مادرم برای هر کدام از افراد خانواده یک شیشۀ آب اختصاصی توی یخچال می‌گذاشت و روی هر شیشۀ آب هرکسی اسمش را با برچسب می‌چسباند. من، هیچ وقت عادت به پر کردن شیشۀ آب خودم، بعد از خالی شدن نداشتم و معمولا دور از چشم دیگران، از شیشۀ آب آنها آب می‌خوردم، تا وقتی که شیشۀ آب من طبق عادت همیشگی، به وسیله مادرم پر و داخل یخچال گذاشته می‌شد.
تشنه بودم. رفتم سراغ یخچال، تا آب بخورم. درِ یخچال را که باز کردم نه شیشۀ آب خودم بود نه شیشۀ آب دیگران.
چشمم به پارچه مشکی رنگی افتاد که به جای شیشه‌های آب، توی یخچال پهن شده بود.
یادم افتاد امروز ، روز اول محرم است.