منــــو
آخـــــرین
خادمین افتخاری
رضا بیات
محمود آرامی-خادمین افتخاری
مریم حاجی علی
برتریــــن
خادمین افتخاری
سجاد خاکی صدیق
رضا بیات
رضا بیات
سجاد خاکی صدیق
پربازدید ترین
سجاد خاکی صدیق
رضا بیات
محمود آرامی-خادمین افتخاری
سجاد خاکی صدیق
تحریریه
بازدید
364
بهشت که کفش نمیخواهد
۱۳۹۰/۹/۶
به نام خدا و با یاد و یاری امام عصری که سالهاست در این نزدیکیست...
پدر دستانش را در میان انبوه آدمهای ور و واجور گرفته بود. روی نوک پاهایش ایستادهبود که کمی بر قدش افزوده شود، ولی برای این که هم قد دیگران بشود خیلی کم بود! گه گُداری چشمش به کودک دیگری میافتاد که او هم دست در دست پدرش، بین جمعیت مثل او داشت له میشد! لبخند پیامی بود که بین او و دیگر کودکان رد و بدل می شد، شاید اگر جایی غیر از آنجا بود صدای گریهی بچهها پدرشان را بیش از پیش کلافه می کرد، اما آرامش قلب بزگترها از طریق دستانشان به کودکانشان هم منتقل میشد.
"بر جمال محمّد صلوات!"
این عبارتی بود که هر چند لحظه یک بار از یک گوشهی جمعیت میآمد و در پِیَش همه یکصدا بلند صلوات میفرستادند و جمعیت قدری جا به جا میشد...
"ضامن آهو ضامنت بشه صلوات!"
باز هم صدای بلند صلوات این خبر را با خود میآورد که میتواند چند قدمی جلوتر برود!
"برات کربلا از پنجره فولاد بگیری صلوات!"... پیش خودش فکر کرد:"چِقَد خوب با یه صلوات میشه مسیرِ راه رو باز کرد و یه ذرّه حرکت کرد!! پس وقتی ماشینا توی ترافیک گیر میکنن میشه به جای این همه بوق زدن، رانندهها صلواتی بفرستن و مسیر راه رو باز کنن!!" میخواست فکرش را با پدرش در میان بگذارد که پدر گفت:"بیا بریم توی صحن زیر یکی از رواقا وایسیم تا یه کمی خلوتتر شه بعدم میریم کفشامونو از کفشداری میگیریم." پدر همینطور که داشت با پسرش صحبت میکرد نگاهی به اطراف کرد و گفت:"قربون امام رضا برم که هر وقت ما میایم حرمش شلوغه!!"
هنوز معنای عظمت را خوب نمیدانست. سوال های زیادی از پدر پرسیدهبود... چشمانش به آنهمه چشمان اشکبار متعجب نگاه میکرد؛ لبانش بوسیدن درهای حرم را درک نمیکرد؛ دستانش معنای گرهخوردن در ضریح را نمیفهمید... پدر او را به صبر دعوت کردهبود!! صبری که امروز و فردا، شاید سالها و شاید هیچ وقت به پایان نمیرسید!!...
او و بزرگتر از او، بِسان افردی هستند که در ساحل ایستاده و مبهوت عظمت دریا شدهاند. مبهوت موجهایی که هیچوقت تمامی ندارند؛ انگشت به دهان صدای آرامشبخش دریا که هیچوقت خاموش نمیشود...
شاید نیم ساعتی بود که نماز جماعت حرم تمام شدهبود ولی هنوز پدر و پسر موفق نشدهبودند که حرم را ترک کنند. گرمای هوا پسر را تشنه کردهبود. چشمش به حوض وسط صحن افتاد. بالا و پایین رفتن قطرات آب روی فوارههای حوض او را تشنهتر کرده بود، در کنار حوض مردم از شیرهای آب، آب میخوردند. پسر پیراهن پدر را کشید، پدر سر برگرداند و گفت:
- "چیه؟"
- "بابا من تشنمه!"
- "آب خوردن کجاست؟"
- "اوناهاش کنار حوض."
- "خوب برو بخور، منم از این جا نگات میکنم."
پسر گفت :"بابا!" و بعد نگاهی به پاهایش انداخت و ادامهداد:"آخه کفش ندارم!!" پدر نگاهی به جمعیت کرد، نزدیکی کفشداری هنوز شلوغ بود. ناگهان شخصی پسر را صدا کرد؛ پسر به سمت صاحب صدا برگشت، او را تقریبا می شناخت. یکی از خدّام حرم بود. وقتی که وارد حرم شدهبودند، پدر به او گفته بود:"اگه خدایی نکرده گمشدی پیش یکی از این آقاها برو که کُتِ سُرمهای بلند دارن و کلاه سرشونه؛ بهشون میگن خادم..."
- "پسرجون!! تِشنته؟"
- "بله!"
- "خوب برو آب بخور!!"
- "میخوام برم ولی بابام کفشامو داده کفشداری الانم..."
خادم با لبخندی حرفش را قطع میکند:
- "پسر جون! بهشت که کفش نمیخواد!!! "
پسر لبخندی میزند؛ او در این چند ساعت فهمیدهبود که اینجا با تمام جاهایی که در تمام عمرش رفته و دیده فرق میکند، ذوق زده شده که فهمیده در بهشت است!! چون روزی از مادر شنیدهبود: "اگه محبّت حضرت علی و فرزنداش رو داشتهباشی تو رو هم به بهشت راه میدن؛ همون جایی که از همه جا بهتره و با همه جا فرق داره!!"
