منــــو
آخـــــرین
خادمین افتخاری
رضا بیات
محمود آرامی-خادمین افتخاری
مریم حاجی علی
برتریــــن
خادمین افتخاری
سجاد خاکی صدیق
رضا بیات
رضا بیات
سجاد خاکی صدیق
پربازدید ترین
سجاد خاکی صدیق
رضا بیات
محمود آرامی-خادمین افتخاری
سجاد خاکی صدیق
تحریریه
بازدید
391
یعقوب و یوسف ما
۱۳۹۰/۹/۶
با قیافه هایی آشفته و غم ناک به سمت پدر می آمدند، در آن تاریکی شب انتظار را از چشمان مضطرب پدر می شد فهمید. صدای گریه و شیونشان نزدیک شدن آنان را بشارت می داد، اما بشارتی که با افزودن اضطراب پدر همراه بود، چه ارزشی داشت؟! روبروی پدر ایستادند و گریه کنان لب گشودند :
قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقين[1]
گفتند : ای پدر، ما رفتیم مسابقه دهیم و یوسف را پیش اثاثیه خود گذاشتیم و گرگ او را خورد، ولی تو ما را در آنچه می گوئیم تصدیق نخواهی کرد. هر چند در سخن خود راستگو باشیم.
از پیراهن چاک نخورده، اما آغشته به خون، خدعه و نیرنگشان برای یعقوب علیه السلام مشخص شد.
این ماجرا و گفته هایشان قصّه ای دروغین بیش نبود !
گرگ ها، یوسف علیه السلام را پاره پاره نکرده بودند !
یعقوب علیه السلام خود، بدن پاره پاره یوسف اش را مشاهده نکرده بود !
دور تا دور یعقوب علی نبینا و آله و علیه السلام را کنعانیان گرفته بودند و او را دلداری می دادند و با او هم دردی می کردند!
برادران خوشحالی خود را از نبودن یوسف جلوه نمی دادند و در مقابل پدر، غمگین و ناراحت به نظر می رسیدند !
شاید جای آن همه پاره پاره نشان دادن بدن یوسف و دریده شدن او توسط گرگ های بیابان، حقیقتا فقط چند زخم سطحی بر بدن یوسف علیه السلام نقش بسته بود !
مولای من !
اما قصّه ای که من می خواهم بگویم، ماجرای یعقوب و یوسف دیگریست که در آن هیچ نیرنگ و دروغی در کار نیست. ماجرایی است که سال هاست قلب شما و چشمانتان را هر روز جریحه دار می کند ... ماجرایی که هر بار می شنویم اشک ها را از چشمانِ چشم به راهمان جاری و آه ها و سوز ها را از قلبمان به زبان هایمان می آورد ...
آقای من !
دور تا دورش را عمه ها و خواهرهایش حلقه زده بودند. شمعی بود که پروانه های غم زده بر گرد او می گردیدند و گریه می کردند و می گفتند : بر غربت و بی کسی ما رحم کن ما طاقت دوری تو را نداریم ...
اما انگار دلش جایی دِگر گره خورده است که این گونه بر احساسات خود غلبه می کند ... و به سمت پدر می رود و از او اذن میدان طلب می کند ... سوار بر اسب می شود و به سمت میدان می رود، نگاه پدر هم چنان که پسر از او فاصله می گیرد از او برداشته نمی شود شاید زیر لب زمزمه می کند : فالله خیر حافظاً و هو الرحم الراحمین ....
نا امیدی و یأس، اما رضایت از رضای خداوند سبحان در چشمان آسمانیِ اشک بار امام علیه السلام به چشم می آید، محاسن مبارکش را به سوی آسمان گرفت و فرمود : بار خدایا ! گواه باش کسی به سوی آنان روان است که در سیما و اخلاق و رفتار و گفتار از همه ی مردم به پیامبرت محمد شبیه تر و نزدیک تر است و هرگاه مشتاق دیدار پیامبرت می شدیم او را تماشا می کردیم.
در این هنگام علی علیه السلام مانند شیری غرّان بر لشگر می تازد و زمین را از وجود منحوس دشمنان خدا پاک می کند. عجب عظمتی دارد این جوان! دوباره یاد حیدر کرّار را در ذهن ها تداعی می کند ...
