سايت تخصصي امام حسين عليه السّلام - ک مثل کاروان
منــــو
آخـــــرین
برتریــــن

خادمین افتخاری

سجاد خاکی صدیق

رضا بیات

سجاد خاکی صدیق

پربازدید ترین

سجاد خاکی صدیق

محمود آرامی-خادمین افتخاری

سجاد خاکی صدیق

بازدید
148

ک مثل کاروان

۱۳۹۰/۹/۱۴

نام من سهل بن سعد ساعدی است. از انصار رسول خدا هستم. زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت پانزده ساله بودم. به سمت بیت المقدس در حرکت بودم که به شام رسیدم. شام شهری پر آب و درخت بود. آن روز که من وارد شهر شدم  بر در و دیوارهای آن پرده‌هایی زیبا افکنده بودند، مردم شادی می کردند و زنان دف و طبل می‌زدند. گروهی از مردم را دیدم که با هم صحبت می کردند. به سمت آن ها رفتم تا دلیل این همه آزین بندی و جشن را از آن ها بپرسم چون در شام عیدی نبود که من از آن با خبر نباشم.

گفتم:  آیا در شام عیدی است که ما از آن بی خبریم؟

گفتند:  ای پیرمرد می بینیم که تو غریبه‌ای!

گفتم:  من سهل بن سعد و از صحابه پیامبر هستم.

گفتند: ای سهل! آیا شگفت زده نمی‌شوی که چرا آسمان خون گریه نمی‌کند؟

گفتم: مگر چه شده؟

گفتند: این سر حسین علیه السلام، فرزند محمد صلی الله علیه و آله است که از سرزمین عراق به ارمغان آورده می شود.

گفتم: شگفتا! سر حسین علیه السلام را به آرمغان آورده اند و مردم شادی می کنند؟ از کدام دروازه وارد می شوند؟

به دروازه ای اشاره کردند، به نام باب الساعات. با اشاره‌ی آن ها برگشتم نوک انگشتانشان را تعقیب کردم پرچم‌ها یکی پس از دیگری نمایان شد. سراسیمه به سمت آن دروازه حرکت کردم. کاش هیچ وقت این صحنه را نمی دیدم سواری نیزه به دست را دیدم  و بر سر نیزه او سر مبارک حسین علیه السلام که شبیه ترین مردم به رسول الله صلی الله علیه و آله بود مانند خورشید می درخشید. به دنبال سر مبارک زنانی را دیدم که بر شترانی بدون پوشش سوار بودند. خود را به اولین نفر آن ها رساندم و از او پرسیدم: ای خانم شما چه کسی هستی؟ فرمود: من سکینه دختر حسین بن علی هستم. رنگ از رخسارم پرید چه کسی به خود اجازه ی چنین جسارتی را داده که نوه‌ی علی و فاطمه را این گونه محزون و اسیر کند. به او گفتم:

آیا کاری از دست من برای شما برمی آید؟ من سهل بن سعد هستم، کسی که پدر بزرگ شما محمد را دیده و سخنان او را شنیده است.

فرمود: ای سهل، به این نیزه دار که سر امام را می برد بگو سر را جلو تر  ببرد تا مردم مشغول تماشای آن شوند و از تماشاکردن به حرم و خاندان پیامبر خدا چشم بپوشند.

از این دختر علیها السلام چیزی جز این خواسته انتظار نداشتم. حیا و عفت در وجود بانوان حرم موج می زد. درست مانند مادرشان فاطمه سلام الله علیها !

به نیزه دار گفتم: آیا حاضری در ازای گرفتن چهارصد دینار خواسته‌ام را برآورده سازی؟

پرسید: خواسته‌ات چیست؟

گفتم: از تو می خواهم این سر را از بانوان دور کنی و از  کاروان جلوتر حرکت کنی. او این کار را کرد و من هم چهارصد دینار را به او دادم.

این آغاز مصیبت بود کاروان وارد دمشق شد. مردم خوشحالی می کردند در حالی که یتیمان حسین علیه السلام در حزن و اندوه فقدان پدر، عمو و برادران خود می‌سوختند. پیرمردی خود را به خاندان و بانوان امام حسین علیه السلام رساند و گفت: ستایش آن خدایی را که شما را کشت و نابود ساخت و کشور را از مردان آشوب طلبتان آسوده نمود و امیرالمؤمنین یزید را بر شما غالب کرد.