نگاهی به پدر میاندازد؛ از چشمان او نظرش را میخواهد، پدر سری تکان میدهد و لبخند میزند، نتیجه میگیرد که پدرش با نظر خادم موافق است.
پای برهنه به سمت حوض میدود...
ادامه دارد...
نویسنده: سجاد خاکی صدیق
پدر دستانش را در میان انبوه آدمهای ور و واجور گرفته بود. روی نوک پاهایش ایستادهبود که کمی بر قدش افزوده شود، ولی برای این که هم قد دیگران بشود خیلی کم بود! گه گُداری چشمش به کودک دیگری میافتاد که او هم دست در دست پدرش، بین جمعیت مثل او داشت له میشد! لبخند پیامی بود که بین او و دیگر کودکان رد و بدل می شد، شاید اگر جایی غیر از آنجا بود صدای گریهی بچهها پدرشان را بیش از پیش کلافه می کرد، اما آرامش قلب بزگترها از طریق دستانشان به کودکانشان هم منتقل میشد.
"بر جمال محمّد صلوات!"
این عبارتی بود که هر چند لحظه یک بار از یک گوشهی جمعیت میآمد و در پِیَش همه یکصدا بلند صلوات میفرستادند و جمعیت قدری جا به جا میشد...
"ضامن آهو ضامنت بشه صلوات!"
باز هم صدای بلند صلوات این خبر را با خود میآورد که میتواند چند قدمی جلوتر برود!
"برات کربلا از پنجره فولاد بگیری صلوات!"... پیش خودش فکر کرد:"چِقَد خوب با یه صلوات میشه مسیرِ راه رو باز کرد و یه ذرّه حرکت کرد!! پس وقتی ماشینا توی ترافیک گیر میکنن میشه به جای این همه بوق زدن، رانندهها صلواتی بفرستن و مسیر راه رو باز کنن!!" میخواست فکرش را با پدرش در میان بگذارد که پدر گفت:"بیا بریم توی صحن زیر یکی از رواقا وایسیم تا یه کمی خلوتتر شه بعدم میریم کفشامونو از کفشداری میگیریم." پدر همینطور که داشت با پسرش صحبت میکرد نگاهی به اطراف کرد و گفت:"قربون امام رضا برم که هر وقت ما میایم حرمش شلوغه!!"
هنوز معنای عظمت را خوب نمیدانست. سوال های زیادی از پدر پرسیدهبود... چشمانش به آنهمه چشمان اشکبار متعجب نگاه میکرد؛ لبانش بوسیدن درهای حرم را درک نمیکرد؛ دستانش معنای گرهخوردن در ضریح را نمیفهمید... پدر او را به صبر دعوت کردهبود!! صبری که امروز و فردا، شاید سالها و شاید هیچ وقت به پایان نمیرسید!!...
او و بزرگتر از او، بِسان افردی هستند که در ساحل ایستاده و مبهوت عظمت دریا شدهاند. مبهوت موجهایی که هیچوقت تمامی ندارند؛ انگشت به دهان صدای آرامشبخش دریا که هیچوقت خاموش نمیشود...
شاید نیم ساعتی بود که نماز جماعت حرم تمام شدهبود ولی هنوز پدر و پسر موفق نشدهبودند که حرم را ترک کنند. گرمای هوا پسر را تشنه کردهبود. چشمش به حوض وسط صحن افتاد. بالا و پایین رفتن قطرات آب روی فوارههای حوض او را تشنهتر کرده بود، در کنار حوض مردم از شیرهای آب، آب میخوردند. پسر پیراهن پدر را کشید، پدر سر برگرداند و گفت:
- "چیه؟"
- "بابا من تشنمه!"
- "آب خوردن کجاست؟"
- "اوناهاش کنار حوض."
- "خوب برو بخور، منم از این جا نگات میکنم."
پسر گفت :"بابا!" و بعد نگاهی به پاهایش انداخت و ادامهداد:"آخه کفش ندارم!!" پدر نگاهی به جمعیت کرد، نزدیکی کفشداری هنوز شلوغ بود. ناگهان شخصی پسر را صدا کرد؛ پسر به سمت صاحب صدا برگشت، او را تقریبا می شناخت. یکی از خدّام حرم بود. وقتی که وارد حرم شدهبودند، پدر به او گفته بود:"اگه خدایی نکرده گمشدی پیش یکی از این آقاها برو که کُتِ سُرمهای بلند دارن و کلاه سرشونه؛ بهشون میگن خادم..."
- "پسرجون!! تِشنته؟"
- "بله!"
- "خوب برو آب بخور!!"
- "میخوام برم ولی بابام کفشامو داده کفشداری الانم..."
خادم با لبخندی حرفش را قطع میکند:
- "پسر جون! بهشت که کفش نمیخواد!!! "
پسر لبخندی میزند؛ او در این چند ساعت فهمیدهبود که اینجا با تمام جاهایی که در تمام عمرش رفته و دیده فرق میکند، ذوق زده شده که فهمیده در بهشت است!! چون روزی از مادر شنیدهبود: "اگه محبّت حضرت علی و فرزنداش رو داشتهباشی تو رو هم به بهشت راه میدن؛ همون جایی که از همه جا بهتره و با همه جا فرق داره!!"
نگاهی به پدر میاندازد؛ از چشمان او نظرش را میخواهد، پدر سری تکان میدهد و لبخند میزند، نتیجه میگیرد که پدرش با نظر خادم موافق است.
پای برهنه به سمت حوض میدود...
ادامه دارد...
نویسنده: سجاد خاکی صدیق