اما تشنگی رمق علی علیه السلام را بریده، به سمت پدر باز می گردد و می گوید : ای پدر ! تشنگی مرا از پای در آورده سنگینی زره آهنین مرا به زحمت و رنج افکنده و توانم را به پایان رسانده است. آیا جرعه ای آب داری تا با نوشیدن آن جانی دوباره گیرم و با قدرتی بیشتر بتازم؟
سرور من !
نمی دانم چرا یوسف قصه ی ما با وجود اینکه می دانست در خیمه ها آبی نیست به سمت پدر باز می گردد و در خواست آب می کند؟!
شاید دنبال بهانه ای بوده که دوباره پدر را ببیند و در چشم هایش خیره شود !
شاید دنبال بهانه ای بوده که دوباره با امام زمان اش رو در رو گفت و گویی هر چند کوتاه داشته باشد !
شاید برای این بوده که از پدر شرمنده است، چرا که به خاطر تشنگی نتوانسته تمامی لشگر دشمن را از پای درآورد !
هر چه بوده نمی دانم! اما علی اکبر علیه السلام با این کارش قلب ما را آن چنان آتش زده که اگر آب تمامی دریا ها را بر روی آن بریزند از شعله های آتشش ذره ای هم کاسته نخواهد شد !
پدر به گریه می افتد و می فرماید : « ای وای از بی یاوری! ای وای از نداشتن حامی و پشتیبان! فرزندم ای علی! لحظه ای درنگ نما و به میدان جهاد بازگرد که به زودی با پدر بزرگوارت دیدار خواهی کرد و او با جام لبریز از آب آنچنان تو را سیراب خواهد کرد که پس از آن هرگز تشنه نخواهی گشت. »
سپس امام علیه السلام زبان مبارکش را بر زبان علی اکبر علیه السلام گذاشت. فکر می کنم علی اکبر علیه السلام فهمید که عطش و حرارت پدر اگر بیشتر از او نباشد کمتر نیست!! ... دوباره دلیرانه به سمت میدان بازگشت ... سپاهیان شیطان متوجه شده بودند که با جنگ رو در رو و جوان مردانه نمی توانند او را از پا درآورند. در این میان ملعونی به نام مره بن منقذ عبدی لعنه الله علیه به اطرافیان خود گفت : « جزا و کیفر گناهان همه اعراب را بر گردن می گیرم اگر داغش را بر دل پدرش نگذارم! » و نیزه ای بر پشت علی اکبر علیه السلام فرو برد ...
مولای من !
حتما علی اکبر علیه السلام به نامش که هم نام مولا و مقتدا و پدربزرگش بوده است بسیار افتخار می کرده، نمی دانم شاید بارها شکر پروردگارش را به جا آورده بود که خداوند سبحان این گونه تقدیری برایش رقم زده .... آن ملعون شمشیر خود را بالا آورد و بر فرق مبارک آن حضرت چنان ضربه ای فرود آورد که فرقش را دو نیم کرد .... دیگر همه وجودش مانند جدش شده بود، اسم اش، دلاوری اش، شهامت اش، رزم اش و فرق مبارک اش .... در این هنگام آن حضرت هر دو دست خود را بر گردن اسب انداخت، اسب هم او را به میان سپاه دشمن برد. از اسب به زمین افتاد. دشمنان هم که او را بی رمق بر زمین یافته بودند، جرأت پیدا کردند و با فرود آوردن شمشیر های کینه توزانه ی خود بدن او را پاره پاره کردند. در این جا بود که علی اکبر علیه السلام با صدای بلند پدرِ خود را فراخواند و فرمود : « ای ابا عبدالله! سلام بر تو اینک جدم پیامبر را می بینم که با جام لبریز از آب آن چنان مرا سیراب نمود که پس از آن تا ابد هرگز تشنه نخواهم شد. او برای شما هم از آن آب یک جام آماده کرده است ! »
مولای من !
یعقوب قصه ی ما خود را شتابان به قلب دشمن می رساند و کنار پیکر چاک چاک یوسف خود می نشیند و صورتش را بر صورت غرقِ به خون او می گذارد و می فرماید : « پس از تو دنیا ارزش ندارد، پس از تو جهان را ترک می نمایم. از خداوند می خواهم مردمی را که تو را به قتل رساندند بکشد». سپس فرمودند : « چه چیز باعث شده که آنان این گونه گستاخانه بر شکستن مقررات خدا و پایمال کردن حریم پیامبر او اصرار ورزند! فرزندم بر جد و پدرت سخت دشوار خواهد بود زمانی که تو آنان را برای یاوری و کمک دعوت کنی ولی آنها نتوانند کاری برایت انجام دهند ».