علی بن حسین علیه السلام به او فرمود :ای پیر مرد! آیا قرآن خوانده ای؟

گفت: آری.

فرمود: آیا معنی و مفهوم این آیه را درک کرده اید که می فرماید:

« قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏[1]» ای پیامبر، بگو در برابر این رسالت، پاداشی جز دوستی خویشاوندان خویش از شما نمی خواهم.

فرمود: ای پیرمرد! ما خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله هستیم.

امام علیه السلام این چنین ادامه داد: آیا در سوره ی بنی اسرائیل این آیه را خوانده اید که می فرماید:« وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّه‏...[2]»و حق خویشاوندان را بده

گفت: به درستیکه آن را خوانده‌ام.

فرمود: ای پیر مرد منظور از خویشان ماییم، خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله .

امام علیه السلام فرمودند: آیا این آیه را خوانده ای که می فرماید:« وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏...[3] »؛ ای مردم بدانید، از هر چه سود برید یک پنجم آن متعلق به خدا و پیامبر و خویشاوندان و نزدیکان اوست.

گفت: آری.

سیدالساجدین علیه السلام فرمود: خویشاوندان پیامبر ما هستیم.

امام علیه السلام پرسید: این آیه را خوانده ای که می فرماید:« ُ إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً[4

این بار هم جوابی جز آری از پیر مرد نشنیدم.

امام علیه السلام فرمود: ای پیر مرد! ما خاندان اهل بیتی هستیم که به آیه تطهیر  اختصاص داده شدیم.

آشفتگی و ناراحتی در چهره پیرمرد آشکار شد. عمامه از سر برداشت و سپس سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! من از دشمنان خاندان محمد، خواه از انسیان باشد و خواه از جنیان به درگاه تو بیزاری می جویم.

 
با حالت شرمندگی رو به حضرت کرد و گفت: آیا برای من توبه و بازگشتی وجود دارد؟

امام علیه السلام فرمود: آری، اگر توبه کنی خدا تو را می بخشد و با ما خواهی بود!

خبر این ماجرا به گوش یزید رسید و دستور قتل او را صادر کرد.

مولای من!

دیگر توانی برای من نمانده که بقیه مصیبت را تعریف کنم.

از چه بگویم؟ از چرخاندن آل الله در کوچه های شام!؟ از آن بی حیایی که می خواست رقیه عمه‌ی کوچک شما را به کنیزی ببرد. او هم محکم دستان خود را به لباس‌های عمه‌اش زینب گرفته بود و بر خود می لرزید و می گفت: عمه جان یتیم شدم، کنیزهم بشوم!؟ از تشت طلا! یا از چوب خیزران!؟ یا از دندان های مبارک حسین! استغفرلله ربی و اتوب الیه...

شرمنده ام یا صاحب زمان! از این که با گفتن این ماجراها دوباره داغ دلت را تازه‌تر کردم.

 

یا صاحب الزمان!

شیعیان شما لحظه شماری میکنند برای لحظه انتقام.

 

کاروان از کربلا، از کنار بدن های بی سر، از کنار خیمه‌های سوخته حرکت کرده بود.
اما نه به مقصد کوفه! نه به مقصد شام! و نه به هر جای دیگری، مقصد این کاروان دل‌های سوخته شیعیان است. این کاروان دنبال همراه می گردد، همراهی که از دنیا بریده باشد و عاشق خداست! این کاروان و صاحبانش آن قدر بخشنده و مهربانند که هر وقت توبه کردی تو را با آغوش باز می طلبند. مگر داستان حر را فراموش کرده ای؟ حر همان کسی است که راه را بر مولایمان بست، ترس را بر وجود فرزندان او انداخت. اما وقتی توبه کرد و با حالت پریشان به کاروان پیوست. بهترین توشه را برداشت کرد، یعنی شهادت! هیچ وقت برای پیوستن به این کاروان دیر نیست. صاحب این کاروان بی صبرانه منتظر ماست!

نویسنده: سجاد خاکی صدیق

[1] -  الشورى :  23

[2] - الإسراء (بنی اسرائیل) :  26

[3] - الأنفال :  41

[4] - الأحزاب :  33

نــام

ایمیـل

best website stats