سایت کرب و بلا - سایت تخصصی امام حسین علیه السلام


جستجوی پيشرفته

فهم کربلا

گره خورده است قلب آسمان بر تار گیسویت

معین می‌شود تکلیف محشر، با ترازویت

 

نفس‌هایت معطر کرد دنیای نجابت را

شبی که شیشۀ عمر زمین پر می­‌شد از بویت

 

خدا می‌خواست در زیباترین نقاشی خلقت

به تصویر آورد قدیسه‌­ها را با قلم مویت

حسنا محمدزاده

پریشان است موی کودکانم، فاطمه برگرد

منم شمعی که از جان دادن پروانه می‌لرزد

به روی گونه‌هایم اشک، دانه دانه می‌لرزد

 

از آن روزی که دشمن پشت پا بر هستی من زد

دل ویرانه‌ام از دیدن  بیگانه می‌لرزد

 

چرا از من حسن حرف  دلش را می‌کند پنهان

چه بغضی در گلو دارد که بی تابانه می‌لرزد

محسن درویش

طفل یتیم

هوای دخترکی را برادرش دارد

که خیره‌ خیره نگاهی به مادرش دارد

 

شبیه طفل یتیمی که مادرش مرده

نگاه ملتمسی بر برادرش دارد

 

گرفته بازوی او را به سمت در ندود

دری که نام علی روی سردرش دارد

 

حسن لطفی

آیۀ محکم تطهیر به خون غلتیده

عشق پشت در یک خانه به خاک افتاده
اشک شمع و پر پروانه به خاک افتاده

 

آیۀ محکم تطهیر به خون غلتیده
نفس المرأه ریحانه به خاک افتاده

 

موپریشانی زینب به خدا عمدی نیست
گیره و آینه و شانه به خاک افتاده...

 

بشری صاحبی

بُعد منزل نبود در سفر روحانی/ زیارت از راه دور

او خوب می‌داند مسیری را که شاید رفت و برگشتش نزدیک به یک سال به طول بینجامد، نمی‌شود هر روز رفت و برگشت و باید حکمت کلام را دریابد و نکته‌ی کلام را جای دیگری جست وجو کند.

صحنی به نامتان/به مناسبت ایام فاطمیه

شاید ندانیم قبرتان کجاست!
شاید ساختن حرم برایتان از دست فرزندانتان بر نیاید؛
اما بنامتان، صحن که می‌توانیم بسازیم!
صحنی بسازیم، تا به یادتان باشیم
و چه جایی بهتر از نجف...


جلسۀ قبل گفته بود که مبلغ قرارداد پایین است و حاضر به امضای آن نیست. طرف عراقی با تردید قرارداد را روی میز می‌گذارد. بعد چند ثانیه مکث همراه با بغض و بدون نگاه به مبلغ قرارداد آن را امضا می‌کند.

«موضوع قرارداد: اصلاح و به سازی شبکۀ آبرسانی شهر کربلا»

همه وقتی می‌رفتند، خودشان را با خانواده‌شان معرفی می‌کردند. با نسبشان. ولی او نمی‌دانست چه بگوید. او که کسی نبود. نسبی نداشت. یک سیاه پوست غلام زاده! مصمم پا به میدان نهاد و فریاد زد: «امیری حسین و نعم الامیر»
بهترین نسبت را یافته بود و بالاترین شرافت را.

کربلا تا شام را بیست روزه طی کردند... سر آورده بودند.

 

 

همیشه نگرانش بود؛ از روزی که برادرش به او سپرده بودش.
دلش می‌خواست قد کشیدنش را ببیند؛ مرد شدنش را.
حالا عمو نگاه می‌کرد به برادرزاده که چقدر مرد شده بود؛ چقدر قد کشیده بود.
که طعم عسل چقدر به دهانش مزه کرده بود.
فقط مانده بود چگونه تا حرم برگرداندش.

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×

ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×