دور تا دور یعقوب و یوسف ما را سپاهیان کفر فراگرفته بودند. ای سرور من می دانی که آنها چگونه با این پدر و پسر برخورد کردند؟! کسی زیر بغل های یعقوب را نگرفت !! کسی ابراز همدردی با آنها نکرد !! شرمنده ام یا صاحب الزمان، آنها دور آن دو می خندیدند و کف می زدند و می رقصیدند ...
در این هنگام سیدالشهدا علیه السلام یک مشت از خون پاک فرزندش را به سوی آسمان پاشید، اما ظاهراً خودِ خداوند خریدار خون علی اکبر علیه السلام بود که حتی یک قطره از آن بر روی زمین فرود نیامد .... حالا عمه ام با سوز و آه خودش را به پیکر غرق به خون برادر زاده اش رسانده بود. خود را بر بدن مطهرش انداخت و از دل ناله برآورد : « نور دیده ام علی! عزیز برادرم ... » وقت آن رسیده بود که بدن علی اکبر علیه السلام را به خیمه گاه بازگردانند. اما مولای غریبم حسین علیه السلام نمی توانست تنها بدن قطعه قطعه ی فرزندش را به خیمه بازگرداند. برای همین دستور داد تا فرزندان و جوانان بنی هاشم بیایند و بدن علی اکبر علیه السلام را به خیمه منتقل کنند ....
آقای من !
می خواهم با عباراتی که شما به ارباب مظلوم و غریبم؛ جدّ تان ابا عبد الله الحسین علیه السلام درود می فرستید، درودی بفرستم:
السَّلامُ عَلَیکَ سَلامَ العارِفِ بِحُرمَتِک
المُخلِصِ فی وِلایَتِک
المُتَقَرِّبِ اِلَی الله بمحبتک
البرئ من اعدائک
سلام من قلبه بمصابک مقروح
سلام بر تو! سلام کسی که به حرمت تو آشناست،
و در ولایت و دوستی تو اخلاص می ورزد،
و با محبت تو به سوی خدا تقرب می جوید،
و از دشمنان تو بی زار است.
و دمعه عند ذکرک مسفوح
سلام المفجوع الخرین الواله المستکین[2] سلام کسی که قلبش از مصیبت تو جریحه دار،
و اشکش به هنگام یاد تو جاری است.
سلام کسی که (در عزای تو) مصیبت زده و اندوهگین و سرگشته و بی چاره گشته است
نویسنده : سجاد خاکی صدیق
پی نوشت:
___________________________
[1] - سوره ی یوسف، آیه ی 17.
[2] - فراز هایی از زیارت ناحیه مقدسه
قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقين[1]
گفتند : ای پدر، ما رفتیم مسابقه دهیم و یوسف را پیش اثاثیه خود گذاشتیم و گرگ او را خورد، ولی تو ما را در آنچه می گوئیم تصدیق نخواهی کرد. هر چند در سخن خود راستگو باشیم.
از پیراهن چاک نخورده، اما آغشته به خون، خدعه و نیرنگشان برای یعقوب علیه السلام مشخص شد.
این ماجرا و گفته هایشان قصّه ای دروغین بیش نبود !
گرگ ها، یوسف علیه السلام را پاره پاره نکرده بودند !
یعقوب علیه السلام خود، بدن پاره پاره یوسف اش را مشاهده نکرده بود !
دور تا دور یعقوب علی نبینا و آله و علیه السلام را کنعانیان گرفته بودند و او را دلداری می دادند و با او هم دردی می کردند!
برادران خوشحالی خود را از نبودن یوسف جلوه نمی دادند و در مقابل پدر، غمگین و ناراحت به نظر می رسیدند !
شاید جای آن همه پاره پاره نشان دادن بدن یوسف و دریده شدن او توسط گرگ های بیابان، حقیقتا فقط چند زخم سطحی بر بدن یوسف علیه السلام نقش بسته بود !
مولای من !
اما قصّه ای که من می خواهم بگویم، ماجرای یعقوب و یوسف دیگریست که در آن هیچ نیرنگ و دروغی در کار نیست. ماجرایی است که سال هاست قلب شما و چشمانتان را هر روز جریحه دار می کند ... ماجرایی که هر بار می شنویم اشک ها را از چشمانِ چشم به راهمان جاری و آه ها و سوز ها را از قلبمان به زبان هایمان می آورد ...
