سايت تخصصي امام حسين عليه السّلام - متن ادبي
منــــو
آخـــــرین
برتریــــن

خادمین افتخاری

سجاد خاکی صدیق

رضا بیات

سجاد خاکی صدیق

پربازدید ترین

سجاد خاکی صدیق

محمود آرامی-خادمین افتخاری

سجاد خاکی صدیق

بازدید
13

۱۳۹۱/۲/۲۹

سلام بر خون خدا!سلام بر رحمه الله الواسعه!سلام بر نور چشم رسول اکرم(ص) !سلام بر فرزند شهید امیر المومنین(ع) و بی بی فاطمه زهرا(س)!سلام بر شافع روز جزا!سلام بر آنکه ملائک در عزایش می گریند!سلام بر کسى که بیعتش را شکستند! سلام بر آقایى که حامى دیگران بود و خود بی یاور ماند!سلام بر محاسن خضاب شده‏اش!سلام بر چهره به خاک و خون آلوده‏اش!سلام بر دندان کوبیده‏ مولا با چوب خیزران و چوب دستى عبیداله ملعون!سلام بر سر مقدسی که بر فراز نیزه عدوان زده شد!سلام بر تشنگى کشیده در کنار نهر آبسلام بر حسین(ع) و فرزندان فرزانه و اصحاب عزیزش...و سلام بر دشت تفتیده عشق!سلام بر میدان عشق بازى یاران عاشق دلباخته کوى معشوق سلام بر تو اى کربلا سلام بر تو اى دشت پر بلا سلام مرا با گلوى بغض فرو خورده‏ات و چشمان مواج از دریاچه اشک دلتنگى‏ات و با جگر سوخته‏ات و قلب پاره‏پاره‏ات پاسخ گو.کربــلا! مى‏خواهم که با تو سخن بگویم!مى‏خواهم بقچه حرفهاى بردوش مانده‏ام را براى تو پهن کنم نمى‏دانم، نمى‏دانم تاب شنیدن حرفهایم را دارى یا نه؟ با تو سخن می گویم تویی که آن محزون ترین روز را در خود دیدی! تویی که از غم مولایت از ازل تا به ابد عزاداری!کربلا از غروب عاشورا بگو...براستی آن روز چه کشیدی؟ شنیده ام که غروب روز عاشورا براى تو سخت التهاب آور بود؟یقین دارم که اگر در اسارت خاک نبودی هر آن لباس رزم بر تن می کردی و غران و آتشفشان بار، بر آن ملعونان و نفرین شده گان ابدی، حمله می بردی!کربلا! بگو که آن سه روز و دو شبى که پیکرهاى شقایق رنگ قافله عشق بر پیشانى پینه بسته‏ات میهمان بودند تا با آنان چه ها گفتى؟کربلا برایم از اصحا ب بگو! آنانکه با وفاترین اصحاب تاریخ بودند. از چهره های برافروخته و هیجان زده شان برای تکه تکه شدن در راه حسین(ع) بگو...کربلا از علی اکبر(ع) بگو که شبیه ترین بنی هاشم به رسول الله(ص) بود انقدر که آن ملعونان لحظه ای پنداشتند مبادا رسول خدا(ص) به میدان آمده! از داغ شهادت فرزند بگو چگونه قلب سید الشهدا(ع) را جریحه دار کرد! از آن لحظه ای بگو که آقا از روی اسب میدان را تماشا می کرد پی در پی با هر ضربه ی علی می گفت ماشاءالله!لا حول و لا قوه الا بالله! و به یکباره ذکر لبش شد:"انا لله و انا الیه راجعون"!! از لحظه ای بگو که سر در کنار پیکر دردانه اش گذاشت و ملتماسانه منتظر بود تا فرزند بار دیگر پدر را صدا بزند! از پیکر مثله شده و اربا اربا شده عزیز زهرا(س) بگو! بگو برایم چگونه جوانان بنی هاشمی بدن علی اکبر(ع) را به خیمه ها بازگردانیدند! بگو...      کربلا از قاسم(ع) که امانت ...

