خراسانی

حداث الحسین (ع)/ میلاد امام حسین (ع)

سال‌ها گفته بودی و شنیده بودی، زمزمه کرده بودی و گریسته بودی، بیتاب شده بودی و گریبان‌چاک کرده بودی  و حالا...زمان آن است که یک‌عمر دل‌تنگی را فراموش کنی !

 

عالم شده سجاده و افتاده به پایت / ولادت امام سجاد(ع)

خدایا، حالا که من با تمام گناهام اومدم، تو هم با تمام پرده‌پوشی و بخششت بیا.

وقتی این جمله رو تکرار می‌کنم انگار این دل بی‌مقدار "یک شبه، ره صد ساله می رود"!


جلسۀ قبل گفته بود که مبلغ قرارداد پایین است و حاضر به امضای آن نیست. طرف عراقی با تردید قرارداد را روی میز می‌گذارد. بعد چند ثانیه مکث همراه با بغض و بدون نگاه به مبلغ قرارداد آن را امضا می‌کند.

«موضوع قرارداد: اصلاح و به سازی شبکۀ آبرسانی شهر کربلا»

همه وقتی می‌رفتند، خودشان را با خانواده‌شان معرفی می‌کردند. با نسبشان. ولی او نمی‌دانست چه بگوید. او که کسی نبود. نسبی نداشت. یک سیاه پوست غلام زاده! مصمم پا به میدان نهاد و فریاد زد: «امیری حسین و نعم الامیر»
بهترین نسبت را یافته بود و بالاترین شرافت را.

کربلا تا شام را بیست روزه طی کردند... سر آورده بودند.

 

 

همیشه نگرانش بود؛ از روزی که برادرش به او سپرده بودش.
دلش می‌خواست قد کشیدنش را ببیند؛ مرد شدنش را.
حالا عمو نگاه می‌کرد به برادرزاده که چقدر مرد شده بود؛ چقدر قد کشیده بود.
که طعم عسل چقدر به دهانش مزه کرده بود.
فقط مانده بود چگونه تا حرم برگرداندش.

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×