آقای من !
دور تا دورش را عمه ها و خواهرهایش حلقه زده بودند. شمعی بود که پروانه های غم زده بر گرد او می گردیدند و گریه می کردند و می گفتند : بر غربت و بی کسی ما رحم کن ما طاقت دوری تو را نداریم ...
اما انگار دلش جایی دِگر گره خورده است که این گونه بر احساسات خود غلبه می کند ... و به سمت پدر می رود و از او اذن میدان طلب می کند ... سوار بر اسب می شود و به سمت میدان می رود، نگاه پدر هم چنان که پسر از او فاصله می گیرد از او برداشته نمی شود شاید زیر لب زمزمه می کند : فالله خیر حافظاً و هو الرحم الراحمین ....
نا امیدی و یأس، اما رضایت از رضای خداوند سبحان در چشمان آسمانیِ اشک بار امام علیه السلام به چشم می آید، محاسن مبارکش را به سوی آسمان گرفت و فرمود : بار خدایا ! گواه باش کسی به سوی آنان روان است که در سیما و اخلاق و رفتار و گفتار از همه ی مردم به پیامبرت محمد شبیه تر و نزدیک تر است و هرگاه مشتاق دیدار پیامبرت می شدیم او را تماشا می کردیم.
در این هنگام علی علیه السلام مانند شیری غرّان بر لشگر می تازد و زمین را از وجود منحوس دشمنان خدا پاک می کند. عجب عظمتی دارد این جوان! دوباره یاد حیدر کرّار را در ذهن ها تداعی می کند ...
اما تشنگی رمق علی علیه السلام را بریده، به سمت پدر باز می گردد و می گوید : ای پدر ! تشنگی مرا از پای در آورده سنگینی زره آهنین مرا به زحمت و رنج افکنده و توانم را به پایان رسانده است. آیا جرعه ای آب داری تا با نوشیدن آن جانی دوباره گیرم و با قدرتی بیشتر بتازم؟
سرور من !
نمی دانم چرا یوسف قصه ی ما با وجود اینکه می دانست در خیمه ها آبی نیست به سمت پدر باز می گردد و در خواست آب می کند؟!
شاید دنبال بهانه ای بوده که دوباره پدر را ببیند و در چشم هایش خیره شود !
شاید دنبال بهانه ای بوده که دوباره با امام زمان اش رو در رو گفت و گویی هر چند کوتاه داشته باشد !
شاید برای این بوده که از پدر شرمنده است، چرا که به خاطر تشنگی نتوانسته تمامی لشگر دشمن را از پای درآورد !
هر چه بوده نمی دانم! اما علی اکبر علیه السلام با این کارش قلب ما را آن چنان آتش زده که اگر آب تمامی دریا ها را بر روی آن بریزند از شعله های آتشش ذره ای هم کاسته نخواهد شد !
پدر به گریه می افتد و می فرماید : « ای وای از بی یاوری! ای وای از نداشتن حامی و پشتیبان! فرزندم ای علی! لحظه ای درنگ نما و به میدان جهاد بازگرد که به زودی با پدر بزرگوارت دیدار خواهی کرد و او با جام لبریز از آب آنچنان تو را سیراب خواهد کرد که پس از آن هرگز تشنه نخواهی گشت. »
سپس امام علیه السلام زبان مبارکش را بر زبان علی اکبر علیه السلام گذاشت. فکر می کنم علی اکبر علیه السلام فهمید که عطش و حرارت پدر اگر بیشتر از او نباشد کمتر نیست!! ... دوباره دلیرانه به سمت میدان بازگشت ... سپاهیان شیطان متوجه شده بودند که با جنگ رو در رو و جوان مردانه نمی توانند او را از پا درآورند. در این میان ملعونی به نام مره بن منقذ عبدی لعنه الله علیه به اطرافیان خود گفت : « جزا و کیفر گناهان همه اعراب را بر گردن می گیرم اگر داغش را بر دل پدرش نگذارم! » و نیزه ای بر پشت علی اکبر علیه السلام فرو برد ...
مولای من !