 

بازدید
391

۱۳۹۰/۹/۶

با قیافه هایی آشفته و غم ناک به سمت پدر می آمدند، در آن تاریکی شب انتظار را از چشمان مضطرب پدر می شد فهمید. صدای گریه و شیونشان نزدیک شدن آنان را بشارت می داد، اما بشارتی که با افزودن اضطراب پدر همراه بود، چه ارزشی داشت؟! روبروی پدر ایستادند و گریه کنان لب گشودند :قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقين‏‏[1]گفتند : ای پدر، ما رفتیم مسابقه دهیم و یوسف را پیش اثاثیه خود گذاشتیم و گرگ او را خورد، ولی تو ما را در آنچه می گوئیم تصدیق نخواهی کرد. هر چند در سخن خود راستگو باشیم.از پیراهن چاک نخورده، اما آغشته به خون، خدعه و نیرنگشان برای یعقوب علیه السلام مشخص شد.این ماجرا و گفته هایشان قصّه ای دروغین بیش نبود !گرگ ها، یوسف علیه السلام را پاره پاره نکرده بودند !یعقوب علیه السلام خود، بدن پاره پاره یوسف اش را مشاهده نکرده بود !دور تا دور یعقوب علی نبینا و آله و علیه السلام را کنعانیان گرفته بودند و او را دلداری می دادند و با او هم دردی می کردند!برادران خوشحالی خود را از نبودن یوسف جلوه نمی دادند و در مقابل پدر، غمگین و ناراحت به نظر می رسیدند !شاید جای آن همه پاره پاره نشان دادن بدن یوسف و دریده شدن او توسط گرگ های بیابان، حقیقتا فقط چند زخم سطحی بر بدن یوسف علیه السلام نقش بسته بود ! مولای من !اما قصّه ای که من می خواهم بگویم، ماجرای یعقوب و یوسف دیگریست که در آن هیچ نیرنگ و دروغی در کار نیست. ماجرایی است که سال هاست قلب شما و چشمانتان را هر روز جریحه دار می کند ... ماجرایی که هر بار می شنویم اشک ها را از چشمانِ چشم به راهمان جاری و آه ها و سوز ها را از قلبمان به زبان هایمان می آورد ...آقای من !دور تا دورش را عمه ها و خواهرهایش حلقه زده بودند. شمعی بود که پروانه های غم زده بر گرد او می گردیدند و گریه می کردند و می گفتند : بر غربت و بی کسی ما رحم کن ما طاقت دوری تو را نداریم ...اما انگار دلش جایی دِگر گره خورده است که این گونه بر احساسات خود غلبه می کند ... و به سمت پدر می رود و از او اذن میدان طلب می کند ... سوار بر اسب می شود و به سمت میدان می رود، نگاه پدر هم چنان که پسر از او فاصله می گیرد از او برداشته نمی شود شاید زیر لب زمزمه می کند : فالله خیر حافظاً و هو الرحم الراحمین ....نا امیدی و یأس، اما رضایت از رضای خداوند سبحان در چشمان آسمانیِ اشک بار امام علیه السلام به چشم می آید، مح...

 

