از آن روز هیچ‌کس خبر نداشت. آن روز که امام حسین (علیه‌السلام) وصیتش را به برادرش داد و خاک تربت را به ام‌سلمه. چشم‌های ام‌سلمه امّا از همان روز به خاک تربت خیره مانده بود. «این تربت را نزد تربت جدم بگذار، وقتی که...»
شمر به میدان رفت. خون دوید میان خاک ام‌سلمه. سخت گریست. «...وقتی که خون شدند؛ بدان که مرا کشته‌اند.»