حتما علی اکبر علیه السلام به نامش که هم نام مولا و مقتدا و پدربزرگش بوده است بسیار افتخار می کرده، نمی دانم شاید بارها شکر پروردگارش را به جا آورده بود که خداوند سبحان این گونه تقدیری برایش رقم زده .... آن ملعون شمشیر خود را بالا آورد و بر فرق مبارک آن حضرت چنان ضربه ای فرود آورد که فرقش را دو نیم کرد .... دیگر همه وجودش مانند جدش شده بود، اسم اش، دلاوری اش، شهامت اش، رزم اش و فرق مبارک اش .... در این هنگام آن حضرت هر دو دست خود را بر گردن اسب انداخت، اسب هم او را به میان سپاه دشمن برد. از اسب به زمین افتاد. دشمنان هم که او را بی رمق بر زمین یافته بودند، جرأت پیدا کردند و با فرود آوردن شمشیر های کینه توزانه ی خود بدن او را پاره پاره کردند. در این جا بود که علی اکبر علیه السلام با صدای بلند پدرِ خود را فراخواند و فرمود : « ای ابا عبدالله! سلام بر تو اینک جدم پیامبر را می بینم که با جام لبریز از آب آن چنان مرا سیراب نمود که پس از آن تا ابد هرگز تشنه نخواهم شد. او برای شما هم از آن آب یک جام آماده کرده است ! »
مولای من !
یعقوب قصه ی ما خود را شتابان به قلب دشمن می رساند و کنار پیکر چاک چاک یوسف خود می نشیند و صورتش را بر صورت غرقِ به خون او می گذارد و می فرماید : « پس از تو دنیا ارزش ندارد، پس از تو جهان را ترک می نمایم. از خداوند می خواهم مردمی را که تو را به قتل رساندند بکشد». سپس فرمودند : « چه چیز باعث شده که آنان این گونه گستاخانه بر شکستن مقررات خدا و پایمال کردن حریم پیامبر او اصرار ورزند! فرزندم بر جد و پدرت سخت دشوار خواهد بود زمانی که تو آنان را برای یاوری و کمک دعوت کنی ولی آنها نتوانند کاری برایت انجام دهند ».
دور تا دور یعقوب و یوسف ما را سپاهیان کفر فراگرفته بودند. ای سرور من می دانی که آنها چگونه با این پدر و پسر برخورد کردند؟! کسی زیر بغل های یعقوب را نگرفت !! کسی ابراز همدردی با آنها نکرد !! شرمنده ام یا صاحب الزمان، آنها دور آن دو می خندیدند و کف می زدند و می رقصیدند ...
در این هنگام سیدالشهدا علیه السلام یک مشت از خون پاک فرزندش را به سوی آسمان پاشید، اما ظاهراً خودِ خداوند خریدار خون علی اکبر علیه السلام بود که حتی یک قطره از آن بر روی زمین فرود نیامد .... حالا عمه ام با سوز و آه خودش را به پیکر غرق به خون برادر زاده اش رسانده بود. خود را بر بدن مطهرش انداخت و از دل ناله برآورد : « نور دیده ام علی! عزیز برادرم ... » وقت آن رسیده بود که بدن علی اکبر علیه السلام را به خیمه گاه بازگردانند. اما مولای غریبم حسین علیه السلام نمی توانست تنها بدن قطعه قطعه ی فرزندش را به خیمه بازگرداند. برای همین دستور داد تا فرزندان و جوانان بنی هاشم بیایند و بدن علی اکبر علیه السلام را به خیمه منتقل کنند ....
آقای من !
می خواهم با عباراتی که شما به ارباب مظلوم و غریبم؛ جدّ تان ابا عبد الله الحسین علیه السلام درود می فرستید، درودی بفرستم:
السَّلامُ عَلَیکَ سَلامَ العارِفِ بِحُرمَتِک
المُخلِصِ فی وِلایَتِک
المُتَقَرِّبِ اِلَی الله بمحبتک
البرئ من اعدائک
سلام من قلبه بمصابک مقروح
سلام بر تو! سلام کسی که به حرمت تو آشناست،
و در ولایت و دوستی تو اخلاص می ورزد،
و با محبت تو به سوی خدا تقرب می جوید،
و از دشمنان تو بی زار است.
و دمعه عند ذکرک مسفوح
سلام المفجوع الخرین الواله المستکین[2] سلام کسی که قلبش از مصیبت تو جریحه دار،
و اشکش به هنگام یاد تو جاری است.
سلام کسی که (در عزای تو) مصیبت زده و اندوهگین و سرگشته و بی چاره گشته است
نویسنده : سجاد خاکی صدیق
پی نوشت:
___________________________
[1] - سوره ی یوسف، آیه ی 17.
[2] - فراز هایی از زیارت ناحیه مقدسه