بازدید
358

۱۳۹۰/۹/۶

چشمانم را به صدای گرم و با محبت مادر باز می کنم. صورت مهربانش را می بینم و لبخندی میزنم. چند روزیست که دور و بر من شلوغ تر شده. روزهای اول بچه ها شاد بودند و بازی می کردندولی حالا ... . چه اتفاقی افتاده؟ باید به حرف هایشان خوب گوش بدهم. خواهرم سکینه می گوید:« پدرمان سه روز است که آب نخورده. عمو عباس و عمه زینب هم همینطور. آنها سهم آبشان را به ما داده اند.»رقیه سلام الله علیها می گوید:« کاش به مدینه باز می گشتیم! آدمهای اینجا خیلی بد هستند.» راستش خیلی احساس تشنگی می کنم. یکی دو روزیست که به زحمت شیر می خورم. من هم می خواهم مثل رقیه گریه کنم ولی سکینه می گوید:« رقیه جان! گریه نکن. پدر از صدای گریه ی ما ناراحت می شودو دشمنان خوشحال.» رقیه بادست جلو دهانش را می گیرد و سعی می کند صدای گریه اش بالا نرود. پس من هم نباید گریه کنم. آه، خدایا! دست خودم نیست. هر چه می خواهم گریه نکنم، نمی شود. مادر می گوید :« فرزندم دیگر تحمل ندارد.» پدرم، مرا در آغوش می  گیرد و صورتم را با مهربانی می بوسد.« چه قدر لب های پدر خشک است!من نباید گریه کنم نباید... .»صدای پدر را به گوش میرسد :« هل من ناصر ینصرنی؟!»« چرا کسی جواب پدر را نمی دهد ؟!» عمه زینب با گریه می گوید:« خواهر به فدایت! دیگر مردی نیست که تو را یاری دهد؟!»گویی، پدر دیگر یاری ندارد. مگر من، علی اصغر، نوه ی شیر خدا، علی بن ابی طالب(علیه اسلام) ، نیستم؟!دیگر وقت سکوت نیست.باید به پدرم نشان دهم که حاضرم، او رایاری دهم. چه قدر آغوش پدر گرم است! قلبش به شدت می زند. چرا موهایش سفید شده ؟! چرا پشتش خمیده ؟! چه جمعیتی ! همه ی این ها برای کشتن پدر من جمع شده اند؟! کشتن یک نفر احتیاج به این همه آدم دارد؟!روی دستان پدر بالا می روم. آه، چه حس عجیبی گویی گلویم تر و تازه شده! من، بالا و بالاترمی روم.حالا دیگر می خواهم پرواز کنم. فرشته ها دور من حلقه زده و اشک می ریزند و من به آنها می خندم. دیگر احساس تشنگی نمی کنم.دستان لرزان پدر زیر گلویم را گرفته و چیزی را به آسمان می پاشد. «پدرجان! شما از من راضی هستید؟ توانستم یار خوبی برایتان باشم؟»                                            التماس دعاگردآورنده: تحریریه

 

بازدید
364

۱۳۹۰/۹/۶

به نام خدا و با یاد و یاری امام عصری که سال‌هاست در این نزدیکی‌ست...  پدر دستانش را در میان انبوه آدم‌های ور و واجور گرفته بود. روی نوک پاهایش ایستاده‌بود که کمی بر  قدش افزوده شود، ولی برای این که هم قد دیگران بشود خیلی کم بود! گه گُداری چشمش به کودک دیگری می‌افتاد که او هم دست در دست پدرش، بین جمعیت مثل او داشت له می‌شد! لبخند پیامی بود که بین او و دیگر کودکان رد و بدل می شد، شاید اگر جایی غیر از آن‌جا بود صدای گریه‌ی بچه‌ها پدرشان را بیش از پیش کلافه می کرد، اما آرامش قلب بزگترها از طریق دستانشان به کودکانشان هم منتقل می‌شد."بر جمال محمّد صلوات!" این عبارتی بود که هر چند لحظه یک بار از یک گوشه‌ی جمعیت می‌آمد و در پِیَش همه یک‌صدا بلند صلوات می‌فرستادند و جمعیت قدری جا به جا می‌شد... "ضامن آهو ضامنت بشه صلوات!" باز هم صدای بلند صلوات این خبر را با خود می‌آورد که می‌تواند چند قدمی جلوتر برود! "برات کربلا از پنجره فولاد بگیری صلوات!"...                                                                   پیش خودش فکر کرد:"چِقَد خوب با یه صلوات می‌شه مسیرِ راه رو باز کرد و یه ذرّه حرکت کرد!! پس وقتی ماشینا توی ترافیک گیر می‌کنن می‌شه به جای این همه بوق زدن، راننده‌ها صلواتی بفرستن و مسیر راه رو باز کنن!!" می‌خواست فکرش را با پدرش در میان بگذارد که پدر گفت:"بیا بریم توی صحن زیر یکی از رواقا وایسیم تا یه کمی خلوت‌تر شه بعدم می‌ریم کفشامونو از کفش‌داری می‌گیریم." پدر همین‌طور که داشت با پسرش صحبت می‌کرد نگاهی به اطراف کرد و گفت:"قربون امام رضا برم که هر وقت ما میایم حرمش شلوغه!!" هنوز معنای عظمت را خوب نمی‌دانست. سوال های زیادی از پدر پرسیده‌بود... چشمانش به آن‌همه چشمان اشک‌بار متعجب نگاه می‌کرد؛ لبانش بوسیدن درهای حرم را درک نمی‌کرد؛ دستانش معنای گره‌خوردن در ضریح را نمی‌فهمید... پدر او را به صبر دعوت کرده‌بود!! صبری که امروز و فردا، شاید سال‌ها و شاید هیچ وقت به پایان نمی‌رسید!!... او و بزرگ‌تر از او، بِسان افردی هستند که در ساحل ایستاده و مبهوت عظمت دریا شده‌اند. مبهوت موج‌هایی که هیچ‌وقت تمامی ندارند؛ انگشت به دهان صدای آرامش‌بخش دریا که هیچ‌وقت خاموش ...

 

بازدید
338

۱۳۹۰/۹/۶

«سـلام»          مي دانم كه بايد سلام كنم ؛ اما عذرم را بپذير. تصور آن كه مبادا جوابم را ندهي لحظه اي‌آرامم نمي‌گذارد . تشـويش وجودم را فرا گرفته اسـت. مي خواهم فكر كـنم، نمي ‌توانم؛ مي‌خواهم با نوشتن خود را تسكـين دهـم ، اشك بر صفحه مي دود؛ مي خواهم آرام باشم ، ... كه چه آرزوي دوري ! مي خواهم سلام كـنم؛ اما باور كن مي ترسـم. اگر از من روي بگرداني، اگر جوابـم را ندهي، اگر تـو را به خشم آورده باشـم، چه كسي مرا از قهـر خدا نجات خواهـد داد؟ مگر نه اين اسـت كه خشنودي‌ تو خشنودي خدا و غضبت غضب اوسـت؟  اگر مرا نبخشي چه؟‌            خدايا، پروردگارا، مهربانا، آمرزگارا، تو را به نام رحمان و رحيمت سوگـند مي دهم كه مرا ببخشي كه شرم دارم اين گونه در برابر فـاطمه سلام الله عليها بايستم. مرا عفو كن تا لياقت بردن نام فـاطمه سلام الله عليها را داشته باشم. يا مقلّب القلوب، قلب فاطمه سلام الله عليها را از من راضي گردان. يا الله ، ...           دوباره آمده ام؛ اين بار اميدوارتر؛ حيرانتر. اميدم از اين اسـت كه خدا براي من شفـاعت كرده است و حيرتم از اين كه شفيع بندگان تويي نزد پروردگار يا پروردگار است نزد تو! باور كن كه حيرانم .           مي خواهم سلام كنم؛ امـا مي ترسـم. نـه ايـن كـه براي خـودم بترسـم؛ آري، تـرس از قـهـرت زهـره‌ام را آب كـرده؛ اما اكـنون حرف آن نيسـت. در ايـن فكرم كه تو آشـناي آسماني. ملائك هر شـب زمين را با نور تو پيدا مي كنند كه در محراب عبادت ايستاده اي. مي دانم كه آنگاه كه زمين به نور پروردگارش روشن مي شود، زماني است كه تو بر عرصه‌ي محشر پا مي گذري. از منزلتت بسيار شنيده ام. شنيده ام كه " اُم " تنها به معناي مادر نيست؛ اصل و اساس است؛ رستنگاه است؛ كانون و محور است و همه مي‌دانند كه تو " اُم الائمّه "‌ اي؛ اما به خدا سوگند، جهاني حيران معنای " اُم ابيها "است! فاطمه، بزرگ بانو، تو خود خوب مي داني كه تعريف ايمان چيست و مؤمن كيست مؤمن كسي است كه امـيـرش، اميرالمؤمنين باشد؛ يعني علي عليه السلام. هر كه مؤمن است موظّف به اطاعت از علي عليه السلام است. خود بگو كه تو كيستي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله به علي عليه السلام، امير مؤمنان، فرمان مي دهد كه از تو اطاعت كند!           مي ترسم بانو،‌ براي‌ تو مي‌ترسم. به راستي، تو با اين همه بزرگي در برابر خدا،‌ ملائك و پيامبران شرمنده نخواهي شد اگر من، آلوده ترين آلودگان، به تو سل...

 

best website stats